خورشید خراسان
دکتر عباس زریاب خویی
 

حضرت ابوالحسن علی‌بن موسی(ع) ملقب به «رضا» امام هشتم از ائمه اثنی عشر(ع) و دهمین معصوم از چهارده معصوم(ع) است. سال تولد آن حضرت را ۱۴۸ و ۱۵۳ق و ماه تولدشان را ذوالحجه یا ذوالقعده یا ربیع‌الاول گفته‌اند و مشهور آن است که روز تولد آن حضرت یازدهم ذوالقعده بوده است و البته روزهای دیگری نیز گفته شده است. کنیه آن حضرت ابوالحسن بوده است و چون حضرت امیر(ع) نیز مکنی به ابوالحسن بوده است، حضرت رضا(ع) را «ابوالحسن ثانی» گفته‌اند. مشهورترین لقب ایشان «رضا»ست که بنا بر روایتی در عیون اخبارالرضا(ع) علت ملقب بودن آن حضرت به «رضا»، این است که هم دشمنان مخالف و هم دوستان موافق به (ولایتعهدی او) رضایت دادند و چنین چیزی برای هیچ یک از پدران او دست نداده بود؛ از این رو در میان ایشان تنها او به «رضا» نامیده شد؛ اما به روایت طبری (وقایع سال ۲۰۱) مأمون آن حضرت را «الرضی من آل محمد» نامید و صدوق هم بنا بر روایتی دیگر در عیون اخبارالرضا چنین گفته است.

باید متذکر شد که داعیان و مبلغان بنی‌عباس در اواخر عهد بنی‌امیه، مردم را دعوت می‌کردند که به «رضا از آل محمد» بیعت کنند، یعنی بی‌آنکه از کسی نام ببرند، می‌گفتند: چون خلافت بنی‌امیه درست نیست، باید به کسی از خاندان پیامبر(ص) که مورد رضایت همه باشد، بیعت کنند. چون مأمون خود از بنی‌عباس بود (بنی‌عباس با حکومت آل علی مخالف بودند) و حضرت علی‌بن موسی(ع) را به ولایتعهدی برگزید، همه از مخالف و موافق به او راضی شدند و مصداق «رضا من آل محمد» در حق آن حضرت صادق آمد و به آن لقب مشهور شد.

مادر آن حضرت امّ‌ولد بود (کنیزی بود که از مردی آزاد فرزندی آزاد به وجود آورد). درباره نام و زادگاه مادر آن حضرت اختلاف است و به اغلب احتمالات از مردم شمال آفریقا یا مغرب مراکش بوده است. در کتب معتبر، از جمله در عیون اخبارالرضا، نصوص و دلایل امامت آن حضرت مذکور است و در همین کتاب وصیتنامه مفصلی از حضرت امام موسی کاظم(ع) مندرج است.

شایسته‌ترین علوی

پس از آنکه محمد امین در بغداد کشته شد و خلافت در خراسان بر مأمون مسلم گردید، مأمون تصمیم گرفت تا خلافت را پس از خود به کسی که غیر از خاندان بنی‌عباس باشد، بسپارد و پس از تحقیق و بررسی در احوال علویان، کسی را شایسته‌تر و برازنده‌تر از علی‌بن موسی(ع) ندید و از این رو کس فرستاد و او را از مدینه به خراسان فرا خواند.

درباره علت این تصمیم مطالبی گفته شده است و از جمله بنا بر خبری در عیون اخبارالرضا از قول مأمون نقل شده است که گویا هنگامی که امین خود را در بغداد خلیفه خواند و بسیای از نقاط شرق عالم اسلام بر مأمون عاصی شدند، مأمون عهد و نذر کرد که اگر بر مشکلات فائق آید،‌ خلافت را در محلی قرار دهد که خداوند قرار داده است و چون بر برادرش غالب آمد و به خلافت منصوب شد، کسی را سزاوارتر از علی‌بن‌موسی‌(ع) ندید و او را از مدینه خواست و ولایتعهدی خود را به او تفویض کرد.

