سرایه
سر نخوانیم که سودا زده مویی نیست
آدمی نیست که مجنون پری‌رویی نیست
هرگز از بند و غم آزاد نگردد آن دل
که گرفتار کمند سر گیسویی نیست
قبله‌ام روی بتانست و وطن کوی مغان
به از این قبله‌ام و خوش‌تر از این کویی نیست
کس مرا از دل سرگشته نشانی ندهد
عجب از معتکف گوشه ابرویی نیست
می‌توان دامن وصلت به کف آورد ولی
ای دریغا که مرا قوت بازویی نیست
هر مرض دارو و هر درد علاجی دارد
زخم تیر مژه را مرهم و دارویی نیست
سر مویی نتوان یافت بر اعضای عبید
که در او ناوکی از غمزه جادویی نیست
عبید زاکانی

code

نسخه مناسب چاپ