دانسته‌هاى داستان یوسف
گودرز گودرزی (مجید)
 

داستان یوسف و زلیخا یکی از داستان‌های بنام و پرآوازه‌ای است که همه از بیش و کم آن آشنایی داریم. این داستانْ هم در تورات آمده و هم در قرآن شریف بازگو شده است و نیز در جاهای دیگر؛ سوای آنْ هنرمندان زیادی در سرتاسر جهان این داستان را ـ به جهت زیبایی و کشش و واکاوی مسائل اخلاقی و انسانی ـ دست‌مایه هنر خود قرار داده‌اند؛ از نوشتن رمان و سرودن منظومه‌ها بگیرید تا ساخت نمایش و فیلم و مجموعه‌های تلویزیونی و…
چندی پیش زمان دست داد تا نظری بیندازم به ترجمه تفسیر طبری: «سوره یوسف. مولود یعقوب و قصه او علیه الصلوه و السلام». وعجب نثری! دلکش و پرکشش.
«… پس چون پیغامبر علیه‌السلم یعقوب به کنعان بازآمد یک‌چند برآمد مادر یوسف بمُرد، و ابن یامین و یوسف هر دو بی‌مادر بماندند. و یعقوب را خواهری بود نام او انباس بود، این انباس خواهر یعقوب بود. نزد یعقوب آمد گفت یوسف را مادر نیست او را به من ده تا من او را بدارمش. یعقوب گفت من از این فرزند نشکیبم [دوری‌اش را برنمی‌تابم].»(۱)
تا این که امروز، همه یوسف و زلیخا را از «تفسیر فارسیِ تربت جام» نوشته ابوبکر عتیق بن محمد سورآبادی (پنجم هجری قمری) مرور کردم. اگرچه زبان این تفسیر، بسیار قدیمی و دیرینه است و دیگر به هیچ‌روی رایج نیست؛ امّا پرویز ناتل خانلری در نزدیک کردنِ زبان کتاب با زبانِ امروزی، تلاش باارزشی مصروف داشته است. آن‌چه که امروز خواندم، مجلّد نخست از مجموعه موسوم به «شاهکارهای ادبیّات فارسی» بود. من این مجموعه ۵۷ جزوه‌ای را سالیان پیش ـ آن زمان که دورانِ خوشِ مجرّدی‌ام را می‌گذراندم-، تهیه و خریداری کردم.
«شاهکارهای ادبیّات فارسی»، مجموعه‌ای است فشرده و چکیده همه و گاه برگزیده و دست‌چین شده بخشی از کتاب‌های وزین و مهم نویسندگان بنام و شاعران شهیر پارسی‌زبان، که به جز برای علاقه‌مندان و دوست‌داران ادبیّات پارسی، شاید بیش‌تر برای کسانی که آستانه تحمل‌شان کوتاه است و حوصله خواندن تمامی ِمثلاً غزلیات شورانگیز شمس تبریزی یا تاریخ بی‌نظیر بیهقی را ندارند؛ یا وقتش را و یا پولش را، می‌تواند نقش یک کتاب‌خانه کوچک و جمع و جور را بازی کند و سودمند واقع گردد. و چه نیک گفته است جناب مولانای بزرگ:
«آب دریا را اگر نتوان کشید
هم به قدر تشنگی باید چشید.»
این مجموعه و جُنگ این فرصت را به بی‌حوصلگان و بی‌پول‌ها داده است تا در کم‌ترین زمان و با ناچیزترین بها، با آثار گران‌سنگ و بی‌بدلیل ادبیّات پارسی آشنا شوند و با خواندن هر یک از جزوه‌های آن، هم لذّتِ معنوی ببرند و مزّه آن را بچشند و هم دامنه دانایی خود را گسترش دهند.
باری! نویسنده «تفسیر فارسی تربت جام» ذیل سوره یوسف در آغاز چنین خامه‌اندازی کرده است:
«رسول گفت، صلی‌الله علیه و سلّم، درآموزید بندگان خود را سورت یوسف، علیه السّلام، که هر بنده‌ای از بندگان من که آن را بخواند و درآموزد اهل و فرزندان خود را و بندگان خود را، خدای تعالی سکرات مرگ بر وی آسان کند و او را قوت و توفیق دهد که هیچ کس را حسد نکند.»(۲)
پیامبر اسلام«ص» میان شماری از یاران نشسته بود که این را گفت. ایشان از او خواستند که کاش داستانی برای‌شان نقل کند که دل‌های‌شان بیاساید. پس پیامبر داستان و سرگذشت یوسف را بازگو کرد: بهترین و نیکوترین داستان‌ها را.
چند صفحه که پیش می‌رویم، این‌گونه می‌خوانیم:
«یوسف گفت:‌ای پدر، مرا دستوری ده تا با برادران به دشت شوم و شبانی بیاموزم. روی برو آوردند تا یوسف را دستوری داد و بدیشان سپرد. پس برادران را در باب یوسف وصیت‌ها کرد[...]