این مطلب درست به نظر نمی‌رسد؛ زیرا مستلزم آن است که مأمون شیعه باشد و امامان را تا حضرت رضا قبول داشته باشد، وگرنه «قرار دادن خلافت در محلی که خداوند قرار داده است» معنی ندارد؛ اما گر هم مأمون ارادتی به حضرت امیر(ع) و بعضی از اهل بیت داشته است، دلیل تشیع و به معنی دقیق کلمه «امام واقعی دانستن حضرت رضا» نمی‌شود. علاوه بر این اگر مأمون خود را سزاوار خلافت نمی‌دانست، دلیلی نداشت که با امین بر سر خلافت بجنگد و خود را امیرالمؤمنین بخواند.

بعضی گفته‌اند فضل‌بن سهل ذوالریاستین که در حکم وزیر مأمون بود، او را بر این کار واداشت؛ اما باید دید چه علتی موجب گردید تا فضل مأمون را بر این کار وا بدارد؟ به احتمال قوی دلایل فضل و مأمون در انتصاب حضرت رضا(ع) به ولایتعهدی، سیاسی بوده است؛ زیرا پس از قتل امین، اوضاع عراق و شام سخت آشفته بود و در میان بنی‌عباس فرد برجسته‌ای که مورد قبول و رضایت همگان باشد، وجود نداشت و مأمون با همه‌ لیاقت و شخصیت با ارزش، در عراق ناشناخته بود. در یمن و کوفه و بصره و بغداد و ایران، عامه‌ مردم از زمان منصور به بعد آن انتظاری را که از خلافت بنی‌عباس داشتند، درنیافتند؛ زیرا مردم تشنه عدل و داد و اسلام واقعی بودند. از این رو چشمها و دلها نگران و منتظر خاندان علی(ع) بود و امیدها و آرزوهای خود را به افراد برجسته و متقی این خاندان بسته بودند.

فضل و مأمون با شمّ سیاسی خود از مشاهده اوضاع نابسامان شهرهای مهم و شورش مردم (مانند قیام ابوالسرایا در کوفه و علوی دیگر در یمن) به این نکته پی برده بودند و می‌خواستند با انتخاب فرد برجسته و ممتازی از خاندان علی به ولایتعهدی، رضایت مردم را به خود جلب کنند و پایه‌های خلافت مأمون را مستحکم سازند به همین جهت مأمون در سال ۲۰۰ق بنا به گفته طبری رجاء بن ابی‌الضحاک و فرناس خادم (در بعضی روایات شیعه: یاسر خادم) را به مدینه فرستاد تا علی‌بن موسی(ع) و محمدبن جعفر (عموی حضرت رضا(ع)) را به خراسان ببرند. این رجاء بین ابی الضحاک، خویش نزدیک فضل‌بن سهل بود و همین امر شاید مؤید این مطلب باشد که فضل در کار ولایتعهدی حضرت رضا(ع) دخالت داشته است.

در روایات شیعه آمده است که مأمون به حضرت رضا نوشت تا از راه بصره و اهواز و فارس به خراسان برود، نه از راه کوفه و قم و دلیل این امر را کثرت شیعیان در کوفه و قم ذکر کرده‌اند؛ زیرا مأمون می‌ترسید که شیعیان کوفه و قم به دور آن حضرت جمع شوند. این مؤید آن است که عامل فراخواندن حضرت رضا به خراسان، عاملی سیاسی بوده است و مأمون می‌ترسید که کثرت شیعیان در کوفه یا قم سبب شود که آن حضرت را به خلافت بردارند و رشته کار به کلی از دست مأمون خارج گردد.

