تفسیر دکتر دینانی از «گلشن راز»
رازِ راز
گفتگو از:کریم فیضی ـ۱۷۹
 

غیب‌الغیوب
* با این حال، منی یا منیت یا خودگویی و من گویی در انسان هست. شبستری وارد تفاوت‌های دو نوع انانیت می‌شود:
انـانیت بـود حـق را ســزاوار
که هو غیب است و غایب وهم و پندار
انانیت یعنی انا گفتن. جز حق تعالی هیچ‌کس نمی‌تواند «انأ» بگوید. انای واقعی حقیقی، حق تعالی است و این حوزه، ملک طلق خداوند است و به همین جهت انأ گفتن فرعون و نمرود و … کاری غلط و باطل بود. در ساحت انای الوهی، هو، غیب است. انای حق برای ما «هو» است و هو، غیب است و چون غیب است، هو است که ضمیر غایب است.
* تا اینجا روشن است ولی «غایب وهم و پندار» مبهم است. در منابع عرفانی از حق به عنوان غیب‌الغیوب یاد شده است.
این ابهام را به این صورت می‌توان برطرف کرد که: حق، غیب محض است و به قول شما غیب‌الغیوب. با این حال، ما همیشه فکر می‌کنیم شخصی هست که غایب است. ما حق تعالی را موجودی می‌دانیم که حالا از ما غایب است، در حالی که او غیب مطلق است.
* فرق است بین غیب و غایب!
حتماً چنین است. حق تعالی غیب مطلق است، چون انأ است و انأ برای ما هو است و هو غیب است. تصور ما این است که خداوند الآن غایب است و بعداً می‌تواند حاضر بشود. حق تعالی، به این معنا غایب نیست بلکه غیب مطلق است. غیب مطلق هیچ‌وقت حاضر نمی‌شود. او انا است و همیشه برای خودش حاضر است و هیچ‌وقت در دسترس ما قرار نمی‌گیرد. اعتراف می‌کنم که من برای اولین‌بار در اینجا و در این لحظه متوجه معنای غیب مطلق بودن خدا شدم و قبلاً نمی‌دانستم که غیب مطلق بودن خدا به چه معنایی است! ما فکر می‌کنیم خدا غایب است، در حالی که خداوند غایب نیست، بلکه غیب است این نکته‌ای که شیخ می‌گوید، از زبان شخص دیگری شنیده‌ نشده است.
* درحقیقت، غایب بودن خداوند به دلیل وهم و پندار ماست. ما اگر دچار وهم و پندار نبودیم، او را غایب حساب نمی‌کردیم. در واقع ما غایب هستیم و غایب از غایب سخن می‌گوید. خداوند برای ما غایب است، نه برای خودش. او غایب نیست، ما غایبیم. او غیب است و غیب برای خودش غایب نیست.
ما چون همیشه در وهم و پندار هستیم، خدا را غایب می‌دانیم. در واقع، وهم و پندار ما موجب غایب بودن خداوند از ما می‌شود. موجب غیبت، وهم و پندار است. اگر وهم و پندار نبود، جز اناالحق چیزی باقی نبود. غیبوبت از ناحی? ماست.
* حق با غائبیت بیگانه است:
جنـاب حضـرت را دوئـی نیست در
آن حضرت، من و ما و توئی نیست
حضرت؛ یعنی حضور حق. جناب حق، حضوری دارد که تفرقه و دوئیت در آن معنی ندارد. دوئیت در جایی است که تفرقه باشد و در حضور مطلق، تفرقه‌ای وجود ندارد. به همین جهت، در حضور مطلق و مطلق حضور حق، من و تو و ما نیست. هریک از این سه ضمیر، غیر از دیگری است و این یعنی تفرق و تفرقه.
* همه چیز به وحدت برمی‌گردد:
من و ما و تو و او هست یک چیز
که در وحدت نباشد هیچ تمییز
تمییز در تفرقه جاری است: من، من هستم، تو نیستم، تو من نیستی و او، ما نیست و ما هم او نیستیم. تمییز برای تمایز موجودات متفرقه است ولی در وحدت مطلق، تمایز و تفرقه‌ای نیست تا تمییزی لازم بیاید. شبستری از وحدت وجودی درست و صحیح حرف می‌زند.

code

Email this page

نسخه مناسب چاپ