واکاوی سرگذشت واقعی رادیو در ایران -۸
درگیرى هاى مرد سیاست و میکرو فون رادیو
حسن فرازمند
 

در شماره قبل، نخستین بخش از مصاحبه«رضا سجادی»، اولین گوینده رادیو ایرا‌ن را در اینجا برایتان نقل کردم و قول دادم که بقیه این مصاحبه رابه لحاظ مستند بودنش،بدون هیچ دخل و تصرفی پیگیری کنم. اینک ادامه مطلب و مصاحبه:
در روز ۱۶ اسفند ۱۳۲۹ شما چه‌ می‌کردید و چه‌ خاطره‌ای‌ از این‌ روز دارید؟
ــ در این‌ روز،من‌ ساعت‌ ۱۰‌ صبح‌ به‌ نخست‌وزیری‌ رفته‌ بودم‌. در آنجا اسدالله‌ علم‌، وزیر کار را دیدم‌ که‌ گفت‌:«منتظر نخست‌وزیر هستم‌؛ باید همراه‌ ایشان‌ به‌ مجلس‌ ختم ‌آیت‌الله‌ فیض‌ در مسجد شاه‌ برویم‌.»و این‌ در حالی‌ بود که‌ طبق‌ قرار قبلی‌، من‌ باید با رزم‌آرا ملاقات‌ می‌کردم‌. رزم‌آرا به‌ من‌ گفته‌ بود:«قرار است‌ عده‌ای‌ از استادان‌ بیایند و در مورد نطق‌ رادیویی‌ من‌ تفسیر بنویسند.»
او به‌ من‌ گفته‌ بود:«باید تو هم‌ در جلسه‌ حضور داشته‌ باشی‌ و پس‌ از تهیه مطلب‌، فوراً به‌ رادیو بروی‌ و آن‌ را برای‌ مردم ‌بخوانی.‌» وقتی‌ که‌ علم‌ حرفش‌ تمام‌ شد، از رئیس‌ دفتر نخست‌وزیر پرسیدم‌:«تکلیف ‌من‌ چیست‌؟ بمانم‌ یا بروم‌؟» او گفت‌:«آقای‌ نخست‌وزیر به‌ این‌ مراسم‌ خواهند رفت‌ و معلوم‌ نیست‌ چه‌ زمان‌ طول‌ بکشد. به‌ همین‌ جهت‌ اگر آقایان‌ استادان‌ هم‌ بیایند، به‌ طور حتم‌ جلسه‌ به‌ روز دیگری‌ موکول‌ خواهد شد.»
به‌ این‌ ترتیب‌، من‌ هم‌ به‌ اداره تبلیغات‌ برگشتم‌. در این‌ فاصله‌ که‌ به‌ اداره‌ تبلیغات‌ می‌رفتم،‌ رزم‌آرا ترور شد. چون‌ هنگامی‌ که ‌می‌خواستم‌ وارد اداره‌ شوم،‌ نگهبان‌ اداره‌ با شتاب‌ پیش‌ من‌ آمد و گفت‌: «رزم‌آرا را کشتند!» دکتر مصدق‌ در خاطرات‌ خود به‌ تفصیل‌ در مورد قطع‌ رابطه‌ و بستن‌ کنسولگری های‌ انگلستان‌ در ایران‌ مطالبی‌ بیان‌ کرده‌ و تلویحاً باقر کاظمی‌ و دکتر قاسم‌زاده‌ را عامل‌ رساندن‌ این‌ خبر به‌ سفارت‌ انگلستان‌ قلمداد کرده‌ است‌.