در نیشابور

مشهور است که به هنگام ورود حضرت رضا(ع) به نیشابور، طالبان علم و محدثان دور محفه آن حضرت که بر استری نهاده بود، جمع شدند و از ایشان خواستند که حدیثی بر آنها املا فرماید. حضرت حدیثی به طور مسلسل از آباء طاهرین خود از رسول‌الله(ص) و جبرئیل از قول خداوند روایت کرد که: «کلمه لا اله الاالله حصنی و من دخل حصنی امِن من عذابی» یعنی کلمه توحید (لا اله الا الله) حصار و باروی مستحکم من است و هر که به درون حصار من رفت، از عذاب من در امان ماند.»

این حدیث به جهت مسلسل‌بودن آن از ائمه ‌اطهار(ع) تا حضرت رسول(ص) به «سلسله‌الذهب» [= زنجیرة زرین] معروف شده است و درباره اینکه چرا آن حضرت این حدیث را املا فرمود، باید گفت که آن نوعی دعوت به وحدت کلمه و اتفاق بوده است؛ زیرا اساس اسلام و مدخل آن، این کلمه است که معتقدان به خود را از هرگونه تشویش و عذابی در امان می‌دارد و مسلمانان باید با توجه به آن، در درون حصار و باروی اسلام از اختلاف کلمه بپرهیزند و مدافع آن حصن در برابر مهاجم خارجی باشند و از دشمنی و مخالفت بر سر مسائل فرعی دوری گزینند. حضرت در نیشابور در محله‌ای به نام بلاش‌آباد نزول فرمود و از آنجا به توس و از توس به سرخس و از سرخس به مرو که اقامتگاه مأمون بود، رفت.

ولایتعهدی

به روایت عیون اخبارالرضا، مأمون نخست به آن حضرت پیشنهاد کرد که خود خلافت را قبول کند و چون آن حضرت امتناع فرمود و در این باب مخاطبات زیاد میان ایشان رد و بدل گردید، سرانجام پس از دو ماه اصرار و امتناع، ناچار ولایتعهدی را پذیرفت به این شرط که از امر و نهی و حکم و قضا دور باشد و چیزی را تغییر ندهد. علت مقاومت امام این بود که اوضاع را پیش‌بینی می‌کرد و بر او مسلم بود عشیرة عباسی و رجال دولت که عادت به لاابالی‌گری و درازدستی عهد هارون‌الرشید کرده‌اند، زیر بار حق نخواهند رفت و او قادر به انجام قوانین الهی نخواهد بود.

مأمون پس از آنکه آن حضرت ولایتعهدی را پذیرفت، امر کرد تا لباس سیاه که شعار عباسیان بود، ترک شود و درباریان و فرماندهان و سپاهیان و بنی‌هاشم همه لباس سبز که شعار علویان بود، بپوشند. خود نیز جامه سبز پوشید و نام امام را زینت‌بخش درهم و دینار نمود و مقرر داشت که در همه بلاد اسلام بر منابر، خطبه به نام امام خوانده شود و این به روایت طبری روز سه‌شنبه دوم رمضان سال ۲۰۱ق بود. اربلی مؤلف کشف‌الغمّه عهدی را که مأمون ظاهراً درباره ولایتعهدی امام رضا(ع) نوشته بود و ملاحظاتی را که حضرت رضا(ع) در میان سطور آن عهدنامه و در پشت آن مرقوم فرموده بود، در سال ۶۷۰ق در دست یکی از «قوام» (خادمان مشهد و قبر آن حضرت) دیده و صورت آن را در همان کتاب کشف‌الغمه آورده است.

