خاطرات بروس لینگن آخرین کاردار آمریکا در ایران -۲
روزی که سفارت تسخیر شد
 

… خیلی دیر شروع به نابود کردن اسناد کردیم. در گفتگوهایی که من داشتم، به نظر نمی‌آمد خطر آن‌قدر جدی باشد. تلقی اولیه همه ما، هم در محوطه سفارت و هم قطعا ما که در ساختمان وزارت امور خارجه بودیم، این بود که قضیه یک‌جورهایی تکرار حمله ماه فوریه است و قصد دانشجوهایی که داشتند وارد سفارت می‌شدند، باز هم این است که مدت کوتاهی آنجا بمانند و انزجارشان را از ایالات متحده و ــ از آن مهم‌تر ــ نگرانی‌شان را از مسیری نشان بدهند که دولت موقت داشت انقلابشان را هدایت می‌کرد، امیدشان را به این نشان بدهند که می‌توانند دولت موقت به رهبری بازرگان را تضعیف و بی‌ثبات کنند.
به هر حال قصدشان واقعاً همین بود. به رغم شعار‌هایشان که به درد تحریک کردن مردم خیابان‌ می‌خورد، قصدشان واقعا این نبود که شاه را برگردانند. قصدشان استفاده از این تمهید برای بی‌ثبات کردن و برانداختن دولت موقت انقلاب و باز کردن راه برای ایفای نقش بیشتر عناصر تندرو‌تر بود. (توجه شود که این دیدگاه یه مقام رسمی آمریکایی است!)
به هر صورت، اوایل هیچ به نظر نمی‌آمد اوضاع بد و وخیم است. الان که به گذشته نگاه می‌کنم، به نظرم باید نابود کردن اسناد را زود‌تر شروع می‌کردیم. در مقام رئیس هیات دیپلماتیک آمریکا در ایران، مسئولیت اینکه اسناد محرمانه‌مان به اندازه کافی نابود نشد، با من بود و امروز هم کماکان بابتش احساس مسئولیت می‌کنم. حجم اسنادمان خیلی زیاد بود و خیلی دیر شروع کردیم و تجهیزاتی هم که داشتیم، بهترین‌های موجود نبودند.
ما قبل‌تر در چند مورد مشابه این کار را کرده بودیم، اما باز هم نه آن‌قدری که باید. خیلی روشن، درس طبیعیی که باید از حمله ماه فوریه به سفارت می‌گرفتیم این بود که لازم است کمترین رد را از امور دیپلماتیک‌مان به جا بگذاریم. هرچه کاغذ کمتر می‌داشتیم، بهتر بود. این درسی بود که گمانم بعد حمله جماعتی به سفارتمان در تایوان تا مدت کوتاهی گرفته بودیم و رعایت می‌کردیم…. کلی از کاغذ‌ها نابود نشدند، از جمله تعدادی اسناد خیلی حساس که در اختیار رئیس پایگاه بود.
البته که زمان نشان داد کلی از کاغذهایی که به نظر نمی‌آمد ضرورت و فوریتی برای نابودی داشته باشند، از جمله‌شان اطلاعات غیرمحرمانه زندگینامه‌ای، می‌توانند در موقعیتی خاص چیزهایی خیلی زیان‌بار باشند، چون روی خیلی از آن کاغذ‌ها مهر و نشان سازمان اطلاعات مرکزی (سی‌آ‌ی‌ای) داشت، حتی اگر هم غیرمحرمانه بودند. همین کافی بود تا خشم انقلابی ها برانگیخته شود، فرقی هم نمی‌کرد که اطلاعات آن اسناد ذاتا غیرمحرمانه و غیرتوصیفی بود. همین کافی بود تا احساسات خیلی از ایرانی‌ها به درد بیاید و جریحه‌دار شود.
درد واقعی همین است، دردی که من از‌‌ همان زمان حسش کرده‌ام، نه اینکه امنیت‌مان، منافع استراتژیک‌مان، یا منافع سیاسی‌مان در ایران و منطقه به خطر افتاد. چیزهایی که افشا شد، تأثیر خیلی جدیی روی این‌ها نداشتند. به هر حال‌‌ همان زمان هم معلوم بود رابطه ما با ایرانی‌ها قرار نیست به این زودی‌ها دوباره برقرار و تثبیت بشود. اما رنج انسانیی که بسیاری از ایرانی‌ها بابت ناتوانی ما در نابود کردن اسناد گناهکاریمان بردند، این میراث امروز من را می‌آزارد.
