ملک الشعراء بهار به قلم دکتر مهرداد بهار -۷
تقیه سیاسى هنرى
 

در این ایام، بهار دوران تازه‌ای از زندگی اجتماعی و شعری خویش را که پیوسته با یکدیگر هماهنگ ماندند، آغاز می‌کرد. این تنها مسائل سیاسی نبود که او را به خود مشغول می‌داشت، او به بسیاری از علل واپس‌ماندگی ملی ما پی‌برده بود، و در اشعار خود به انتقاد از آنها می‌پرداخت.
در سال ۱۲۹۱ شمسی، در بازگشت از تبعیدی یک ساله به تهران، مستزاد مشهور خویش را سرود:
این دود سینه‌فام که از بام وطن خاست ر از ماست که برماست
وین شعله سوزان که برآمد ز چپ و راست ر از ماست که برماست
جان‌ گر به لب ما رسد، از غیر ننالیم ر باکس نسگالیم
از خویش بنالیم که جان سخن اینجاست ر از ماست که برماست
مشهد برای بهار محیط کوچکی شده بود. در سال ۱۲۹۳ شمسی، مشهد را ترک گفت و به عنوان نماینده به تهران و به مجلس شورای ملی آمد. او شاعری ملی، روزنامه‌نویسی موفق و ادیبی نام‌آور که به سیاست روی آورده بود، به شمار می‌آمد. اما در پی وقایع پیش از کودتای ۱۲۹۹ و پس از آن، به هنگامی که اندک اندک نتایج دردآلود و منفی انقلاب مشروطه و بیهودگی کوشش‌های آزادی‌خواهان آشکار می‌شد، بهار گران‌ترین تجربه زندگی خود را آموخت: انقلاب مشروطه برای مردم آزادی و برابری نیاورده بود.
از پس هرج و مرج نخستین این خودکامگی بود که مسلط می‌شد. انقلاب که از منطق و شعور فارغ بود، ضد خود را به قدرت می‌رسانید. بهار چون بسیاری از انقلابیون صدیق که رویدادهای آن دوره را لمس کرده بودند، دچار یأس شد و از اشعارش مالامال بودن سینه‌اش را از اندوه و خشمی بی‌پایان می‌توان دریافت؛ هرچند که همه عمر، عشق به آزادی را از دست ننهاده بود. در سال ۱۲۹۷ شمسی در شکایت از روزگار می‌گوید:
تـا بـر زبـر ری اســت جـولانـــم فرسوده و مستمند و نالانم…
جرمی‌ست مرا قوی که در این ملک مردم دگرند و من دگر سانـم
از کیـــد مخنثــان نــی‌ام ایمــن زیراک مخنثـی نمی‌دانتـم…
گفتـم کـه مگـر به نیـروی قانـون آزادی را به تخـت بنشـانـم
و امروز چنـان شـدم که بـر کاغـذ آزاد نهــاد خامـــه نتـوانـم
ای آزادی، خـجستـــــــه آزادی از وصل تو روی بر نگردانـم
و چون کودتا فرا رسید، در سال ۱۳۰۱ شمسی چنین گفت:
ای دیو سپیـــد پــای در بنــــد ای گنبد گیتـی، ای دماونـد
تـو مشـــــت درشـت روزگـاری از گردش قرن‌ها پس افکند
ای مشـت زمیـن بر آسمـان شـو بر ری بنـواز ضربتـی چنـد
نـی‌نـی، تـو نـه مشت روزگـاری ای کوه نی‌ام ز گفته خرسند
تــو قلــب فســــردة زمینـــی از درد ورم نموده یک چند…
شــو منفجــــر ای دل زمانـــه وان آتش خود نهفته مپسند
او قومی را که حاکم بر سرنوشت ملتی شده بودند، به باد ناسزا می‌گرفت و تباهی ایشان را برملا می‌ساخت:
نامـوس ملـک در کـف غـولان شهــر ری
تنظیـم ری به عهـده دیـوان تیـره رأی
قومی همه خسیس و به معنی کم از خسیس
خلقی همه گدای و به همت کم از گدای
یکسر عنود و بر شـرف و عـز گشـاده دست
مطلـق حسـود و بر زبر حـق نهـاده پای
هـر بامـداد از دل و چشـم و زبـان و گـوش
تا شامگاه خون خورم و گویـم ای خدای
از دیـــده بـی‌سرشـــک بگریــم به زار‌زار
وز سینـه بی‌خـروش بنالم به هـای‌های
اشکی نه و گذشته ز دامان، سرشـک خـون
