یادداشت
صلابتِ صلح
سید مسعود رضوی
صلح و جنگ دو اصطلاح مهم و پرکاربرد است که در فرهنگ‌های سیاسی، و مشاغل و مذاکرات دیپلماتیک دایماً به کار می‌رود. صلح واژه‌ای با بار سیاسی مثبت و ستایش‌انگیز است و جنگ دربردارنده مفاهیم تیره و دارای بار معنایی زشت و منفی. در این زمینه ذهنیت گسترده و تثبیت‌شده‌ای وجود دارد که بازیگران و متخصصان سیاست از آن برای پیشبرد مذاکرات و امور دیپلماتیک بهره‌مند می‌شوند و البته برای تبلیغ و ایجاد پرستیژ شغلی در عوالم سیاسی نیز بسیار مقبول است و کارآمد.

این روزها حرفهای نقل و نبات در باب جنگ محدود یا فراگیر یا منظم و نامنظم، متقارن و غیر متقارن، در زمین و آسمان و دریاها مدام به گوش می‌رسد. سیاستگران هم همیشه درحال بیان و تحلیل و توجیه اوضاع و نوید دادن به ملتها بوده‌اند و هستند؛ اما یک پرسش مهم در عرصه حیات و ممات سیاسیون همواره این بوده و هست که آیا واقعاً با جبهه‌گیری پشت واژه‌ها و به‌کارگیری اصطلاحات موجّه و مقبول یا مردم پسند، می‌توان مشکلات یک یا چند کشور را در سطح منطقه یا در ابعاد بین‌المللی و جهانی حل و فصل کرد؟

صلح و جنگ در معاهدات و قوانین بین‌المللی و مقاوله‌نامه نهادها و مرا‌م‌نامه سازمان‌هایی همچون سازمان ملل متحد، بر اساس منطق و موازین حقوق بین‌الملل تعریف و تفسیر شده است. با این حال، هنوز و همواره اختلاف نظرهایی میان صاحبنظران و سیاستگران وجود دارد و تفاوت آرایی بر اساس منافع دولتها و ملتها مطرح می‌شود که با بنیادهای حقوقی مذکور تزاحم و تداخل دارد. جنگ درحالی که ملتی از خود دفاع کند البته مشروع است و ستوده اما جنگ‌ستایی جایی در فرهنگ انسانهای متدین و متمدن ندارد.

بزرگترین سرمایه در جهان انسانها هستند و در جهان اسلام تمام انسانهای متدین و متمدن که از سواد و آگاهی و بینش برخوردارند اسلام را مذهب صلح و مکتب سلام می‌دانند. جهاد هم ستوده است اما نه به عنوان راه حل مداوم و اولین و آخرین حربه، بلکه به مثابه واپسین راه…

به همین علت همچنان مفهوم صلح ارزشمند و ستوده است و هیچکس جنگ و زد و خورد، دشمنی و تنازع و خونریزی را نمی‌ستاید. تبلیغ جنگ، گرایشی منحط است که امروزه دیگر بیانگر شجاعت هم نیست، بلکه از غرایزی تاریک و تمایلات تهورآمیز سرچشمه می‌گیرد و‌ای بسا بازمانده اعصار و امیالی مخالف مدنیت و معنویت است و مخلّ مبانی نظم و بخشش و ارزش‌های عالی در اجتماعات انسانی!

دفتر تاریخ را که ورق بزنیم، ماجراها و داستان‌های فراوانی از زدوخورد و منازعات میان افراد و جماعت‌های انسانی و فتوحات و پیروزی و شکست‌های کشورها و فرمانروایان را می‌بینیم. گویی شاکله تاریخ و ستون‌های تمدن و موجودیت حکومت‌ها بر خون و خنجر و خشم استوار شده و هرچه صدای جنگ، ارعاب و ارهاب در تاریخ بشر بلندتر است، نشان صلح کم‌رنگ و اندک است و گاهی تنها به صورت رگه‌هایی ضعیف در اندرزنامه‌ها و طبایع و نصایح حکیمانه مسطور است و در اعماق گمشده تواریخ مستور و پنهان مانده است.

در روزگار باستان و در جهان کهن، حکیمان خردمند هم نایره جنگ و نبرد را به مثابه دانشی مهم درنظر گرفته و به دیگران آموزانده‌اند. قدرت رزم و فرهنگ جنگ از مهمترین ارکان اقتدار و اسباب فرمانروایی بوده است. دانشگاه‌ها و دانشکده‌های افسری و نظامی بازمانده همان فرهنگ و آموزشهاست و حجم سرمایه و امکانات و اندیشه و انسانهایی که وقف این کار شده، قطعاً غیرقابل محاسبه و صدمات جنگها به زندگی افراد و ملتها نیز غیرقابل باور است.

