چراغ دیوژن در جامعه مدرن -۳
در کاریزک ناگهانى ها
اکبر ظریف تبریزیان
 

مردی جوان و ریزجثه که لبخندی بر صورت داشت، آمد و سلام و احوال‌پرسی کرد. قفل را به سرعت باز کرد و پس از تعارف بسیار او جلو رفت و ما ازدنبالش. دالانی باریک و سرپوشیده بود. نفس عمیقی کشیدم. خواهرم نیم‌نگاهی انداخت. «خوشحالی نه؟» لبخند زدم. می‌اندیشیدم در جست‌وجوی چه به اینجا آمدم؟ مرد گفت: هفته‌ای چند نفر از جاهای مختلف برای دیدن می‌یان.
صحن حیاط خاکی بود و سبزی کاری شده بود بادمجان،گوجه، چند رقم سبزی، گوشه‌ی حیاط یک درخت سیب تنها بود. حسین آقا شگفت زده دور و بر را نگاه می‌کرد. من در پندار خود طویله‌‌ای را می‌دیدم آن سوی حیاط که الاغ و گاو و گوسفند حاج آخوند در آن نشخوار می‌کردند. در محوطه‌ی جلو یک موتور سوزوکی کهنه تکیه داده به دیوار با خورجینی نقش‌دار و رنگ‌باخته بر رویش خستگی می‌گرفت. گفتم: پس طویله حاج آخوند کجاست؟ گفت پس از وفات حاج آخوند خراب شده، خانه دست من امانت است. حیوان هم خرج دارد و با این علوفه‌ی گران صرف نمی‌کند، خانه هم چون موزه است نمیشه حیوان نگه داشت. بعد قفل در باریکی را باز کرد و گفت: «بفرمایید».
همه قبل از ورود به سقف گنبدی داخل چشم دوختیم. هم‌زمان بوی آبگوشت بیرون زد. گفت: سفیدکاری و تعمیر را سازمان موزه‌ها کرده. حسین آقا نگاهش گشت روی چراغ سه فتیله‌ای آبی‌رنگ گوشه‌ی راهرو که دیگ کوچکی برآن می‌جوشید. آهی کشید و گفت: یادش به خیر، به نظرم مال چهل سال پیشه. من اما به اتاق‌ها نظر داشتم. دو در کوتاه بلندتر از در زورخانه در چپ و راست راهرو بود که هر کدام به اتاقی باز می‌شد. دیوارها سفیدکاری شده بود.
به اتاق سمت راست رفتم. یک فرش ماشینی۳×۲ با سراندازی از یک تکه موکت. اتاق پنجره‌ای همه به حیاط داشت که پرده‌هایش کشیده بود. اتاق بعدی را هم می‌شد از اینجا دید و اتاقی با دو پله که دری نداشت. گفتم: آن اتاق پله‌دار برای چیست؟ گفت: حاج آخوند عبادت و نماز شبش را آنجا به جا می‌آورده. خواهرم گفت: قدیمی‌ها به این چیزها خیلی اهمیت می‌دادند. حسین آقا هنوز به این ورو آن ور سرک می‌کشید. خواهرم گفت: چی می‌خوای؟ پس آشپزخانه‌اش کو؟
مرد چیزی نگفت اما شرمگینانه لبخند زد. خواهرم گفت:آن زمان این چیزها نبوده. حسین آقا گفت: همه وقت بوده، آن زمان می‌گفتند مطبخ، الآن میگن آشپزخانه، فقط کابینت و چراغ گاز نبوده. لبخند زدم. حسین آقا گفت: به چی می‌خندی؟ گفتم: به آشپزخانه‌ی حاج آخوند و محرومیتش از ام دی اف. مرد گفت: این جا دست من امانته… موزه است. بعد به شام دعوتمان کرد: مایه‌اش دوتا نونه. قول دادیم دفعه‌ی بعد. او دوباره و دوباره تعارف کرد. حسین آقا لب‌هایش را کج و کوله کرد. خواهرم اخم کرد و ابرو بالا انداخت.
دیوار راهرو دوتا کمد کوچک دیواری داشت یکی قبل از در وسط و یکی بعد از آن. ناخواسته در یکی از کمدها را باز کردم. تعدادی کتاب قدیمی داخل آن بود با یک شاهنامه‌ی چاپ سنگی کهنه که بلندتر از همه بود و هنوز سرپا. عنوان‌ها را خواندم. منتهی‌الآمال، تذکرة الاولیاء، حیوة القلوب و تاریخ‌انبیا. گفتم کتاب‌های حاج آخوند است؟ گفت: این‌ها را نوه‌ی حاج آخوند داده.
گفتم کتاب دیگه‌ای نیست؟ حسین آقا بلند خندید و گفت: فکر کردی یک اتاق پر از کتابه؟ خواهرم باز اخم کرد. مرد گفت: بقیه‌اش دست نوه‌های حاج آخونده.
