یادداشت
«شهیدِ بهشتی»
سعید محمّدحسینی
 

«در چهارسالگی» به دلیل شوق یادگیری پای به «مکتب» گذاشت تا پایه‌های «مکتبی» شدنش بنا نهاده شود.و در «چهارده سالگی» به خاطر گرایشات گرم دینی، طالبِ طلبگی شد و به عرصه ی فراگیری علوم دینی ورود پیدا کرد.
سخن از «سیّدمحمّد حسینی بهشتی» است.انسان با سعادتی که به واسطه ی زندگی سعیدانه و مرگ مسعودانه اَش، مصداق بارز «عاشَ سعیدا و ماتَ سعیدا» بود.همان بزرگ مردی که اَبَرْمردی چون خمینی کبیر او را «یک ملّت» برای ملّت ایران می دانست.
به راستی که شهیدبهشتی از مثبَتان، مثبِتان و مُصلِحان بزرگی است که چون ستاره ای رخشان، در سپهر سیاست و دیانت این سرزمین اسلامی، جاودانه می درخشد و می درخشاند. همو که در علوم دینی «مجتهد» بود، و در امور دینی، «مجاهد».همو که هرگز شورْ از شعورش پیشی نگرفت و شعورْ از شورَش عقب نماد.
همو که چون سقف معیشت بر اَرکان شریعت نزده بود، هرگز به نام دین نانی برای خود نخواست و در تمام دوران تحصیل حوزوی اَش ریالی از وجوهات شرعی که از حقوق حلال هر طلبه ای می باشد را مصروف معاش خویش نکرد و نان از بازوی ذهن و زبان خود خورد و از طریق تدریس رزق خویش از روزگار می سِتاند.
همو که چون «جدایی دین از دانش» را هماره سَمِّ مُهلکی برای دین و دانش می دانست، ضمن تحصیل مُجدّانه در دو حوزه ی دین و دانش، خلّاقانه در دوران طاغوت «دبیرستان دین و دانش» را در قم بنا نهاد. همو که با ابتنای بر بینش روشن خویش و با هدف متعالیِ جامعیت بخشی، تحوّل آفرینی و سازماندهی در نظام آموزشی حوزه، با مساعی دوستان همسوی خود «مدرسه ی علمیه ی حقانی» (منتظریه) را تاسیس نمود و برای نخستین بار حوزویان را با مباحث جدیدی، چون آموزش زبان انگلیسی آشنا کرد.
همو که با تأسّی از سیره‌ی نظری و عملی امام علی(علیه السلام)، فرزند زمان خویش بود و با درک صحیح از اقتضای زمانه، توانست مبلِّغانه چهره ای جامع و جاذب از اسلام در اروپا ارایه کند و مدبّرانه در دیارِ غَرب، غُبار غربت از آیین و آیینه ی اسلام بِرُوبَد.
همو که چون علل مُبقیه ی انقلاب را در علل مُحدِثه‌ی انقلاب می‌دید، با هدف استقرار جامع جمهوری اسلامی و استمرار جاذب آن از طریق تجلّیِ تمامی جوانب مدنی یک نظام مردم سالار دینی، با دبیری و دلیری خاصِّ خود، به مقوله ی خطیر «تحَزُّب» ورود پیدا کرد و بنای «حزب جمهوری اسلامی» را با مُرافقت و موافقت یاران دیرینش و نیز با سعی و صبر بسیار بنیان نهاد.
آری ؛ من در این سال‌هایِ نبودِ آن عزیزِ مُعِزّ، هماره این سئوال اساسی را از خود می پرسیدم که چرا بَدخواهان ایران ما و ایمان ما او را ترور کردند؟
تا این که با اندک جُستاری در نگرش و نگارش‌های آن فقیهِ فهیمِ فضیل و با نیم نگاهی به اثرات و ثمرات آن مدیرِ مدبِّرِ مفَکِّر به این نتیجه رسیدم که چون ادامه ی حیات لاهوتیِ مصلحِ بزرگی چون بهشتی، اداره ی حیاطِ هُبوطیِ دَدمنشانی چون منافقین را به سختی می‌انداخت، پس می بایست او نباشد تا آنان باشند.
و اینک سی و هشت سال از ترور شخصیت خدومی می گذرد که به دلیل جامع الاطراف بودن، با همه ی کوتاهی عمر خدمتش در مقطع بعد از انقلاب، به نیکی توانست منشأ خدمات ارزنده و مبدأ برکات برازنده‌ای باشد.پس به یقین، بارندگیِ آسمانِ انقلاب و بالندگیِ زمینِ آن، مرهون طاعت پذیری و طاغوت ستیزی اَکابر و اَعاظمی چون اوست.
و در پایان با باوری عمیق باید بگویم:«شهید بهشتی» که به شایستگی «مجاهد دیروز در ارض» بود و به بایستگی «مجاور امروز در عرش» است، به معنای تامّ و تمام، هم «شهید» است، هم «بهشتی».

Email this page

نسخه مناسب چاپ