عمل در جهان غافل از نظر
دکتر شهرام پازوکی - بخش دوم
 

اشاره: از دیرباز عمل و نسبت آن با نظر، از مسائل اصلی فلسفه بوده است. عارفان ادیان عموما علم بدون عمل را در دین نمی‌پذیرند و آن را موجب سکون و انحراف می‌دانند. در مقابل، نوعی عمل‌گرایی قشری نیز در تاریخ ادیان دیده می‌شود که یک نمونة اصلی‌اش «خوارج» در تاریخ اسلام است؛ اما در دورة مدرن، نوعی دیگر از عمل‌گرایی با مبانی متفاوتی ظاهر شده که در فهم و اندیشة دینی نیز اثر عمیق گذارده است. بخش نخست این نوشتار با این عبارات پایان یافت که: از منظر دقیق عرفانی، اصولا تفکیک میان عرفان نظری و عرفان عملی، کاملا اعتباری است و فقط از حیث تقسیم‌بندی مطالب و آموزش علمی و نظری عرفان مفید است، وگرنه این تفکیک در خود عرفان و بر مبنای اصول آن اصالتی ندارد و متأخر است. حتی چه بسا موجب انحراف از اصول اولیة عرفان شود. قول عارفان به سه جنبه داشتن دین (یعنی شریعت و طریقت و حقیقت) که به صورت یک قاعدة مسلم مورد قبول همة آنان است، حاکی از همین امر است. اینک بخش دوم:

متناظر با این سه جنبه، تقسیم دیگر عرفا از دین است که سه مرتبه یا سه اعتبار برای آن قائل هستند: اسلام، ایمان و احسان. در تمام این قبیل تقسیم‌بندی‌ها بر پیوند میان قول و فعل و نظر تأکید شده است. به نظر عارفان هر علمی و هر ایمانی به عمل منجر نمی‌شود. علم یک متکلم به اصول دین (مثلا علم به توحید) منجر به این نمی‌شود که حقیقت توحید در او متحقق شود و به اصطلاح از توحید تقلیدی و لسانی به توحید تحقیقی و عیانی برسد؛ که اگر چنین شود، آن علم، عین عمل خواهد بود. وقتی که افلاطون می‌گفت: «معرفت به خیر، عمل به خیر را نتیجه می‌دهد»، هر گونه معرفتی مورد نظر او نبود؛ معرفتی که تعریفش «گزارة صادق موجه» است، نبود. در این باره افلاطون به‌خصوص در رساله‌های ته‌ئه‌تتوس و جمهوری، مرادش را از معرفت حقیقی روشن می‌کند.

پس تأکید بر عمل از جانب عرفا، عملی است که مسبوق به نظر و معرفت باشد؛ نه هر گونه عملی. مثال تمام‌عیار اهل عمل بودن، بدون داشتن معرفت و نظر، در تاریخ اسلام، «خوارج» هستند که تأکیدشان بر عمل صرفا متوجه ظاهرش یعنی امر به معروف و نهی از منکر، آن‌هم نه در مقام قلب، بلکه در مقام زبان و عمل و اجرا بود. همین جهل دینی و نادانی از معنای حقیقی عمل بود که موجب شد مظهر کامل نظر و عمل در اسلام یعنی علی(ع) را به شهادت برسانند.

عمل‌گرایی مدرن در دین

اما اصالت یافتن عمل (activism) و به اعتبار دیگر، عمل‌زدگی دینی در دورة‌ مدرن به نحو دیگری است؛ چرا که برخاسته از مقدمات و اصول تفکر مدرن است۱ که صورت منظم و سازمان‌یافتة آن در آثار فیلسوف اصالتا مدرن، امانوئل کانت، بیان شده و صورت دینی‌اش در مذهب پروتستان تحقق یافته است؛ ولی بعداً آن‌چنان گسترش یافت که بر نهضت‌های اصلاح دینی در ادیان دیگر هم تأثیر بسیاری داشت. چنین است که در زمانة ما اقبال لاهوری در تلاش برای احیا و تجدید تفکر دینی در اسلام، بیش از همه به پراگماتیسم (فلسفه صلاح عملی) و یکی از ثمره‌های آن یعنی تجربة دینی، در فلسفة مدرن رجوع می‌کند و در اسلام به آثار عارفانی همچون مولانا استناد می‌کند؛ ولی چون نمی‌تواند از این منظر به عمق معنای عمل و احوال عارفان در تفکر عرفانی راه یابد، در مورد عرفان و تصوف اسلامی و بزرگان آن، اقوال مغشوشی اظهار می‌کند.