از آن زمان به بعد همه‌مان یاد گرفته‌ایم که اگر قرار است دسته‌ای انقلابی به سفارتخانه‌تان حمله کنند، مطمئن شوید به نسبت دسته آدم‌های تهران، کمتر حرارت و شور و عزم داشته باشند، چون در ماه‌های متعاقب آن اتفاق از خیلی جهات، حرارت انقلابی‌، شور انقلابی‌ و عزم انقلابی‌شان معلوم بود، به خصوص از آن سختکوشی و پشتکاری که ساعت‌ها و ساعت‌ها، روز‌ها و روز‌ها (و احتمالاً هنوز هم) به خرج دادند تا کلی کاغذ تکه‌پاره را نوار به نوار به همدیگر بچسبانند. از آن طرف، گمان اغلب ما این بود که حتی اگر نتوانیم سند‌ها را بیشتر از آن نابود کنیم، هیچ‌وقت کسی عزم به هم چسباندنشان را نمی‌کند؛ اما آن‌ها کردند. نمی‌دانم رقم دقیق چیست ولی امروز بیشتر از پنجاه مجلد از آن اسناد را دارند در کتاب‌فروشی‌هایی در تهران می‌فروشند.
از خیلی جهات روز بدی بود، ولی اتفاقاتی که آن روز افتاد و اتفاقات قبل و بعدش خیلی درس‌ داشت. اما یکی‌شان قطعا کلیشه بود: «در سفارت، در یک هیئت دیپلماتیک، کمترین رد را به جا بگذار!» در عصر کامپیو‌تر آدم فکر می‌کند این ممکن است. از آن طرف به نظرم امروز هم همه‌مان قبول داریم که کامپیوتر‌ها و دستگاه‌های کپی این امکان را برایمان مهیا کرده‌اند که حجم کاغذی حتی بیشتر داشته باشیم.
از اتاق وزیر تا زندان
اولین هجوم به سفارتخانه در ماه فوریه، در بحبوحه انقلاب، وضعیت خیلی خطرناکی را در پی آورد؛ آن موقع تفنگدار‌ها در جاهایی مختلف از محوطه و دور از همدیگر مستقر بودند تا عملا بتوانند با یک رسته امنیتی گمانم ۱۵ یا ۲۰ نفره از تفنگدار‌ها از محوطه‌ای ۲۷جریبی (حدود ۱۱۰ هزار متر مربع) دفاع کنند. من سر حمله اول آنجا نبودم. بنابراین نمی‌توانم دقیق بگویم آن زمان چند تفنگدار آنجا بودند، اما تا جایی که می‌دانم، هیچ‌وقت تعدادشان بیشتر از این نشد؛ در حمله ماه نوامبر (آبان‌ماه) به ما هم بیشتر نبود. فکر می‌کنم آن زمان ۱۶ تفنگدار داشتیم که چندتایی هم مرخصی رفته بودند به خارج از ایران.
اما در حمله ماه فوریه تفنگدار‌ها وارد رویارویی نفر به نفر خیلی سختی شده بودند. دستور رسته امنیتی تفنگدار‌ها همیشه در همه سفارتخانه‌ها این است که حق ندارند به تشخیص خودشان شلیک کنند، مگر تا وقتی که خودشان در خطر جانی یا جرحی باشند؛ در غیر این صورت فقط با دستور مقام ارشد حاضر در سفارت حق شلیک دارند که معمولا سفیر یا کاردار است. در تهران، سر حمله اول در ماه فوریه هم وضع همین بود، اما چون تفنگدار‌ها دور از همدیگر در محوطه پخش بودند، نیاز به اینکه سرخود تصمیم بگیرند، برایشان پیش آمد. بعضی‌شان ناگزیر از مواجهه با موقعیت‌هایی دشوار شده بودند.
هنوز هم در مورد تعداد ایرانی‌هایی که سر آن حادثه کشته شدند، ابهام‌هایی هست، اما بنا به اطلاع ما یکی، دو نفر کشته شدند. فکر می‌کنم دست‌کم یک نفر بابت شلیک تفنگدارهای ما کشته شد. ماه فوریه، انقلابی‌هایی که ریختند تو، یکی از تفنگدارهای ما را گرفتند و برای مدتی بردند. من آن زمان آنجا نبودم اما حدود ۲۴ ساعت و تا قبل از اینکه موفق شویم برش گردانیم، وضعیت خیلی پرخطر بود.
