خاطرات بروس لینگن آخرین کاردار آمریکا در ایران
روزی که سفارت تسخیر شد
 

ما در تالار یکی از کلیساهای آنگلیکان (انجیلی) تهران کارهایی می‌کردیم. من مرتب به آنجا سَر می‌زدم. آن روز صبح همراه چند محافظ به آنجا رفتم. خیابان‌ها کمابیش ساکت بود، اما نشانه‌های تظاهرات روز قبل را به وضوح می‌دیدی، همراه مقدار زیادی نوشته و شکلک روی دیوارهای محوطه سفارتخانه و به‌خصوص روی دیوارهای واحد کنسولی تازه‌مان آن دست محوطه. آن روز صبح تصمیم گرفتیم روز چهارم نوامبر – که قرار بود سفارت را دوباره باز کنیم – واحد کنسولی را بسته نگه داریم، تا نوشته‌ها و شکلک‌ها را از روی دیوارهای آنجا پاک کنیم. راستش کارمان عملی کمابیش لجبازانه بود. نمی‌خواستیم بگذاریم انقلابیها در متوقف کردن کامل کار‌هایمان موفق شوند، می‌خواستیم دیوار‌ها را پاک کنیم و بعد کار را ادامه بدهیم.
شب قبل از هجوم به سفارت، سوم نوامبر (۱۲ آبان‌ماه) بود. من آنجا مرتب مهمانی‌هایی داشتم در استقبال از نیروهای تازه رسیده و آن شب برای یکی از همین مهمانی‌ها در ساختمان مسکونی برنامه ریخته بودیم؛ آنجا تالار بزرگی هم داشتیم که تویش برای آمریکایی‌ها فیلم پخش می‌کردند. در آخرین لحظه اتفاقی افتاد که بابتش من نتوانستم میزبانی ماجرا را بکنم، چون از وزارت امور خارجه ایران تماس گرفتند و گفتند: برنامه‌ای است که باید همه هیات‌های دیپلماتیک مستقر در تهران در آن شرکت کنند؛ باید می‌رفتیم به باشگاه وزارت امور خارجه تا آنجا فیلم مستند تازه‌ای را ببینیم که قرار بود نشان بدهند. این شد که از منشی‌ام، لیز فونتین، خواستم جانشین من و میزبان مهمانی شود، دست‌کم تا وقتی از آن برنامه برگردم.
به آن برنامه رفتم و فیلم را دیدم. مستند جالبی بود درباره انقلاب، به‌خصوص چون تکه‌های مهمی‌اش را در ماه فوریه (بهمن‌ماه ۱۳۵۷) درست بیرون محوطه سفارتخانه ما فیلمبرداری کرده بودند. در فیلم تانک‌ها را می‌دیدی که توی خیابان‌های اطرافمان بودند؛ سفارتخانه آن زمان هم تحت محاصره بود. خیلی طعنه‌آمیز بود که درست شب قبل از آنکه برای دومین بار به سفارت حمله شود، من در آن برنامه بودم و داشتم فیلمی را تماشا می‌کردم که نشان می‌داد انقلاب چه طور هشت ماه پیش از آن روی زندگی و سرنوشت ما اثر گذاشت. لحن آن مستند خیلی تُند و تیز نبود، اما احساسات ضد آمریکایی تویش داشت.
اسناد محرمانه سفارت
فردا صبحش، چهارم نوامبر (۱۳ آبان‌ماه) اولین روز کاری ما بعد از همه آن اتفاقات روزهای قبل بود، اولین روزی که سفارت دوباره باز می‌شد. کماکان هم اینکه چطور آن تظاهرات عظیم روز یکم، سه روز قبل‌تر، را از سر گذرانده بودیم، کلی فکر و ذهنمان را درگیر خودش کرده بود. اتفاقات آن روز و اینکه از سر گذرانده بودیمشان، خودش گویای آن بود که حکومت به صورت جدی گفته است: نهایت تلاشش را برای حفاظت از سفارت می‌کند. به قول معروف، آن روز صبح بیشتر ما را هل داده بود به این سمت اطمینان و خیالی خام! در جلسه آن روز صبح اعضای سفارت ــ مشخصا یادم نمی‌آید اما به گمانم ــ باری روزن و دیگران گزارش دادند در رسانه‌ها چه خبر بوده و درباره شاه چه‌ها گفته شده. الان جزئیاتش یادم نیست.درباره برنامه کاری آن روزمان حرف زدیم، اینکه چه کار‌ها می‌خواهیم بکنیم. مشخصا یادم هست آن روز صبح تصمیم گرفتیم پرچممان را تمام مدت و بیست و چهار ساعته بالای تیرکش در اهتزاز نگه داریم، با دقت حفاظتش کنیم و بدنه تیرکش را هم روغن بمالیم (در سفارت قبلا هم وقت‌هایی این کار را کرده بودند) تا دیگر مطمئن باشیم حتی اگر در تظاهراتی تلاش کردند از دیوار‌ها بالا بیایند، نتوانند از تیرک بالا بروند و پرچم را پایین بیاورند.