خداحافظی کوتاهی کردیم و رفتیم بیرون. من هنوز سقف و در و دیوار را نگاه می‌کردم. دوست داشتم یک شب آنجا می‌ماندم. فقط یک شب، اما از شرم چیزی به مرد نگفتم. بین راه حسین آقا خودش را می‌خارید و غر می‌زد. گفتم: به نظر شما فضاش روحانی نبود؟ گفت: کک زیاد داشت. گفتم: این مانع نمیشه. خواهرم گفت: می‌خواستی نیای تو گفت: شما را نگزید احمدآقا؟ گفت: می‌خواستم شب همان جا بمانم. گفت: می‌ماندی کک‌ها کبابت می‌کردند، دیدی کنه چطور به زیرگوش گاو می‌چسبه؟ حیوان به آن عظمت پیشش عاجزه. گفتم: باز می‌موندم. گفت: نه گاز‌داره، نه آشپزخانه و حمامی چیزی.
تعجب می‌کنم چطور آدم بزرگی مثل حاج آخوند از یک ده به این کوچکی آمده باشه. گفتم: خیلی آدم‌های بزرگ از جاهای کوچک آمدن. خواهرم گفت: اُف اُف تو چقدر ایراد می‌گیری. گفت: تو فکر حالاشی خانم، من فکر زمستوناشم. اونم صدسال پیش. خواهرم گفت: تو خودتم تربتی هستی. گفت: بله هستم، اما سیب‌زمینی را به نرخش می‌خرم.
گفتم: به نظر شما الان هم میشه حاج آخوند داشت؟ گفت: بله میشه، اما نه من و شما، یکی دیگه شاید بیاد که او هم کفش‌هاش جلوش جفت بشه. گفتم: بله، یکی دیگه که به این فکر نکنه سیب‌زمینی کیلو چنده. بعد همان‌طور که به زمین‌های بایر و کاشته‌ی گذرنده نگاه می‌کردم در دل اندیشیدم نماز شب تنبیه نفس است یا… عشق به خدا؟
از نامه‌های تا نرم‌افزار مایکروسافت
حاج آخوند هم نامه می‌نوشت و اهل نامه‌نگاری بود. اما در کاغذهای بریده شده‌ی کوچک و به اندازه نیاز می‌نوشت راشد نمونه‌ نامه‌ی او را چنین می‌آورد «بسم‌الله الرحمن الرحیم، آنگاه می‌نوشت جناب فلان، انشاء‌الله موفق باشید، فلانی چنین می‌گوید. اگر راست باشد و خدای نخواسته به او تعدی شده امید است از مشارالیه یا مشارالیها رفع تعدی شود و هرگاه خسارتی به او رسیده انشاء‌الله عندالله و عندالرسول مثاب و مأجور خواهید بود. عباس٫»
نامه‌های حاج آخوند نه به پیچیدگی و ظرافت نامه‌های کافکاست که به درد روان‌شناسان و تأویل کنندگان متن بخورد، نه به اهمیت نامه‌ی اینشتین به فرانکلین روزولت رئیس جمهور آمریکا، تا سرنوشت یک جنگ را تعیین کند. نامه‌های حاج آخوند با اینکه کم هم نبوده، بیشتر به صاحب منصبی در شهر، یا خانی در یکی از بخش‌ها، یا بازرگانی در شهر و عالمی در مشهد بوده. در یکی از نامه‌هایی که برای رهایی شوهر زنی از دست یک‌خان می‌نویسد، وقتی زن باز می‌گردد و می‌گوید خان نامه را پاره کرد و شوهرم آزاد نشد، دلگیر می‌شود.
می‌توان دریافت اندوهی ژرف و در جایی ثبت نشده ذهن و دل حاج آخوند را فرا می‌گیرد و ما هیچ اثری از بازتاب رنج گره خورده بر دل او در دست نداریم. به تعبیر مترلینگ مثل بوی گلی که در هستی رها شده باشد.
حاج آخوند دفتر یادداشت‌های شخصی نداشت تا راهی برای برون رفت گره‌های روحی داشته باشد. نمی‌توان تصور کرد اگر روزولت به نامه‌ای اینشتین ترتیب اثر نمی‌داد چه می‌شد. اما شاید بتوان تصور کرد اگر یکی از صدها نامه‌ی کافکا به فلیسه نمی‌رسید چه پیش می‌آمد. «چرا؟ آه چرا من دیشب نامه‌ ننوشتم. اینجا توی کوپه، میان یک مشت آدم، فایده‌ای ندارد و تمام طول راه پریشان بودم و ناراضی. گویی تماس خودم با تو را، که هر چه باشد برای ادامه‌ی زندگی نیازمند آنم از دست داده‌ام. چرا؟ آه چرا به این سرگردانی تن دردادم و تصمیم به این قدم زدن گرفتم، حال آنکه می‌دانستم خودم را مثل سایه پیش خواهم کشید.»
