سوار اتوبوس می‌شوم
نیکی شاکری
 

کارگاه داستان شنبه‌ها بزرگتر شده است و فرقی نمی‌کند که عده‌ای شنبه‌ها به کلاس می‌روند در بابل و عده‌ای در تهران چهارشنبه‌ها. عده‌ای خانه دارند و عده‌ای دانشجو و بعضی‌ها هر روز هفته سخت کار می‌کنند. همه شان دغدغه نوشتن دارند و همین کافیست برای این که نام کارگاهشان را عوض کنند و بگذارند: داستان‌های از شنبه تا چهارشنبه.‏

رودابه کمالی

سوار اتوبوس که می‌شوم، همیشه آرام، همان وسط می‌ایستم رو به روی در و تعادلم را حفظ می‌کنم، بی‌آنکه از دسته‌ای یا میله‌ای بگیرم یا به جایی تکیه دهم و با این کار حس غرور می‌کنم. مترو هم همین داستان را دارد. بعد، هر بار که در باز و بسته می‌شود، به دنبال اسم ایستگاه می‌گردم: قلهک، نوبنیاد، میدان ولیعصر و…. ‏

به یاد سپردن اسم ایستگاه‌ها همیشه برایم دشوار است ولی چهره آدم‌ها را خوب به خاطر می‌سپارم. چهره تک تک آنهایی را که با پای چپ وارد می‌شوند و با دست راست میله‌های زرد را محکم

فشار می‌دهند…‏گاهی به وضوح در خواب چشم‌های آنهایی را می‌بینم که با هر تکان خود را سه متر به خلاف جهت حرکت پرتاب می‌کنند و کسانی که بی‌آنکه بدانند من هیچ وقت قصد نشستن ندارم و نداشته‌ام، تنه می‌زنند و هل می‌دهند تا تک صندلی خالی را تصاحب و پر کنند.‏

همه چیز از آنجایی شروع شد که من نشستم. من هیچ وقت نمی‌نشینم و همیشه محکم روی دو پایم می‌ایستم، ولی آن روز نشستم. به نرمی و احتیاط بر روی صندلی خاکستری مترو کیفم را طبق معمول چسباندم به خودم و پاهایم را انداختم روی یکدیگر.‏

هیچ کس میله‌ای را نگرفته بود. همه نشسته بودند. اما خاکستری صندلی بغل من برق می‌زد. در ذهنم حساب کردم: هفت، هشت، نه، ده، یازده… یازده ایستگاه مانده بود به مقصدم. سرم را تکیه دادم به سمت راستم و به کفش‌های دو نفر جلویم نگاه کردم.

هر دو سیاه بودند.‏بعد کمی گذشت، یعنی دو ایستگاه. من همین طور نشسته بودم و فکر می‌کردم که آیا دستم به خود میله و نه دستگیره متصل به می‌رسد یا نه. آن وقت زنی آمد. کفش‌هایش قرمز بود. قرمز و کمی زرد. کیفم را بغل کردم و زن نشست کنار من.‏

‏«ایستگاه سوم». ‏

‏- ببخشید ساعت چنده؟

صدایش را نشنیدم. فکر کردم با خودش حرف می‌زند. با صدای بلندتری گفت:

- با شما بودم خانم! ساعت چنده؟‎‌ ‎گوشی‌ام را سریع از کیفم در آوردم و جواب دادم: ۳:۱۷ دقیقه.‏

‏- به نظر شما عجیبه که من ساعت رو ازتون می‌پرسم؟ آخه به ندرت جواب می‌دن. یا مثلا خیلی بد نگاه می‌کنن. ‏

آرام جواب دادم که: نه نه! اصلا ایرادی نداره.‏دستش را از زیر چادر سیاهش در آورد. سوخته بود. تا بالای مچش هم سوخته بود. بی‌آنکه بخواهم زل زدم به دستش. برایم حرف زدن عجیب بود. هیچ کدام از یکایک آدم‌هایی که تا به حال در مترو و اتوبوس با آنها مواجه شده بودم، کلمه‌ای بر زبان نیاورده بودند. با خودشان بله؛ مثلا اینکه: هوا گرمه… یا حتی پشت گوشی تلفن گفته بودند که: پول ندارم. یا: با مترو دارم میاما! دیرتر می‌رسم. ولی هیچ کس تا به حال ساعت نپرسیده بود، آن هم وقتی می‌بیند ساعتی به مچم بسته نشده.

زنی که ساعت پرسیده بود بار دیگر لب باز کرد:

- دانشجویی؟ یادش به خیر من هم دانشجو بودم. اون موقع‌ها هیچ وقت فکر نمی‌کردم که برم تو کارخونه روغن مایع کار کنم. تو راضی‌ای الان؟ ‏

‏- بد نیست.‏

نسبت به او احساس ترحم کردم. نمی‌خواستم خیلی با او حرف بزنم ولی خجالتی‌تر از آن بودم که جوابش را ندهم. ناخواسته، چشمانم قفل شده بود روی دست سوخته‌اش. ‏

گفت: به نظرت خیلی زشته؟

- چی؟ ‏

‏- دستم، دستم که سوخته.‏

‏- آها نه… فقط یکم قرمز شده.‏

‏- دخترم هم همینو می‌گه. ‏

لبخند زد. من هم از روی احترام لبخند ریزی تحویلش دادم.‏

‏«ایستگاه هفت». ‏

تا ایستگاه هفت هیچ حرفی با من نزد. پایم را گذاشتم روی آن یکی. ‏

‏- چند ایستگاه دیگه پیاده می‌شی؟ ‏

‏- چهار. ‏

‏- عه! خوبه منم سه. راستی بند کفشت بازه.‏

بندهای کفش سیاهم درازتر از آن بودند که برای بسته شدن چشمک نزنند. خم شدم. کیفم افتاد. گفت: بدش من نگه دارم. بعد از آن گره‌هایی زدم که با گره‌های پاپیونی کمی فرق داشت.‏

‏«ایستگاه ده». ‏

‏- من باید برم. خوشحال شدم. ‏

من هم برای بار هزارم لبخندی به او دادم. ‏

‏«ایستگاه یازده»‏

پیاده شدم. از‎‌ ‎ایستگاه ۱۰ به بعد ایستاده بودم آماده دم در و از میله نزدیکش چسبیده بودم. در گشوده شد. من همیشه یک بار برای خروج کارتم را می‌زنم. از پله‌هایی که برقی نبودند رفتم بالا. زیپ جلوی کیف پولم را باز کردم. باید در جیب عقبش باشد. ولی نه. کیف پول نبود. هیچ جا نبود.

code

Email this page

نسخه مناسب چاپ