حسین (ع)، «زینت عرش»
دکتر واحد (روانپزشک)
آب زمزم تشنه بر لب‌های تست

روزِ ما در حسرت شب‌های تست

بر لبانت تشنه کردی آب را

بر فروغت چهره‌ی مهتاب را

آمدی تا ماه را رسوا کنی؟

در دلم هنگامه‌ای بر پا کنی؟

من چه گویم ای سوار سرگران

کآمدستم در پی ات با سر دوان

تو همان خون خدایی بی‌گمان

بر تو می‌گریدزمین و‌ آسمان

ای غبار مرکبت زینت مرا

از تو پود و تار هم طینت مرا

ای سُم اسبت بنازد بر فلک

بر تو گریان آدم و حور و ملک

تک سوار عرصه‌ی شمشیرها

کی بمانی بسته‌ی زنجیرها؟

ای فراتر از «براهیم» خلیل

ای جمالت زینت عرش جلیل

گر مسیحا زنده سازد آدمی

از تو حیّ و تازه گردد عالمی

من چه گویم از کلیم و دست او

وز شرابی هر دو عالم مست او

مسند شاهان عالم فرش تو

بر تو می‌نازد خدای عرش تو

خاکِ درگه، بوسه گاهم کرده‌ای

تا ابد لبریز آهم کرده‌ای

گر شبی یک لحظه‌ات پیدا کنم

قصه‌های غصه را افشا کنم

بر فرات دیده مهمانی، بیا

آشکارا یا که پنهانی بیا

خانه‌ی دل شُسته‌ام بازم ببین

از دلم گل‌های حسرت را بچین

عرش را زینت ز نامت کرده‌ای

عارفان را مستِ جامت کرده‌ای

«واحد» آمد سر نهد بر خانه‌ات

ز آنکه تاجش شد غبار جامه‌ات

نسخه مناسب چاپ