«چون از چشم دید پدر غایب شدند[...] پس برادران عداوت خویش آشکار کردند، و او را فازخم [ضرب و شتم] گرفتند؛ و او از یکی به دیگر می‌دوید و بدیشان فریاد می‌خواست. کس برو نبخشود [رحم نکرد]… همه بران بودند که بکُشند[...]» (۳)
برادران یوسف ـ که همگی از مادرانی دیگر بودند؛ جز بن‌یامین ـ چشم دیدن یوسف را نداشتند.
آن‌ها نمی‌خواستند به هیچ‌روی خواب یوسف، تعبیر شود و درست از آب دربیاید: «یوسف به خواب دید یازده ستاره و آفتاب و ماه او را سجده کردی [...] چون آن خواب بدید و بیدار گشت پدر را بگفت پیش برادران. بانگ بر وی زد که خاموش باش که خواب روز را حقیقتی نبود. چون برادرانش فراتر شدند یعقوب، علیه‌السّلام، با یوسف عتاب کرد که چرا خواب پیش برادران بگفتی. نگر [به هوش باش].
«[برادران] گفتند تعبیرِ این آن بود که پسر راحیل بر ما پادشا گردد و ما او را به جای بندگان باشیم [...] ما را تدبیر کار او باید کرد.» (۴) سالاریِ یوسف بر آن‌ها چون زندگی به خواری بود. پس بر او رشک آورده کینه او را به دل گرفتند.
«چون وقت بازگشتن ایشان آمد، بزغاله‌ای بکشتند و پیراهن یوسف به خون او آلوده کردند [...] جامها بدریدند و خاک برسر، نوحه‌کنان، می‌آمدند و به آواز می‌گفتند که وا یوسفاه [...]
«یعقوب، علیه السّلام، چون آواز ایشان بشنود بی‌هوش بیفتاد و نفس فروگرفت چنان‌که پنداشتی که وی هلاک شد [...]»(۵)
سال‌ها گذشت. سالیان سال. افزون از چهل سال! تا این که «[...] باد شمال درآمد. بوی آن پیراهن به مشام یعقوب رسانید. یعقوب در بیت‌الاحزان نشسته بود. نعره‌ای برآورد که بوی یوسف شنیدم. نوادگانش حاضر بودند. گفتند علی‌الحقیقهً پیرِ ما دیوانه ببود. یوسف را از چهل سال باز گرگ بخورده است. اکنون وی می‌گوید بوی او می‌یابم.»(۶)
نویسنده، پایان و سرانجامِ داستان را در تفسیر خود چنین نگاشته است:
«[...] چون یعقوب را مرگ نزدیک آمد یوسف را وصیت کرد که کالبد مرا به شام به نزدیک جدّ من ابراهیم خلیل دفن کن. یوسف، علیه السّلام، وصیت به‌جای آورد و او را آن‌جا که فرموده بود دفن کرد و یوسف پس از مرگ پدر بیست و دو سال بزیست [...] به‌درستی که بود و هست در حدیث ایشان و قصه‌های پیغامبرانِ گذشته، خصوصاً در قصه یعقوب و یوسف و برادران وی، اندازه گرفتی؛ و پندی و عبرتی است خداوند خِردها را [...]» (۷)
این‌که سرگذشتِ یوسف پیامبر«علیه السّلام» در کتاب‌های آسمانی و دینی آمده و یک سوره از سوره‌های قرآن، «یوسف» نام‌گذاری شده و به سرشت و سرنوشت وی پرداخته است، خود نشان از اهمیّت و ارزش والای دانسته‌های داستان است.
داستانی که در آن سخن از «فریشتگان و پریان، و آدمیان و چهارپایان، و مرغان و سیَر پادشاهان، و آداب بندگان و احوال زندانیان، و فضل عالمان و نقص جاهلان، و مکر و حیلت زنان و شیفتگی عاشقان، و عفت جوامردان و ناله محنت‌زدگان، و تلون احوال دوستان در فرقت و وصلت، و عز و ذل، و غنا و فقر، و اندوه و شادی، و تهمت و بیزاری، و امیری و اسیری»(۸) می‌رود. «احسن القصص» باید هم چنین ویژگی‌هایی را دارا باشد.

پی‌نوشت‌ها:
۱ـ «تفسیر طبری یا جامع البیان عن تأویل القرآن»؛ محمّدبن جریر طبری. بازنوشت از «هزار سال نثر پارسی».
طبری از بزرگ‌ترین عالمان، تاریخ‌دانان، محدّثان و مفسّرینِ ایرانی سده سوّم و ابتدای سده چهارم هجری قمری است. به وی «پدر علم و تاریخ و تفسیر» و نیز «امام‌المورّخین و المفسّرین» لقب داده‌اند.‏
‏۸ و ۷ و ۶ و ۵ و ۴ و ۳ و ۲ـ «یوسف و زلیخا ـ تفسیر فارسی تربت جام»؛ شاهکارهای ادبیّات فارسی؛ جزوه یکم؛ به کوشش دکتر پرویز ناتل خانلری. چاپ دهم ۱۳۶۹٫ انتشارات امیرکبیر.

code

Email this page

نسخه مناسب چاپ