یادم هست متفق‌القول بودیم تفنگدار‌ها را در وضعیت آماده‌باش نگه داریم، اما کار سفارت طبق روال معمولش در جریان باشد. من آن روز صبح ساعت ده و نیم یا هر چی، قراری خیلی طولانی در وزارت امور خارجه داشتم که بنشینیم در مورد وضعیت مصونیت دیپلماتیک دفتر ارتباطات نظامی سفارت صحبت کنیم که حالا تعداد کارکنانش هم کم شده بود… تعداد کم و نوع کارش هم عوض شده بود. این دفتر قبلا یک گروه کمک و مشاوره نظامی بود. ما به این نقش دفتر پایان دادیم چون دیگر قرار نبود کمک نظامی‌ای بیشتر از کمک‌های قبلی‌مان بدهیم، اما دفتر ارتباطات نظامی را لازم داشتیم تا بتوانیم ارتباطمان را با نیروهای نظامی ایران حفظ کنیم و بشود در مورد دارایی‌های نظامی آمریکایی‌شان به تعهداتمان عمل کنیم و سر خریدهای نقدی نظامی آتی هم حرف زد. باید مشکل پر گیر و گرفتاری که گمانم قبلا حرفش را زدیم، حل و فصل می‌کردیم، اینکه می‌خواهیم سفارش‌های نیمه‌کاره را چه کار کنیم، تجهیزاتی که ایرانی‌ها پولشان را داده بودند اما هنوز تحویلشان نشده بود.
قرار بود دفتر ارتباطات نظامی دفتری تازه باشد، دفتری با اسم نو و به خصوص روش کاری تازه، چون حضور نظامی ما در ایران به نسبت زمانی که ده‌ها و صد‌ها نظامی آنجا داشتیم، بی‌اندازه کوچکتر شده بود. قرار بود دفتری فعال داشته باشیم با حدود هشت نفر آدم که تویش کار کنند. این را به ایرانی‌ها هم گفته بودم، اما ازشان تضمین مصونیت کامل دیپلماتیک برای این آدم‌ها می‌خواستم، مصونیتی عین باقی کارکنان سفارتخانه. سختشان بود قبول کنند، آن زمان داشتیم روی جزئیات ماجرا کار می‌کردیم و می‌کوشیدیم حل و فصلش کنیم. برای همین هم بود که آن روز صبح رفتم به ساختمان وزارت امور خارجه.
همراه یکی از افسرهای امنیتی‌ام رفتم. مایک هالند و آن یکی افسر امنیتی، الن گلاسینسکی، را گذاشتم سر خدمتش توی سفارت بماند. دوتایی از طریق واکی‌تاکی با هم ارتباط بی‌سیمی داشتند، ارتباطی مداوم بین هالند و سفارت، ارتباطی از پارکینگ وزارت امور خارجه ایران با سفارت.
برنامه این بود که افسر ارشد واحد سیاسی‌مان هم همراهم بیاید که ان سوئیفت بود. افسر ارشد‌تر از او، رئیس واحد، ویکتور تومست بود اما او عجالتا به معاونت سفارت هم منصوب شده بود. قرار این بود که ان سوئیفت همراهم باشد. معلوم شد بیرون شهر یا جایی دور در حومه شهر بوده (یادم نمی‌آید دقیقا کجا) و نتوانسته بود سر وقت به سفارتخانه برگردد تا ما را همراهی کند، اگرچه لیموزین ما که داشت از محوطه بیرون می‌رفت، دیدیم او پیاده وارد شد. این بود که آن روز صبح، گروه عازم ساختمان وزارت امور خارجه ایران شد؛ من، ویکتور تومست و مایک هالند.
در خیابان‌ها از کنار چند گروه تظاهرکننده گذشتیم. عازم محوطه دانشگاه تهران بودند که قرار بود تویش تظاهرات بزرگی برگزار شود در یادبود حمله‌ای در زمان حکومت شاه به دانشگاه. به نظرمان نیامد عازم محوطه سفارتخانه ما هستند و این شد که طبق برنامه راهمان را به سمت ساختمان وزارت امور خارجه ادامه دادیم.
