سرایه
گیتی که نشیمن زوال است
آسوده دلی در او محال است
ماتمکده ایست تیره و تنگ
در وی ز وفا نه بوی نی رنگ
هر گل که برآید از گل او
چاک است ز خار غم دل او
هر لاله که بردمد ز باغش
باشد ز فنا به سینه داغش
سروش که کله به چرخ ساید
از باد اجل ز پا درآید
گردون که حواله گاه عامه ست
در ماتم خود کبود جامه ست
نادان مرغی که دام نشناخت
بر روضه جان نظر نینداخت
بر دولت خود ببست ره را
معشوقه گرفت دامگه را
جامی به کسی مگیر پیوند
کاخر دل ازو ببایدت کند
از خلق جهان جلیس خود شو
زین وحشتیان انیس خود شو
در هر چه زنی به غیر خود چنگ
بر آینه تو گردد آن زنگ
تا آینه تو غرق زنگ است
نزهتگه وصل بر تو تنگ است
زآیینه خویش زنگ بزدای
راهی به حریم وصل بگشای
جامی

code

Email this page

نسخه مناسب چاپ