شعر کلاسیک
درى که بسته شده
سیده زهرا بصارتی
کـه بـرگ آخـر تقویـم را ورق بزنـی
مگر سری به من این دور مستحق بزنی
منی که جیغ کشیـدم تمام شعـرم را
که بی بهانـه بیایـی و تـقّ و تـق بزنی
دری که بسته شده تا همیـشه تاریـخ
«دری که کوبه ندارد» و… بی رمق بزنی
یکی دوپیک از آن شعرهای مرد افکن
و بعد مثل همیشه «تو»حرف حق بزنی
جهان پر است، پُر از ازدحام دست تو و
طلـوع حادثـه‌ای که مـرا ورق بزنــی

منم
بهروز آورزمان
مانده به پای وعده وعید شما … منم
دلبسته سیـاه و سفیـد شمـا … منم
این سان که صبر می‌کنم اندر فراقتان
روزی هـزار بـار شهید شمـا … منم
دیگر مـرادِ مـن نَفَـسِ بایزید نیست
عـطار را بگو که مریـد شما … منم
بگـذار تا به طعنـه بگوینـد دوسـتان
آن عاشــقِ ندیـد بدیـد شمـا منم
فـردا به رودهای روان می‌سپـاری‌ام
امروز اگر‌چه سبزه عید شما … منم

code

Email this page

نسخه مناسب چاپ