عهدنامه

از مطالعه عهدنامه نتیجه می‌شود که آنچه در بعضی کتب ادعا شده است مأمون شیعی بوده، صحت ندارد؛ زیرا مأمون در این عهدنامه از مقام خلافت به گونه‌ای تعبیر می‌کند که با عقاید اهل سنت مطابق است. مأمون در این عهدنامه به سخن عمر استناد می‌جوید و همچنین خلافت خود را مستند و شرعی و قانونی می‌داند. همچنین در این عهدنامه مأمون علت انتخاب آن حضرت را به ولایتعهدی، علم و فضل و ورع و تقوای او می‌داند، نه به آنچه شیعیان معتقدند که او خلیفه و امام به‌حق و برگزیده از جانب خدا و منصوص از سوی پدر و اجداد خویش است. حضرت رضا(ع) به موجب آنچه مؤلف کشف‌الغمه آورده است، در پشت این عهدنامه قبول خود را اعلام فرموده است؛ اما بقای خود را پس از مأمون و وصول خود را به مقام خلافت، با تردید و شک تلقی کرده است. البته آن حضرت هم به نور امامت و هم با روشن‌بینی خاصی که از اوضاع و احوال سیاسی زمان خود داشت، می‌دانست که این کار به آخر نخواهد رسید و بنی‌عباس و مخالفان خاندان علی(ع) به هر طریقی که باشد، با آن مخالفت خواهند کرد… تاریخ عهدنامه مذکور روز دوشنبه ۷ رمضان سال ۲۰۱ق است.

صدوق در عیون‌ اخبارالرضا نسخه سند دیگری از حضرت رضا(ع) به نام نسخه «کتاب الحباء و الشرط» که تاریخ آن نیز همان دوشنبه ۷ رمضان سال ۲۰۱ ق است، نقل کرده است و در آن تصریح شده است که این روز همان روزی است که مأمون آن حضرت را ولیعهد خود کرده و مردم را به پوشیدن لباس سبز واداشته است. صدوق خود این نسخه را که حضرت درباره فضل بن سهل و برادرش حسن بن سهل به عمّّال و کارداران نوشته است، دیده است و به قول خودش آن را از کسی «روایت» نکرده است.

این نامه مقدمه‌ای دارد که به قلم حضرت رضا(ع) است و پس از آن اصل نسخه حباء و الشرط می‌آید که بنا به فرموده حضرت، شامل سه باب است: باب اول در شرح آثار و اعمال فضل بن سهل است که چگونه مأمون را در وصول به خلافت یاری داد و ابوالسرایا و شورشیان دیگر را سرکوب کرد و طبرستان و دیلم و کامل و غرچستان و غور و کیاک و تغزغز و ارمنستان و حجاز و «سریر» و خزر و مغرب را رام ساخت؛ باب دوم درباره پاداش‌هایی است که مأمون در برابر این خدمات در حق او برقرار کرده است و باب سوم درباره چشم‌پوشی فضل از این پاداش‌هاست. مأمون این امر را پذیرفته و به فضل اختیار داده است که هر کاری را که نمی‌خواهد، نکند و به اصطلاح این نامه او را «مزاح‌العله» ساخته است.

مخالفت بنی‌عباس

صدوق در عیون اخبار از ابوعلی سلامی مؤلف «اخبار خراسان» (که فعلا در دست نیست) نقل می‌کند که ولایتعهدی حضرت رضا(ع) به اشاره و توصیه فضل بن سهل بوده است و چون این خبر به بغداد رسید، خاندان بنی‌عباس را خوش نیامد و مأمون را خلع کردند و با ابراهیم بن المهدی که موسیقیدان و عودنواز بود، بیعت کردند و چون مأمون این خبر را شنید، دریافت که فضل بن سهل رأی ناصوابی در پیش او گذاشته است. پس، از مرو بیرون آمد و راهی بغداد شد و چون به سرخس رسید، فضل ناگهان در حمام کشته شد و قاتل او غالب ـ دایی مأمون ـ بود. بعد مأمون حضرت را مسموم ساخت و ایشان بر اثر آن سم وفات یافت و در سناباد توس، در کار قبر هارون مدفون گردید. این واقعه در صفر سال ۲۰۳ق اتفاق افتاد. صدوق پس از نقل این خبر از کتاب اخبار خراسان، آن را نادرست می‌داند و می‌گوید مأمون خود، آن حضرت را ولیعهد کرد و فضل بن سهل چون از پروردگان آل‌برمک بود، با حضرت رضا(ع) دشمن بود.