در وزارت خارجه ایران گفت‌و‌گوی خوبی داشتیم با دیپلمات‌های حرفه‌ای ایرانی؛ چای خوردیم و هیچ کدامشان هم قضیه شاه را پیش نکشیدند. گفت‌وگویمان کاملا در چارچوب مساله مصونیت دیپلماتیک اعضای دفتر ارتباطات نظامی‌ ما بود. تهش بدون اینکه قضیه حل شود، از همدیگر جدا شدیم، اما انتظاری هم نداشتیم. گفت‌وگوی نسبتا پرباری بود. رفتیم به پارکینگ ساختمان وزارت امور خارجه و آنجا دیدیم مایک هالند سخت مشغول گفت‌وگویی با همتایش در سفارت است. مایک به ما خبر داد در محوطه سفارت درگیری شده و تظاهرکنندگانی دارند سعی می‌کنند از دروازه‌های ورودی رد شوند و بیایند تو.
سوار لیموزین شدیم و راه افتادیم؛ یک ماشین محافظ دیگر که پر مأموران ایرانی بود هم پشت سرمان. تازه یکی، دوتا چهارراه را رد کرده بودیم که شنیدیم وضعیت دارد در محوطه وخیم‌تر می‌شود؛ الن گلاسینسکی به ما توصیه کرد بهترین کار این است که سعی نکنیم برویم به آنجا و ما هم قبول کردیم. گفتیم برگردیم به وزارت امور خارجه ایران برای پیگیری کارهایی که الان لازم است، برای کمک گرفتن از دولت موقت.
دور زدیم و برگشتیم به وزارت امور خارجه و پله‌ها را بدوبدو رفتیم بالا… می‌گویم بدوبدو چون یادم است، دویدن توی آن راه‌پله را یادم است، حس اضطرار و فوریت خیلی شدیدی داشتم آن لحظات… تا جانشین وزیر امور خارجه‌ را ببینم، چون آن روز صبح، یزدی وزیر امور خارجه هنوز از الجزیره برنگشته بود؛ همراه نخست‌وزیر و در قالب هیاتی ایرانی رفته بودند در مراسم پانزدهمین یا بیستمین سالگرد انقلاب الجزایر شرکت کنند.
گمانم قبلا حرفش را زدیم که برژینسکی هم سرپرست هیات آمریکایی حاضر در این مراسم بود و در جریان این مراسم در الجزیره، روز یک نوامبر (۱۰ آبان‌ماه) برژینسکی و بازرگان با همدیگر گفت‌وگو کرده بودند، گفت‌وگویی در عالی‌ترین سطحی که تا آن زمان بین یکی از رهبران انقلاب و یکی از سیاستگذاران دولت آمریکا انجام شده بود.
این بود که آقای کمال خرازی را دیدیم، جانشین وزیر امور خارجه که تصادفا الان (سال ۱۹۹۲، زمان انجام گفتگو) نماینده دائم ایران در سازمان ملل در نیویورک است. از او تقاضا کردیم و خواستیم فورا کاری کند و کمکی برساند. معلوم بود می‌خواهد این کار را بکند و می‌خواهد حفاظت محوطه سفارتخانه ما را تأمین کند اما او مشخص بود او خیلی بی‌خبر بود که چه اتفاقاتی دارد می‌افتد. موقعی که حرفمان را شروع کردیم، اطلاعاتش از ما هم کمتر بود! بعدش چند تلفن زد به افرادی در دولت. من هم رفتم پای تلفن؛ مایک هالند و ارتباط بی‌سیمی‌اش هم که بود. در نتیجه تا جایی که همکاران‌ محاصره ‌شده‌مان در آنجا می‌توانستند خبر بدهند، می‌توانستند ببینند و بفهمند، مدام داشتیم خبر می‌گرفتیم در محوطه سفارت چه خبر است. آن موقع همه‌شان قایم شده بودند توی کنسولگری.
گمانم یک ساعتی یا در همین حدود گذشت تا اینکه بالاخره دکتر یزدی، وزیر امور خارجه آمد. از فرودگاه صاف آمده بود به ساختمان وزارت امور خارجه. حرف‌های ما در دفتر او ادامه یافت. همزمان رئیس اداره تشریفات وزارتخانه – که معلوم بود دوست ماست و طی ماه‌های قبلش هم نهایت تلاشش را کرده بود تا وضعیت تأمین امنیت محوطه سفارتخانه ما را بهتر کند و معاشر خیلی خوبی هم بود – همین‌طور این‌ور و آن‌ور می‌رفت و دست‌هایش را به همدیگر فشار می‌داد؛ به اندازه ما نگران بود. منشی او و دیگر منشی‌ها توی هم می‌لولیدند. همه در وضعیت بلاتکلیفی و تا حدی بهت و گیجی بودند که واقعا چه اتفاقی دارد می‌افتد، چون هیچ‌کدام هیچ تصویری از ماجرا نداشتیم. برای ما کل قضیه یا تلفن بود یا بی‌سیم.