بانگـی نه و گذشته ز کیـوان فغـان وای
با گذشت چند سال، فشارهای سیاسی حکومت پهلوی افزایش یافت. احزاب و سازمان‌های سیاسی از هم پاشید. اختناق و تهدیدهای شهربانی وسعت گرفت. بهار با همه عشق خود به آزادی، خود را قادر ندید که در برابر این سیل بنیان‌کن بایستد.
در نتیجه از سال ۱۳۰۴ شمسی قصایدی در مدح رضا شاه، در دیوان او ظاهر می‌شود. اما او فریفتة اوضاع نیست، گول نخورده است. در کنار این مدایح، قصاید در نقد اوضاع زمان نیز دیده می‌شود:
فریاد از این بئس المقر و این برزن پر دیو و دد
این مهتران بی‌هنر و این خواجگان بی‌خرد
و نیز مسمطی که در سال ۱۳۰۸، در زمان زندانی شدن خود در آن سال، ساخته است:
ای وطن خواهان! سرگشته و حیران تا چند؟
بدگمان و دودل و سر به گریبان تا چند؟
کشـور دارا نـادار و پریشـان تا چنـد؟
گنج کیخسرو در دست رضاخان تا چند؟
ملک افریدون پامال ستوران تا چند؟
او به ناچار، مانند بسیاری از مردم که در جوامعی تابع خودکامگان به سر می‌برند،‌ مجبور به تظاهر به امری و اعتقاد به امری دیگر شد. او به تقیة سیاسی هنری پرداخت، زیرا هرگز ادعای قهرمانی در زندان‌های دورة پهلوی نداشت و بدین‌روی، چون در تابستان۱۳۰۸ به زندان شهربانی افتاد، قصیدة بلندی در مدح رضاشاه و در شکایت از وضع خود سرود. او روحیة خود را از دست داده بود و شاید احساس می‌کرد برای چه باید به این نبرد بیهوده ادامه دهد.
جز قهرمانانی که محتملاً بر اثر ایستادگی به شهادت رسیده‌اند، اکثر هم‌عصران‌ ما که دهه‌هایی دراز را پس پشت نهاده‌اند، با احساس بیهودگی و واخوردگی‌ بهار در این دوران آشنایند.
قربان مرغکی که ز سودای عشق گل
از خم نوک خار، به خون پر کشیده است
یا چـون بهار از لطمــات خـزان جـور
سـر زیر پر نهفتـه و دم در کشیـده است
او حتی چنان به یأس و نومیدی افتاد که به درمانی کشنده روی آورد و در ستایش آن، به صورت لغز، سرود:
چیست آن گوهر که درد خسته درمان می‌کند؟
اصلش از خاک است و کار لعل و مرجان می‌کند…
هست یار آذر و چـون پـور آزر هـر زمـان
آتش نمرود را چهرش گلستان می‌کند…
وین عجب باشد که آرد تردماغی هجـر او
لیک وصلش کام خشک و سینه سوزان می‌کند…
و در قصیده‌ای به نام «شهربند مهر و وفا» به تلخی سرود:
در شهــربنـد مهـر و وفـا دلبـری نمانــد
زیر کلاه عشـق و حقیقت سری نمانـد
صاحبدلی چو نیست، چه سود از وجود دل؟
آیینه‌گو مبـاش چو اسکنــدری نماند…
ای بلبـل اسیــر، به کنـج قفــس بســاز
اکنون که از برای تو بال و پـری نمانـد
ای باغبـان بســوز که در بـاغ خــرمـــی
زین خشکسـال حادثه برگ‌تری نماند…
گیتــی بخــورد خــون جوانــان نامــدار
وز خیــل پهلوانــان گنــدآوری نماند
ولی با وجود این، باز دل نمی‌کند و پنهان می‌سرود و از فرمانروایان روزگار بد می‌گفت:
فتنـه‌ها آشــکار می‌بینــم دسـت ها توی کار می‌بینم
حقـه‌بازان و ماجـراجـویان بر خرد خود سوار می‌بینـم
جـای احرار در تـک زندان یا به بـالای دار می‌بینـم…
این حالت، یعنی یأس و نومیدی، اجبار به تقیة سیاسی ـ هنری و شکایت پنهان از روزگار و نقد تند از بزرگان زمانه، در زندگی بهار ادامه یافت و اشعار او در این دوران تا آغاز دهة سوم این قرن همین‌ حال را دارد.

code

Email this page

نسخه مناسب چاپ