بله، دکتر مصدق‌ در خاطرات‌ خود، ضمن‌ اشاره‌ به‌ این‌ مطلب‌، نوشته‌اند که‌:«من‌ از وزیر خارجه‌ [باقر کاظمی‌]سؤال‌ کردم‌ که چه‌ کسی‌ این‌ خبر را به‌ سفارت‌ انگلیس‌ داد؟» آقای‌ کاظمی‌ گفتند: «مشاوری‌ داریم‌ به‌ نام‌ دکتر قاسم‌زاده‌. من‌ مطلب‌ را به‌ او گفتم‌؛ حتماً او خبر را داده‌ است.‌»
بعدها در این‌ مورد از آقای‌ عزالدین‌ کاظمی،‌ فرزند باقر کاظمی،‌ سؤال‌ کردم‌. جواب‌ ایشان‌ چنین‌ بود:«به‌ طور اصولی‌ تا زمانی‌ که‌ مطلب‌ از رادیو پخش‌ نمی‌شد، سفارت‌ انگلیس‌ از موضوع‌ مطلع‌ نمی‌شد. علاوه‌ بر این‌، پدرم‌ در نتیجه‌ تجربه‌ سیاسی‌ و آشنایی‌اش‌ با روابط‌ بین‌المللی‌ بر این‌ اعتقاد بود که‌ وزارت‌خارجه‌ وظیفه‌اش‌ ایجاد رابطه‌ با دولت هاست‌، نه‌ قطع‌ رابطه‌. به‌ همین‌ مناسبت‌ هم‌ در بعضی‌ مسائل‌ با دکتر مصدق‌ اختلاف‌ سلیقه‌ داشت.‌»
البته‌سالها بعد، دکتر غلامحسین‌ مصدق،‌فرزند دکترمحمد مصدق‌ در منزل‌ دکتر غلامحسین‌ صدیقی‌، در یک‌ جمع‌ دوستانه‌ و در حضور دیگران‌، به‌ من‌ گفت‌:«پدرم‌ چند بار گفتند که رضا سجادی‌ بی ‌تقصیر بود و من‌ از او خجالت‌ می‌کشم؛‌چون‌ بی‌جهت‌ به‌ او تهمت‌ زدم‌. بنابراین‌، از این‌ جهت‌ تو تبرئه‌ هستی.»‌ به‌ او گفتم‌:«ای‌ کاش‌ ایشان‌ در آثار خودشان‌ اشاره‌ای‌ به‌ این‌ مطلب‌ می‌کردند.» در جواب‌ گفت‌:«نه‌، همان ‌بهتر که‌ آن‌ را ننوشتند؛ زیرا به‌ نفع‌ تو نبود.»….
چه‌ خاطراتی‌ از دوران‌ کوتاه‌ نخست‌وزیری‌ قوام‌ در اواخر تیر ۱۳۳۱ دارید؟
پس‌ از اینکه‌ دکتر مصدق‌ مرا از نزد خود راند و حقوقم‌ را قطع‌ کرد؛ چون‌ بیکار شده ‌بودم‌، روزها به‌ دیدار دوستان‌ و شخصیت های‌ آن‌ ایام‌،ازجمله‌ هفته‌ای‌ یکی‌ دو روز برای‌ احوالپرسی‌ به‌ خانه قوام‌السلطنه‌ می‌رفتم‌.
این‌ رفت‌ و آمدها ادامه‌ داشت‌ تا روز ۲۵ تیر ماه‌ ۱۳۳۱٫ آن‌ روز از صبح‌ اخبار مختلفی‌ در شهر بین‌ مردم‌ شایع‌ بود؛از جمله ‌اینکه‌ مصدق‌ استعفا داده‌ است‌. من‌ هم‌ برای‌ احوالپرسی‌ و کسب‌ اطلاع‌ به‌ منزل ‌قوام‌السلطنه‌ رفته‌ بودم‌.
موقعی‌ که‌ وارد اتاقی‌ شدم‌ که‌ قوام‌ معمولاً در آنجا از مراجعان ‌پذیرایی‌ می‌کرد، متوجه‌ شدم‌ که‌ قوام‌ برافروخته،‌ مشغول‌ مکالمه‌ تلفنی‌ است‌. سلام‌ و عرض‌ ادب‌ کردم‌. با اشاره‌ اجازه‌ داد که‌ بنشینم‌.(در اینجا ناچارم‌ با قید قسم‌ بگویم ‌آنچه‌ را که‌ در این‌ مورد می‌نویسم‌،حقیقت‌ محض‌ است‌ و کوچک‌ترین‌ مطلبی‌ را خلاف‌ واقع‌ نمی‌گویم‌.)
قوام‌ به‌ مخاطب‌ خود می‌گفت‌:«آقا، کاری‌ است‌ خود مصدق‌ شروع‌ کرده‌؛ خودش‌ باید تمام‌ کند.» ساعت‌ نزدیک‌ به‌ ۱۱ صبح‌ بود. تلفن‌ پشت‌ سر هم‌ زنگ‌ می‌زد و بعد هم‌ به‌ تدریج‌ افراد مختلفی‌ وارد می‌شدند. خوب‌ به‌ خاطر دارم‌ که‌ قوام‌ به‌ همه کسانی‌ که‌ وارد می‌شدند با تأکید همان‌ مطلب‌ را به‌ اشکال‌ مختلف‌ تکرار می‌کرد و می‌گفت‌: «کاری ‌نکنید که‌ مشکلات‌ مملکت‌ روزبه‌روز بیشتر شود.»