همه این‌ها پس‌زمینه موقعیتی است که من مواجهش شدم: وقتی روز ۴ نوامبر ۱۹۷۹ (۱۳ آبان‌ماه ۱۳۵۸) به آن مشکل برخوردم. من مطلقاً بهشان دستور شلیک ندادم. آن‌ها هم مطلقاً شلیک نکردند. همان اوایل ماجرا بود که بهشان دستور دادم در صورت لزوم از گاز اشک‌آور استفاده کنند، اگرچه فکر می‌کنم شاید باید زود‌تر از آن از گاز اشک‌آور استفاده می‌کردیم. اما ما وقتی عملا ریختند توی محوطه، از گاز اشک‌آور استفاده نکردیم؛ آن زمان پایگاه نیروهای جنگی‌مان کلا در خود کنسولگری بود. راستی آن روز صبح یک مشکل هم این بود که بعضی تفنگدار‌ها توی اقامتگاه مسکونی تفنگدار‌ها بودند درست پشت محوطه سفارت، آن دست خیابان و دیوارهای ما. زنگ هشدار را که زدند، آن‌ها راهی برای ورود مجدد به سفارتخانه نداشتند. یکی دوتایشان توی خود اقامتگاه دستگیر شدند و همین وضعیت را برای گرفتن این تصمیم پیچیده‌تر کرد که آیا باید تسلیم شویم یا نه. نهایتا از گاز اشک‌آور استفاده کردیم… باز هم بگویم که من داشتم از جای گرم و نرمم در ساختمان وزارت امور خارجه ایران امر و نهی می‌کردم، در آن سر شهر. من در سفارت نبودم، در نتیجه جزئیات دقیقه به دقیقه‌ و ساعت به ساعت ماجرا را باید شخص دیگری بگوید. اما چیزی که من بر اساس مکالمات تلفنی و بی‌سیمی‌مان می‌دانم این‌ است که یکی دو نفر از تفنگدار‌ها عملا نتوانستند به کنسولگری برگردند و در آنجا باشند.
به هر حال، نهایتا صدها تظاهرکننده‌ ساختمان کنسولگری را محاصره کردند، مسلح به چیزهایی مختلف… بعضی‌شان به پارچه و پرچم، بعضی به شعارهای اعتراضی، بعضی به اسلحه‌های واقعی، بعضی به دیلم‌هایی برای باز کردن پنجره زیرزمین ساختمان کنسولگری که مشرف به زمین کف محوطه بود. از همان جا بود که به زور وارد ساختمان شدند؛ داخل که آمدند، تا حدی بابت گاز اشک‌آور هراسان شده بودند، اما نه آن ‌قدری که مانعشان بشود و جلویشان را بگیرد. تفنگدار‌ها عقب‌نشینی کردند به طبقه اول و نهایتا هم به طبقه دوم و پشت در فولادی آنجا.
باز هم زمان گذشت و این مساله بیشتر مطرح شد که حالا که به اجبار توی سنگر طبقه دوم کنسولگری پناه گرفته‌ایم، باید چه‌ کار کنیم. سر آخر یک جایی الن گلاسینسکی رفت پایین پله‌ها بیرون توی محوطه تا با سرکرده‌ تظاهرکننده‌ها مذاکره کند که او را دستگیر کردند و نگه داشتند. این خبر به من را دادند. یادم نمی‌آید از آن به بعد دیگر از اتفاقات آتی آنجا خبردار شده باشم، اگرچه بعد‌تر جان لیمبرت مستقیماً من را در جریان قرار داد، یکی از افسرهای سیاسی سفارت و کسی که بین آدم‌های ما سلیس‌ترین فارسی را حرف می‌زد،‌‌ همان کسی که بالاخره یک جا تصمیم گرفت آن در طبقه دوم را باز کند. من تمام و کمال خبر ندارم این تصمیم تا چه حد با دیگر آدم‌های مسوول سفارت یا با کسانی که در راهروی کنسولگری مسئول وضعیت شده بودند، هماهنگ شده بود. به هر حال او هم رفت بیرون و دستگیر شد. یک وقت هم به من خبر دادند که دارد از زیر در طبقه دوم، دود به داخل می‌آید، یعنی به رغم در فولادی می‌خواستند ساختمان را آتش بزنند و با خاک یکسان کنند.
این و دیگر گزارش‌ها از سفارت نشان می‌داد که هیچ راه شدنی‌ای برای دفاع از کنسولگری نیست، که به قدر کافی آن حجم از اقلامی را که من محرمانه می‌دانستم، نابود کرده‌ایم، و به اعضا دستور دادم هر وقت به این نتیجه رسیدند که دیگر هیچ کاری نمی‌شود کرد، تسلیم شوند. آن‌ها هم سرآخر تسلیم شدند. بهتر است باقی قصه را کسانی تعریف کنند که آنجا در طبقه دوم بودند.
بعد تظاهرکننده‌ها از دری که حالا باز شده بود، ریختند تو، همه آدم‌ها را خیلی شل و سست بستند، به خصوص دست‌هایشان را. چشم‌هایشان را هم بستند و مجبورشان کردند بنشینند کف زمین. اتاق اسناد محرمانه را کمی دیر‌تر گرفتند، اما نهایتا افراد آن اتاق هم بعد از تمام کردن کار نابودسازی اقلامشان، تسلیم شدند. بعد از دستور من برای تسلیم و اشغال طبقه دوم، معلوم بود که تماس من را هم به وضوح خاتمه دادند و هم بی‌سیم و هم تلفن قطع شد.