وقتی ویکتور تومست و من وارد دفتر وزیر امور خارجه شدیم، درخواست‌هایم را در مورد حفاظت از سفارتخانه و بیرون کردن کلی آدمی که حالا داشتند از دیوارهای سفارتخانه وارد می‌شدند، تکرار کردم. حالا دیگر با همکاری وزارت امور خارجه تماس تلفنی‌ام با واشنگتن هم برقرار شده بود؛ بیشتر باقی روز را نشستم کنار میز وزیر امور خارجه. تصمیمم این بود که تماسم را با واشنگتن قطع نکنم. چند ساعتی همین وضع را ادامه دادم. وزیر تا حدی داشت سعی می‌کرد کارهای معمول وزارتخانه‌اش را انجام بدهد و همزمان من داشتم با کلی آدم در واشنگتن حرف می‌زدم، از دیوید نیوسام بگیر و برو پایین.
اتفاق زجرآور این بود که در طول روز به تدریج معلوم شد اوضاع آن جوری که ما امیدواریم پیش نمی‌رود. وزیر امور خارجه، آقای یزدی، کسی بود که زمان حمله به سفارت در فوریه قبل، خودش شخصاً آمده بود به آنجا تا مهار و اداره سفارتخانه را دوباره به دست ما بدهد. حالا وزیر امور خارجه بود و باید می‌توانست‌‌ همان کار را باز هم تکرار کند. فکر هم می‌کنم در طول آن روز واقعاً عزمش را داشت. دلش می‌خواست و سعی کرد این کار را بکند. اما آنجا که نشسته بودیم، هر آن بیشتر معلوم می‌شد که دیگر آن کانون قدرتی نیست که قبل‌تر‌ها بود.
همزمان ریخته بودند توی سفارتخانه. با سفارت که صحبت می‌کردیم، هم تلفنی و هم بی‌سیمی با ان سوئیفت و الن گلاسینسکی (علاوه بر ارتباط تلفنی‌مان با واشنگتن، یک ارتباط تلفنی هم با آنجا داشتیم)، از موضع خودم که وسط آن مهلکه نبودم، سعی می‌کردم دستور‌ها و سفارش‌هایی را که به ذهنم می‌رسد، منتقل کنم. متأسفانه آن اتاق تبدیل شده بود به مرکز فرماندهی خیلی گیج و گول. من توی وزارت امور خارجه بودم و فقط با تلفن و تا حدی بی‌سیم دستشان بهم می‌رسید. معاون و قائم‌مقام وقت سفارت هم همراهم بود و الان هیچ رئیسی نداشتند.
بعد از ما سلسله ‌مراتب شامل ان سوئیفت می‌شد که رئیس تازه‌وارد واحد ارتباطات نظامی بود، بعد سرهنگ اسکات از ارتش ایالات متحده و سرهنگ شفر از نیروی هوایی ایالات متحده که در ایران وابسته نظامی مرتبط با امور دفاعی بود. من در ساعت‌های مختلفی از آن روز گفت‌وگوهای مختلفی با هر کدام این‌ها داشتم و اعتراف می‌کنم که آخر هم نفهمیدم کی آنجا مهار فرماندهی را در دست گرفته. حالا که اوضاع داشت آن ‌جور پیش می‌رفت، یک مساله کلیدی نابود کردن اسناد و تجهیزات بود. گمانم قبلا هم درباره‌اش حرف زده باشم.
از خیلی قبل‌تر‌ به ما دستور داده بودند حجم اسناد محرمانه‌مان را کم کنیم. ما هم ظاهراً به این دستور عمل کرده بودیم. می‌گویم «ظاهرا» چون الان که نگاه می‌کنم، روشن است که روند نابود کردن‌هایمان کافی نبوده و روند کارمان در بازگرداندن اسناد به واشنگتن کافی نبوده. مدارکی هست که نشان می‌دهند افسرانی در واشنگتن، بعضی اسنادی را که به واشنگتن فرستاده شده بود، دوباره به سفارت در تهران برگردانده‌اند. به وضوح خیلی بیشتر از آن چیزی که باید، اسناد محرمانه داشتیم، می‌دانم که خیلی بیشتر داشتیم. تجهیزات نابودسازی اسنادمان کلا ناکافی و قدیمی بودند. تجهیزات خمیر کردن کاغذ یا هر چی که هست، کم داشتیم. بیشتر دستگاه‌هایمان کاغذ خردکن بود.

code

نسخه مناسب چاپ