اینکه فضل از آغاز دشمن حضرت باشد، محل تردید است و ظاهراً در ولایتعهدی آن حضرت مؤثر بوده است؛ اما گویا پس از این انتخاب، وقایعی روی داده که منجر به مخالفت فضل با حضرت رضا(ع) شده است. روایتی در عیون اخبار هست که به موجب آن فضل با هشام بن ابراهیم نزد حضرت رفتند و خواستند برای قتل مأمون و رساندن آن حضرت به خلافت با او تعهد بندند. حضرت بر ایشان خشم گرفت و هر دو را از نزد خود راند. آن دو ترسیدند و نزد مأمون رفتند و گفتند: «ما خواستیم رضا را بیازماییم!» پس از آن حضرت رضا(ع) نزد مأمون رفت و قصه را بازگفت و مأمون دریافت که حق با امام‌رضا(ع) بوده است.

شاید این معنی یکی از اسباب مخالفت فضل با امام باشد و شاید عوامل دیگری هم باشد که بر ما مجهول است. به هر حال بنا به گفته طبری (حوادث سال ۲۰۳) حضرت رضا(ع) به مأمون گفت: فضل اخبار بغداد و نارضایی مردم را از خودش و برادرش حسن بن سهل و حتی از ولایتعهدی آن حضرت نهان می‌دارد و مردم در بغداد با ابراهیم بیعت کرده‌اند. چون مأمون در این باره تحقیق کرد و صدق گفته‌های آن حضرت بر او روشن شد، عازم بغداد گردید و چنان که در تواریخ مذکور است در سر راه، فضل بن سهل در سرخس در حمام کشته شد و خود حضرت رضا در توس وفات یافت.

علم و زهد و اخلاق

شخصیت ملکوتی و مقام شامخ علمی و زهد و اخلاق حضرت رضا(ع) و اعتقاد شیعیان به او سبب شد که نه تنها در مدینه، بلکه در سراسر دنیای اسلام به عنوان بزرگترین و محبوب‌ترین فرد خاندان پیامبر(ص) مورد قبول عامه باشد و مسلمانان او را بزرگترین پیشوای دین بشناسند و نامش را با صلوات و تقدیس ببرند. بیست و چند سال بیش نداشت که در مسجدالنبی به فتوا می‌نشست. علمش بی‌کران و رفتارش پیامبرگونه و حلم و رأفت و احسانش شامل خاص و عام می‌گردید. کسی را با عمل و سخن خود نمی‌آزرد؛ تا حرف مخاطب تمام نمی‌شد، سخنش را قطع نمی‌کرد. هیچ حاجتمندی را مأیوس باز نمی‌گرداند. در حضور مهمان به پشتی تکیه نمی‌داد و پای خود را دراز نمی‌کرد. هرگز به غلامان و خدمه دشنام نداد و با آنان می‌نشست و غذا می‌خورد. شبها کم می‌خوابید و قرآن بسیار می‌خواند. شبهای تاریک در مدینه می‌گشت و مستمندان را کمک می‌کرد. در تابستان بر حصیر و در زمستان بر پلاس زندگی می‌کرد. نظافت را در هر حال رعایت می‌فرمود و عطر و بخور بسیار به کار می‌برد. عادتاً جامه ارزان و خشن می‌پوشید؛ ولی در مجالس و برای ملاقات‌ها و پذیرائی‌ها لباس فاخر در بر می‌کرد. غذا را اندک می‌خورد و سفره‌اش رنگین نبود. در هر فرصت مقتضی مردم مسلمان را به وظایف خود آگاه می‌کرد.

*دایره‌المعارف تشیع (با تلخیص)

Email this page

نسخه مناسب چاپ