فراتر از اینها جالب است که در تناقضی حیرت انگیز، خشونت و جنگ به هنر ارتقا می‌یابد و حکیم نامدار چین کهن، سون دزو، کتاب کلاسیک و بسیار معروفی دارد به نام «هنر جنگ» که اوایل انقلاب این کتاب معروف به ترجمه مرحوم دکتر حسن حبیبی به پارسی ترجمه و منتشر شد و در سالهای اخیر دو برگردان پارسی دیگر نیز به چاپ رسیده و همین برای نشان دادن تصاویر متفاوت در آموزش نامه‌های نبرد جالب است. مفاهیمی مانند استراتژی، تقدم استحکامات دفاعی بر امکانات تهاجمی، سلسله مراتب، اهمیت آموزش و تحلیل انگیزهها و بررسی ابعاد روانشناختی خشونت و هزارها موضوع و مسئله دیگر از همان آغاز در میان آموزه‌های کلاسیک و آموزگاران باستانی مطرح بوده و موضوع اندیشه قرار گرفته است.

چنان جزئیات و کاربردهای متنوعی در این مباحث مورد بحث بوده که با معیارهای امروز نیز حیرت‌انگیز است. حال آن که مفاهیمی چون صلح و عدالت، بیشتر آرمانهایی کلی در افق حیات بوده و به جای تلاش و تجربه و بحث در طرق وصول و اقسام و کارکردهای آن، بیشتر موردی برای اندرز و تصفیه باطن محسوب می‌شده است. مبنا و معیار اقتدار و عظمت حکومتهای کهن و حتی نوین، آن اقتدارات و لشکرهاست، نه این مفاهیم و آرمانها…

به همین علت صلح اگرچه هنری والاست و به خویشتنداری و خرد و عوامل و اندیشه‌ها و منافع عظیم پیوند می‌یابد، هیچگاه منزلتی در امور حکومت و آرمانهای حاکمان نداشته و در حد پند و اندرز حکیمانه و خوی عارفانه و فراغت معنوی مورد محاسبه بوده یا موضوع ترویج و ابلاغ قرار می‌گرفته است. صلح درونی و بخشایش دیگری، و مدارا و صلح باجهان یا آرامش و مقام صلح کل، جملگی از مدارج و مفاهیم عرفانی و معنوی است، با این همه مولانا جلال‌الدین نیز که اعظم عرفاست، اساس این عالم را بر کثرت و تنازعِ اجزا دانسته و صراحتاً می‌گوید:

این جهان جنگ است کل چون بنگریر ذره با ذره، چو دین با کافریر جنگ طبعی، جنگ فعلی، جنگ قولر در میان جزوها حربیست هولر پس بنای خلق بر اضداد بودر لاجرم ما جنگی‌ایم از ضرّ و سودر چونک هردم راه خود را میزنم؟ر با دگر کس سازگاری چون کنم؟ر موج لشکرهای احوالم ببینر هریکی با دیگری در جنگ و کینر می‌نگر درخود چنین جنگ گرانر پس چه مشغولی به جنگ دیگران…

باری، این بنای عالم اعیان و این جهان از دیدگاه و منظر یکی از بزرگان معنوی ماست، اما قطعاً آرمان او نیست و اعتقاد و دین و باورش صلح است، چنان که هدف ناپایدار جنگها را نیز رسیدن به آرامش و صلح می‌داند. هدف انبیا و اصول خردمندان صلح است: هست بی‌رنگی اصول رنگهار صلحها باشد اصول جنگهار جنگها بین کان اصول صلحهاستر چون نبی که جنگ او بهرِ خداست…

مسلم است که جنگیدن برای فتوح و شکست دشمنان، و حتی مدافعه در برابر حمله و یورش دیگران، امری طبیعی است و سرچشمه در غریزه انسان دارد، اما کوشش برای صلح و سازندگی، و ایجاد آرامش و تمدن، کاریست صعب و نیازمند خرد و بردباری و گفتگو و شفقت و پذیرش و خویشتنداری و اعتقاد به مصلحت و صلح و سلم، و این خود مبنای قدرت و عظمتی است که با جدال و نزاع به دست نمی‌آید و به معنای شکست و تسلیم هم نیست و نبوده است.

تمدنهای بزرگ را کار و اندیشه و اراده انسانها پدید آورده و جنگ و خشونت و خصومت، آن را نابود کرده است. شگفت آنکه هزینه و ریسک هر جنگی غیرقابل محاسبه و اغلب خساراتش غیر قابل جبران است، اما صلح قابل محاسبه و دارای هزینه‌ای اندک است و در هر صورت شکست و تسلیم درکار نخواهد بود زیرا عهد و اندیشه و سود و زیان انسانی، همواره رونق و جلایی به صلح و مصالح انسانها خواهد بخشید. ‏

Email this page

نسخه مناسب چاپ