عبور
نویسنده: آیتا بهروزی - قسمت اول
 

- «خسته نباشید آقا آرمان.»

عجیب بود؛ کسی که از صبح کار کرده و خسته شده بود، شایان بود، و بی‌خاصیتی که از صبح به صفحه‌ی لپ‌تاپ زل زده و چای سفارش می‌داد، من بودم اما کسی که خسته نباشید می‌شنید هم من بودم. صدایی در مغزم می‌گفت: «مزایای رئیس بودنه دیگه.»

اگر یک نوجوان هفده ساله بودم، قطعا هندوانه زیر بغلم می‌رفت، ولی الان بیشتر از قبل از شنیدن این حرف از شایان، احساس بی‌مصرف بودن بهم دست می‌داد. نمی‌خواستم دلیل حرفش را بپرسم چون مطمئن بودم که می‌خواهد با دستپاچگی لبخندی تحویلم بدهد و بحث را عوض کند. تا سرم را آوردم بالا که جوابش را بدهم، از در رفت بیرون و صدای مسخره‌ی زنگوله بلند شد. قدم‌های بلندی به سمت در برداشتم و زنگوله را از بالای آن کندم و انداختم توی سطل آشغال.

کاش می‌توانستم از شر همه‌ی اعصاب‌خوردی‌های زندگی‌ام به همین راحتی خلاص شوم و فقط به آنها زل نزنم. در را قفل کردم و تابلوی پشت شیشه را از طرف «به کافه کُمُد خوش آمدید» به طرف «بسته است» برگرداندم. سه سالی می‌شد که «کمد» را به یاری دوستان باز کرده بودم. البته منظورم از دوستان فقط مادرم است چون غیر از او هیچ کس حتی یک هزاری هم کمک نکرد.

یادم هست اولین بار که اسمش را انتخاب کردم تقریباً همه بهش خندیدند و گفتند از اول هم در حد و اندازه‌ی کسب‌وکار راه انداختن نبوده‌ام. چرا؟ چون همیشه اسم‌های مسخره انتخاب می‌کردم؟ یا چون همه‌اش از این شاخه به آن شاخه می‌پردیم؟

من همیشه برای کارهایم منطق داشتم فقط حوصله‌ی توضیح دادنش را ندارم. آن هم برای آدم‌های بی‌مصرفی مثل دوستانم. سحرناز و مامان برایم با بقیه تفاوت داشتند. وقتی پرسیدند چرا کافه؟ تمام و کمال توضیح دادم که: «هیچ‌جا بهتر از کافه نمی‌شه آدم‌ها رو شناخت و دنیاشون رو خوند. خب منم که رشتم همینه.» ارشد روان‌شناسی‌ام را که گرفتم، همه منتظر این بودن که در آزمون‌های مربوط به مطب‌زدن شرکت کنم. اما من ترجیح می‌دادم تا وقتی که برای دکترا درس می‌خوانم، در کافه و با روش خودم مخفیانه آدم‌ها را روان شناسی کنم.

وقتی سحرناز با خنده درباره‌ی اسم کافه سوال کرد، با آرامش توضیح دادم که کمد نشانه‌ی پارادوکس‌های درونی من است چون وقتی که بچه بودم، شب‌ها نمی‌توانستم از ترس به کمد اتاقم نگاه کنم اما روزها برایم بهترین محل برای دوری از هیاهوی خانه و حرف زدن با خودم بود.

بعد از آن بدون هیچ حرف و حرکتی بغلم کرد. حتی وقتی به اسم کافه‌ام فکر می‌کنم دلم برایش تنگ می‌شود. راست می‌گویند که آدم باید برای خاطراتش مرزی داشته باشد و از همه چیز خاطره نسازد چون هیچ انسانی برای همیشه در زندگی ما نمی‌ماند. احمق بودم که این را نمی‌فهمیدم و شعار می‌دادم که سحرناز این طوری نیست و من هم آدمی نیستم که از عشقم بگذرم.