ما سه ‌نفر، ویکتور تومست و مایک هالند و من، ماندیم و این حس وحشتناک که اتفاقی نه کاملاً غیرمنتظره اما جدی‌ای افتاده. می‌گویم نه کاملا غیرمنتظره چون احساسمان هنوز این بود که احتمالا قرار است ماجرا چیزی شبیه اتفاقی باشد که در فوریه افتاده بود.
ما همان جا ماندیم تا شب شد. نزدیک آخر شب، دیگر داشتیم به نیمه‌شب نزدیک می‌شدیم و من هنوز نشسته بودم پشت میز وزیر امور خارجه به گفت‌وگوی تلفنی با واشنگتن؛ وزیر امور خارجه ایران مشغول تماس‌های تلفنی با کلی آدم در شهر. یک جا گفت باید برود به جلسه هیات دولت: «شما می‌خواین چی کار کنین؟» گفتم: «شما به من بگین چی ‌کار کنم، چون شما مسئول تأمین امنیت من و همکارانم هستین. من نمی‌تونم برم بیرون تو خیابون. نمی‌خوام الان برگردم سفارت و بگیرنم.»
قبل‌ترش هم این بحث شده بود که آیا فکر خوبی است من برگردم به سفارتخانه یا نه. آن‌طور که اوضاع داشت پیش می‌رفت، این فکر خیلی سریع کنار گذاشته شد. بهتر بود من و دو همکارم همان جایی که بودیم بمانیم و ببینیم از طرف دولت می‌توانیم ماجرا را حل و فصل کنیم یا نه.
به دکتر یزدی گفتم مسئولیت اوست که به من بگوید باید چه کار کنم. گفتم نمی‌توانم بروم بیرون و بکوشم سفارتخانه کشور دیگری را راضی کنم مسئولیت من و دو همکارم را قبول کند. به هر حال، این خطر هم بود که اگر بیرون برویم، پیدایمان کنند و ما را بگیرند.
این شد که او هم گفت: «خب، بهتره شما‌ها بمونین اینجا. ما تا صبح قضیه رو حل می‌کنیم.»
یزدی شخصاً مرا برد پایین به یکی از اتاق‌های مخصوص مهمانان دیپلماتیک. من و دو همکارم از صبح تا آن موقع هیچ‌ چیز قابلی نخورده بودیم، فقط چای و شیرینی خشک و خرماهایی که یزدی از سفرش برای مراسم روز استقلال الجزایر سوغاتی آورده بود. هماهنگ کرد که از آشپزخانۀ وزارت امور خارجه چیزی برایمان بیاورند بخوریم. تقریبا قبل نیمه‌شب بود ــ او رفت به جلسه هیات دولت.
در آن اتاق مجلل پر اسباب و اثاثیه فرانسوی، سعی کردیم تا جایی که می‌توانیم آرام و راحت باشیم. نوبتی سعی کردیم آن شب را روی آن مبل‌های ناراحت بخوابیم. برهه زمانی خیلی زجربار و اذیت‌کننده‌ای بود، اما ضمنا برهه‌ای زمانی هم بود که هنوز مصمم بودیم خودمان را مجاب کنیم که قضیه را حل و فصل خواهیم کرد. اعتقادمان واقعا این بود ــ یا به خودمان می‌گفتیم اعتقادمان این است.
***
فردا صبح شد. تمام شب را تلفنی با واشنگتن حرف ‌زده بودیم. با افرادی در وزارت امور خارجه ایران رابطه دوستانه‌ای با ما داشتند، تلفنی در تماس بودیم. جابه‌جا با «کیت کوب» هم در تماس بودیم که همراه «بیل رویر» هنوز گروگان گرفته نشده بودند. آن‌ها انجمن فرهنگی ایران و آمریکا را اداره می کردند که جای دیگری از شهر بود و بعد‌تر گروگان گرفته شدند، روز دوم. رئیس واحد تشریفات وزارت امور خارجه آمد به ما سر زد؛ آدم‌های آشپزخانه آنجا هم آمدند که خیلی هم مهربان بودند.
تلفنی با سفرای دیگر کشور‌ها در شهر هم تماس داشتیم و امکان همه این تماس‌ها را هم دفتر وزیر امور خارجه فراهم کرد. خود وزیر هم روز دوم یک بار آمد پایین ما را ببیند. یکی دو باری هم با قائم‌مقام وزیر حرف زدیم. همزمان که همه این‌ها در جریان بود، واشنگتن از طریق کسی که با من در تماس بود، مدام از ما می‌پرسید به نظرمان اوضاع چطور است و برآوردمان از ماجرا چیست؛ برآورد خودشان را هم از موضعشان در آنجا به ما می‌دادند.

code

نسخه مناسب چاپ