میدان مشق
تابستان با طعم پول
ارمغان زمان فشمی
 

تابستان بود و من دبستانی بودم. پسر همسایه یک جعبه کوچک داشت که با خودش به کوچه می‌آورد و محتوای آن را به بچه‌های در و همسایه می‌فروخت؛ لواشک و آلوچه، کیک و کلوچه، آدامس و از این جور چیزها که از بقالی می‌خرید و هرکدام را دوسه تومان گران‌تر عرضه می‌کرد.
از حرکتش خوشم آمد. می‌توانست با پولی که درمی‌آورد، هرچیزی که دلش می‌خواست برای خودش بخرد. تصمیم گرفتم من هم کاری انجام بدهم که بتوانم پول دربیاورم اما فکر دیگری داشتم.
از همان دوران اهل مطالعه بودم و پدر و مادرم برایم کتاب می‌خریدند. شروع کردم به آموزش بچه‌های فامیل. آنها را دور هم جمع می‌کردم، برایشان قصه می‌نوشتم و می‌خواندم، سوژه‌ای می‌گفتم تا تصورشان را از آن نقاشی کنند، کتاب‌های مصور مثل «تن‌تن و میلو» را به دستشان می‌دادم و از آنها می‌خواستم مثلا تعداد قطرات عرقی را که روی صورت شخصیت‌های داستان نقاشی شده بود
بشمارند!
در گیرودار همین کتاب ورق‌زدن‌ها و داستان خواندن‌ها بود که از مطالعه خوششان می‌آمد اما این مرحله‌ای بود که باید برای کتاب خواندن پول پرداخت می‌کردند تا هم بیشتر مراقب کتاب باشند، هم ارزش آن را بدانند و هم من درآمدی کسب کرده باشم!
همه این ماجراها را فراموش کرده بودم تا چند وقت پیش که بچه‌های فامیل پای خاطرات گذشته را وسط کشیدند و به این قضایا اشاره کردند و تازه آن‎وقت بود که متوجه شدم چه تأثیری روی آنها گذاشته‌ام! کتاب‌های کودکی را آوردم و دیدم که روی صفحه اول بعضی از آنها با مداد قیمت کرایه کردنشان را نوشته‌ام، پنج ریال یا یک تومان! آن وقت‌ها با پنج‌تومان می‌توانستم مجله کیهان‌بچه‌ها را
بخرم.
جالب‌تر این که هنوز تقریبا همان کار را انجام می‌دهم؛ یعنی از راه خواندن و نوشتن زندگی می‌کنم و این شاید نتیجه همان کار تابستانی است که یک‌بار در کودکی انجام دادم!

code

Email this page

نسخه مناسب چاپ