خلوت انس
 

پیشواز

محمدجواد محبت

تو چون بهاری و از فصل گل نشان‌داری

که مثل غنچه دلی پاک و مهربان‌داری

برای خرمی حال و خوبی احوال

به خیمه‌‌گاه دعا سایه از امان‌داری

پر است شاخه از آواز و باغ از پرواز

زبان به زمزمه واکن، تو هم زبان‌داری

به رقص آمده هر برگ، ای نه کم از برگ!

نشان بده که تو هم مثل برگ، جان داری

بگو به آن‌که پسندید شیوة خود را

برای بهتر از آن، راه امتحان داری

شکفته خاطر و سرسبز و با طراوت باش

بهار می‌رسد از راه، میهمان داری

قافله اشک

محمد علمی(دورودی)

ای ناله کجا چاره کنی مشکل ما را

آشفته همان به که گذاری دل ما را

در طالع ما بوسه شیرین ننوشتند

در قالب فرهاد خدا زد گل ما را

ای برق فنا، چشم به احسان تو داریم

نادیده گرفتی ز چه رو حاصل ما را؟

کی با خبر از حیرت دلباختگان است

چشمی که ربوده‌ است نگاهش دل ما را

از پرتو خورشید امیدی نتوان داشت

روشن نکند گر دل ما محفل ما را

از کوی تو با قافله اشک گذشتیم

از سیل خبر گیر ره منزل ما را

«علمی»! همه ما به جهان کشته عشقیم

افسوس که نشناخته‌ای قاتل ما را

سرخ و سبز عشق

سیدمحمود سجادی

در میان آسمان با بال او پر می‌زنم

چرخ‌ها در اوج با بال کبوتر می‌زنم

باغ شادابی‌ست، سرشار از گل سرخ بهار

شادمانه پر سوی گلزار دلبر می‌زنم

مست و رقصان و رها چون بلبل دلداده‌ای

نغمه‌ها از جان در آن باغ معطر می‌زنم

تابر و بالای او در خاطرم ظاهر شود

لوح دل را نقش صد سرو و صنوبر می‌زنم

تا به یاد آرم لب و دندان آن شیرین بیان

شعر خود در گونه گونه شهد و شکر می‌زنم

می‌روم تا باغ سبز بوته‌های سرخگل

بر سر دیبای اخضر تاج احمر می‌زنم

تا کنم توصیف آن شعله‌وش، آن گرمای عشق

آتش اندر شعر و این دیوان و دفتر می‌زنم

گر که اسکندر بخواهد سد راه من شود

مشت‌های سخت بر سد سکندر می‌زنم

همدردی با سیل?زدگان

سرهنگ صالح افشار تویسرکانی

سیلاب آمد زندگی را برد با خود

سیلاب آمد غصه را آورد با خود

تا شهر را ویران نمود و زیر و رو کرد

سیلاب با خون دل مردم وضو کرد

سیلاب بر هم زد اتاق کودکان را

سیلاب آتش زد بساط خانمان را

سیلاب زخمی کرد گل‌های بهاری

سیلاب ویران کرد رویای قناری

من از پلدختر بدون سرگذشتم

مثل یتیمی‌های یک دختر گذشتم

مثل کبوترهای بی‌بال و پر شهر

من رد شدم مانند آهی بر سر شهر

دیدم یکی در آب و آتش مانده بر دل

دیدم فرو مانده ولی آشفته در گل

دیدم شکسته پشت مردی مثل خانه

دیدم که میلرزد غرور سخت شانه

دیدم جنون می‌بارد و خون می‌‌فشاند

دیدم نباید آسمان غمگین بماند

دیدم همه تنهایی‌اش را در بیابان

دست خدا آمد برون از کل ایران

من خادم مردم شدم در غربت جان

من خادم مردم شدم از روی ایمان

من خاکسارم مردم ایران زمینم

من داغدار سیل‌های آتشینم

من خاکریز سنگرم را گل گرفته

چون ابر می‌گریم که حالا دل گرفته

می‌گریم و می‌غرم و مغرور هستم

من از تبار عاشقان شور هستم

ای اهل دل حالا اگر اهل یقینید

فرمانده و سرباز شد یک صف ببینید

سرباز ایرانم سرم قربان ایران

بر عرش بادا پایه ایوان ایران

می‌سازمت‌ای خاک ویران از مصیبت

می‌سازمت با عشق و جان و حسن نیت

آباد باد این سرزمین ماندگارم

این دیر از یاران دیرین یادگارم

Email this page

نسخه مناسب چاپ