اما آن خان چه می‌کند، وقتی می‌شنود آن زن به حاج آخوند چنین گفته؟ او به نزد حاج آخوند می‌شتابد و نامه را نشان می‌دهد و می‌بوسد. بعد می‌گوید «تمام نامه‌هایی که از شما دریافت کرده‌ام نگه داشتم و وصیت کرده‌ام که وقتی مردم آن‌ها را لای کفنم بگذارید که وسیله‌ی نجات من باشد در نزد خدا به این زن گفتم: الان می‌خواهم بخوابم و فلانی اینجا نیست که بگویم شوهرت را آزاد کند، عصر که آمد پیش من می‌گویم برود و شوهرت را آزاد کند.»
هیچ‌کس نمی‌داند حاج شیخ ملا عباس چند نامه نوشته؟ شاید به چند جلد نرسد. بی‌تردید به وسیله‌ی هیچ‌کس جمع‌آوری نشده، اگر هم می‌شد برای چاپ نبود. چون همه‌‌اش یا برای آزادی این و آن بود یا برای طلب پول و همراهی برای درمانده‌ای و نیازمندی. مسلم است که حاج آخوند نویسنده نبوده تا در نوشتن تصویرسازی کند. صفتی را به یکی بچسباند یا ریز توصیف‌هایی از دیگری داشته باشد.
در احساسات دیگران دقیق نمی‌شده که به چه می‌اندیشند و هیچ وقت هم در تحلیل صفت منفی کسی نبوده؛ از نامه‌هایش نمی‌شود انتظار شیوایی واژگان و ژرفای کلام شعرهای تاگور را داشت. دارای بار عرفانی و فلسفی همچون کشف‌الاسرار خواجه عبدالله هم نبوده. او خیلی ساده می‌خواسته به کسی کمک مالی بشود یا اسیری از قفس آزاد شود، پس نوشتنش مثل بسیاری از نامه‌های کافکا با عزیز دلم یا عزیزترینم همراه نبوده که بخواهد کسی را از شوق دیدار تنگ‌تنگ در آغوش بکشد.
در دایرة‌المعارف تصویری که مایکروسافت منتشر کرده قطعه کوچکی از زندگی ادیسون در کارگاهش را گنجانده، قطعه‌ای به اندازه ۱۲ ثانیه. فیلم با کمتر از ۲۴ فریم در ثانیه گرفته شده، بنابراین ادیسون به سرعت وارد می‌شود، روی یک صندلی می‌نشیند، یک نفر، شاید معاونش، می‌آید و چیزی در گوشش می‌گوید. و ما هنوز هیجان‌زاده از اینکه به ادیسون نگاه می‌کنیم منتظریم فیلم ادامه یابد و او واکنشی داشته باشد، مثلاً دستش را بلند کند و چیزی بگوید، یا دوباره از جایش بلند شود یا همان‌طور نشسته بخندد و به فکر فرو رود، اما ناگهان فیلم قطع می‌شود.
با این حال شیرینی دیدن ادیسون، آدمی با حدود هزار و چند صد اختراع، آن اندازه کشش دارد که فیلم را چندین و چند بار تکرار کنی تا ادیسون هی بیاید و بنشیند و معاون او هی بگوید. سوای این شاید ده ثانیه هم از صدای اینشتین در گنجینه‌ مایکروسافت هست. اینشتین جمله‌ای به انگلیسی می‌گوید. جمله اینشتین به همان کوتاهی است. ما احساس می‌کنیم تارهای صوتی مردی که نظریه نسبیت را از جهان بیرون کشیده اینک رازی دیگر را با ما در میان می‌گذارد. بدمان نمی‌آید فرهنگ لغتی کنار دست باشد و یک به یک واژه‌های او را همچون جدول معما کنار هم بگذاریم. نگه داشتن و حفظ صدای اینشتین کار سختی نبوده، حتی در جایی خواندم دانشگاه پرینستون همه تخته‌های درس او را پس از ساعات درس به زیرزمین دانشگاه برده است.
اینشتین یک موزه زنده بود. برای همین هم صدایش بر ارزش دایرة‌المعارف مایکروسافت می‌افزاید. چندی پیش فیلمی از زندگی اینشتین از صدا و سیما پخش شد. نخست دوران کودکی. عکس آلبرت با خواهرش. عکس آلبرت به تنهایی. بعد ورشکستگی پدرش و آرزوهای برد باد رفته‌ او. به ویژه که کار او در رابطه با فیزیک بوده. رشته‌ای که پرداختن به آن برای پسر ـ که آلبرت باشد ـ اعتماد به نفس ویژه‌ای می‌خواهد (نظری که مفسر فیلم می‌دهد).
آنگاه نامه‌های پدر اینشتین به اساتید فیزیک در هر کجا جهت یافتن کار برای پسر درمانده‌اش آلبرت. استاد گرانقدر پروفسور… استاد ارجمند جناب آقای … اینجانب خاضعانه امیدوارم جایی در آزمایشگاه برای پسرم آلبرت به عنوان دستیار … و ما دلمان می‌سوزد برای آلبرت، و بر این ستم سرنوشت لعنت می‌فرستیم.

code

Email this page

نسخه مناسب چاپ