آهی کشیدم و دوباره نشستم جلوی لپ‌تاپ و از بالای سرم چراغ‌ها را خاموش کردم. به چشمانش زل زدم؛ چشمان مرده‌اش. امروز بعد از دو سال، بدون این که منطق کارم را بفهمم به عکسش زل زدم. انگار دلم می‌خواست این عکس را که یادگار روزهایی با حال خوب بود، مسکن دل‌تنگی بی‌امانم باشد. روزی که بدون خداحافظی رفت پی آرزوهایش، امید داشتم که یک وقتی خوب بشوم، ولی آن روز نحس که تلفن زنگ خورد، و صدایی گرفته گفت که سحرناز چشمانش را برای همیشه بسته، فهمیدم که دیگر امیدی به خوب شدنم نیست. وقتی که رفت، می‌دانستم یک روز و جایی قرار است خوشحال باشد، نفس می‌کشد و هر روز صبح چشمانش را باز می‌کند. از او متنفر شده بودم، خودم و خودش و هلند و ایران و مرزبندی‌ها را لعنت می‌کردم.

خنده‌ام گرفت. آخر چشمانش مثل چشم‌های کلاغ بود. هیچ چیز بدتر از این نیست که چشمان کسی که دوستش داری شبیه به چشم کلاغ باشد و تو این موجود شوم را همه جای شهر ببینی، و بخواهی نخواهی ذهنت پرواز کند پیش او.

روزی که رفتم دم در خانه‌شان تا سر و صدا کنم و از خانواده‌اش بپرسم که من، نامزد دخترشان، حتی لیاقت این که ازم خدافظی بشود را هم نداشته‌ام؟ مادرش گفت سحر از خداحافظی بدش می‌آید و نخواسته که شرایط برای هردویمان سخت‌تر شود. همان موقع یک کلاغ از روی درخت روبه‌روی خانه‌شان پرواز کرد.

نشستم همان جا و از ته دل خندیدم، آخر او همیشه وقتی کلاغ می‌دید، می‌خندید. از آن آدم‌هایی نبود که بهشان بگویی چشمانت شبیه به چشم کلاغ است و بهشان بربخورد. از آن آدم‌هایی بود که هر دفعه کلاغ می‌دید، زودتر از تو می‌زد زیر خنده. هنوز هم دلیل واقعی آن خنده در اوج ناراحتی را نفهمیده‌ام؛ به حرف مامان سحرناز خندیده بودم یا به فرهیخته بازی خودش، به کلاغ و شباهتشان یا به زندگی قیرگرفته‌ی خودم، نمی‌دانم.

یادم است آن موقع صورتم خیس بود ولی یادم نیست که آن اشک‌ها از خنده بود یا از اینکه بعد از چهارسال عاشقی و قول و قرار، نه تنها لیاقت اینکه نامزدم باهام مشورت کند را نداشته‌ام بلکه لیاقت خدافظی هم نداشته‌ام.

مادر سحرناز در را محکم کوبانده بود روی صورتم. وقتی سحرناز رفت، علاوه بر قلبم، غرورم هم ترک خورد؛ وقتی در از طرف کسی که زمانی «داماد گلم» از زبانش نمی‌افتاد کوبیده شد روی صورتم، ظرف چینی غرورم هنوز کاملاً نشکسته بود؛ اما روزی که به مادرش زنگ زدم که رفته بود پیش دخترش به هلند، و گفت سحر گفته که دارد آینده‌ی خوبی برای خودش می‌سازد و من در آن آینده‌ی سفید نقشی ندارم، و بهتر است بیش‌تر از این خودم را پیش همه کوچک نکنم، غرورم بدجور شکست.

هنوز هم صدای شکستنش مثل زنگ در گوشم صدا می‌کند انگار که نمی‌خواهد تمام شود. صدایش را فقط من شنیدم، ولی تکه‌هاش خیلی‌ها را زخمی کرد و هنوز هم می‌کند.

خودم در صدر جدول کسانی هستم که با این تکه‌ها زخم شده‌اند. اگر می‌خواستم به افکارم درباره‌ی خاطراتمان، رفتنش و خودکشی‌اش، ادامه بدهم، قطعا برمی‌گشتم به روزهایی که حتی مادرم هم نمی‌خواست من را ببیند چون می‌گفتم که او مقصراست. او عاشق ایران است و البته عشق دومش من هستم.

code

Email this page

نسخه مناسب چاپ