اما مراجعان‌ دست‌ بردار نبودند و طوری‌ سخن‌ می‌گفتند که‌ مصدق‌ رفته‌ و عنقریب‌ قوام‌السلطنه‌ نخست‌وزیر می‌شود؛ تا آنجا که‌ موضوع‌ رأی‌ اعتماد را مطرح‌ می‌کردند و صحبت‌ از تعداد وکلایی‌ بود که‌ به‌ قوام‌ رأی‌ تمایل‌ خواهند داد. فردای‌ آن‌ روز که‌ پنجشنبه‌ بود،مجلس‌ در یک‌ جلسه‌ سرّی‌ با حضور چهل‌ و دو نماینده‌ تشکیل‌ شد و از این‌ عده‌،چهل‌ نفر به ‌زمامداری‌ احمد قوام‌ رأی‌ تمایل‌ دادند. بعدازظهر آن‌ روز منزل‌ قوام‌السلطنه‌ پر از جمعیت‌ بود. دسته‌های‌ گل‌ از سوی‌ افراد مختلف‌ تقدیم‌ می‌شد. از طرفی‌، شاه‌ هم‌، با توجه‌ به‌ رأی‌ تمایل‌ مجلس‌، فرمان ‌نخست‌وزیری‌ قوام‌ را به‌ وسیلة‌ حسین‌ علاء وزیر دربار فرستاده‌ بود.
ساعت‌ حدود ۹‌ شب‌ بود. می‌شنیدم‌ که‌ قوام‌ به‌ علاء می‌گفت‌: «این‌ بر خلاف‌ سنت‌ و بر خلاف‌ رویه‌ است‌. شاه‌ باید کسی‌ را که‌ به‌ او رأی‌ تمایل‌ داده‌اند،احضار کند و آن‌ شخص‌ قبولی‌ خود را اعلام‌ دارد و شرایط‌ خود را بگوید تا در صورت‌ موافقت ‌شاه‌، فرمان‌ صادر بشود. این‌ عجله‌ برای‌ چیست‌؟… چرا؟….»
بالاخره‌ علاء رفت‌. خانه‌ قوام‌ هم‌ تا ساعت‌ ۱۱ شب‌ پر از جمعیت‌ بود و همه‌ تبریک‌ می‌گفتند. بالاخره‌ اکبرخان‌،مستخدم‌ معروف‌ قوام‌، اعلام‌ کرد که آقایان‌ تشریف‌ ببرند، چون‌ آقا خسته‌ شده‌اند. هنگامی‌ که‌ منزل‌ قوام‌ خالی‌ از جمعیت‌ شد، من‌ که‌ بیکار بودم‌، قرار شد شب‌ را در آنجا بخوابم‌.
اکبرخان‌ وسائل‌ استراحت‌ مرا فراهم‌ کرد. صبح‌ فردا ساعت‌ ۸ صبح،‌ قوام‌ مرا احضار کرد وگفت‌:«می‌روی‌ رادیو این‌ اعلامیه‌ را می‌خوانی».بعد گفت‌:«نه‌،صبر کن‌،اول‌ من‌ می‌روم‌ دربار و برمی‌گردم‌، ولی‌ شما اعلامیه‌ را مطالعه‌ کن.» ساعت‌ یازده‌ و نیم،‌ قوام‌ از دربار آمد. مرا احضار کرد و پرسید:«اعلامیه‌ را مطالعه‌ کردی‌؟» گفتم‌:«بله‌، قربان‌؛ ولی‌ این‌ شعر منوچهری‌ که‌ در آخر آن‌ نوشته‌اید کشتیبان‌ را سیاستی‌ دگر آمد،اصلش کشتنیان است. گفت:«می دانم پسر آقاسیدمصطفی! می دانم! ولی اصطلاح‌ «کشتیبان‌«بهتر است‌. برو از رادیو بخوان».
من‌ به‌ جای‌ آنکه‌ به‌ رادیو بروم،‌ ابتدا به‌ دربار رفتم‌. در آن‌ موقع‌ دکتر احمد هومن‌،معاون‌ وزارت‌ دربار بود. به‌ وسیله‌ ایشان‌ اجازه‌ شرفیابی‌ خواستم‌. اجازه ‌شرفیابی‌ داده‌ شد. وارد شدم‌، تعظیم‌ کردم‌. شاه‌ گفت‌: «برای‌ اعلامیه‌ آمده‌اید؟ می‌دانم‌ که‌ خیلی‌ تند است‌، ولی‌ نخست‌وزیر مرا متقاعد کرد. حالا برو بخوان‌ ببینم‌ خدا چه‌ می‌خواهد.»
من‌ هم‌ به‌ رادیو رفتم‌ و اعلامیه‌ را خواندم‌ و می‌دانید که‌ چه ‌غوغایی‌ به‌ راه‌ افتاد. جمعه‌ و شنبه، منزل‌ قوام‌ پر از جمعیت‌ بود. قوام‌السلطنه‌، به‌ محض‌ انتصاب‌ به‌ نخست‌وزیری‌،عباس‌ اسکندری‌ و حسن‌ ارسنجانی‌ را به‌ معاونت‌ خود انتخاب‌ کرد. قرار شد سرتیپ‌ صفاری‌ هم‌ شهردار تهران ‌باشد.

code

Email this page

نسخه مناسب چاپ