نمونة دیگر آن آرای مرحوم دکتر علی شریعتی است که در پی رجوع به عمل در اسلام، به منظور احیای آن است؛ ولی با آنکه تحت تأثیر افکار اقبال است، برخلاف اقبال، نه تجربة دینی، بلکه عمل اجتماعی و سیاسی را مدنظر دارد و لذا الگویش ابوذر ـ صحابی بزرگ پیامبر(ص)ـ است. تحقیر فیلسوفان بزرگ مسلمان، مثل ابن‌سینا در آثار وی نیز عمدتا از سر همین عمل‌گرایی مدرن او سرچشمه می‌گیرد.۲

در تفکر مدرن، در فلسفة کانت، با اعلام جدایی کامل عقل نظری و عقل عملی از یکدیگر و حکم قطعی به امتناع الهیات عقلی، «دین در محدودة عقل تنها» به ارمغان آورده می‌شود که البته مراد کانت از عقل در اینجا ـ چنان‌که خودش تصریح می‌کندـ عقل عملی است. طرح نویی را که کانت درانداخته بود، برخاسته از تعالیم مذهب پروتستان و مقوّم آن بود. حاصل تأملات کانت این شد که در دین، اخلاق و ارادة اصالت (voluntarism) یافت و راه برای ارادة معطوف به عمل هموار شد.

تلقی جدید کانت از دین، نتایج سلبی و ایجایی مؤثرتری در تفکر دینی ایجاد کرد. یکی از نتایج سلبی‌اش این بود که بنای فلسفه رمانتیک ریخته شد و در قلمرو این فلسفه، کسانی مثل اشلایر ماخر و رودلف اُتو که در عین حال راهنمایان پیروان تجربة دینی بودند، در مقابل تقلیل دین به اخلاق یا علم کلام، احوال (و به تعبیر و تفسیر آنان، تجربة دینی) را اصل دانستند و بر آن تأکید کردند. رودلف اُتو در مقدمات کتاب مشهور «وجهة قدسی» شرح زیان‌های حاصل از تقلیل دین به صرف اخلاقیات را خاطرنشان کرده است. محصول این نوع عکس‌العمل سلبی به آرای کانت، طرح تازه‌ای از مسائل هرمنوتیک در دین از جانب اشلایر ماخر، و عطف توجه به عرفان در ادیان در آرای اتو بود.

پراگماتیسم

یکی دیگر از نتایج معرفت‌زدایی از دین در تفکر کانت، ظهور فلسفة پراگماتیسم است. این نحلة فلسفی را نخستین بار فیلسوف آمریکایی چارلز پیرس (وفات ۱۹۱۴) تأسیس کرد. پیرس واژة پراگماتیک را از کانت اخذ کرده بود. کانت میان آنچه عملی (practical) است و به اراده و عمل مربوط می‌شود، با آنچه پراگماتیک است، یعنی به نتایج عمل ختم می‌شود، فرق می‌نهاد. به رأی وی پراگماتیسم فلسفه‌ای است قائل به اصالت صلاح عملی؛ یعنی عمل‌گرایی‌ای که حقیقت را وصف آن چیزی می‌داند که مؤدّی به عمل و وصول به مطلوب است و لذا از عمل و تجربه حاصل می‌شود و از این رو در حال صیرورت است و در طی تجربة ما ساخته می‌شود. به این ترتیب حقیقت به ‌صورت وسیله‌ای درمی‌آید و کار معرفت هم این نیست که ماهیت اشیا را به ما بشناساند، بلکه عبارت است از اینکه وسیلة تأثیر و تصرف در آنها را به‌دست بدهد و آنها را با حوائج ما سازگار و موافق سازد.

ویلیام جیمز با تأسی به پراگماتیسم پیرس و مذهب اصالت تجربة فیلسوفان انگلیسی مثل دیوید هیوم، و با اعتقاد به مذهب پروتستان، قائل به تجربة دینی به عنوان رکن اصلی و اساسی ادیان شد. با این قول، وی ورود هر گونه نظر را در حوزة دین، زائد و منشأ کثرت می‌دانست و بر عمل و اراده در دین تأکید می‌کرد. فلسفة جیمز، فلسفه‌ای است که از جمیع جهات (چه نفسانی، چه اخلاقی و چه متافیزیکی)، مبتنی بر قول به اصالت اراده است و از حیث دینی متکی است بر مفهوم تجربه شخصی در دین که در زمان اصلاحات دینی در مسیحیت، در واکنش با اندیشه محوریت کلام کلیسای کاتولیک، رونق یافته بود. با این مقدمات نظری بود که موضوع تجربة دینی در تفکر مدرن مطرح شد و اصولا امکان طرح آن مهیا شد. با این حال، هنوز در آرای ماخر و اُتو دربارة احوال دینی، عمل‌گرایی خاص جیمز دیده نمی‌شود.

اصالت یافتن تجربه دینی، به عنوان یکی از آثار عمل‌گرایی در دین، از موضوعی که عارفان با عنوان «احوال دینی» و با مقدمات و نتایج دیگری طرح می‌کنند، متفاوت است؛ هرچند که مشابهت‌هایی نیز با آن دارد. عدم توجه به این تفاوت‌های اصولی، منشأ شبهات برای کسانی شده است که دین را به جهت تأکید و اشتغال بعضی از اصناف علمای آن (مثل متکلمان) به مباحث صرف نظری دینی، یا فقها به صرف احکام شرعی، عاری از احوال و تجارب شخصی عرفانی می‌دیدند و لذا درصدد جبران آن با توسّل به تجربه دینی برآمدند.

با این‌همه، در میان این متفکران معاصر غربی کسانی هم بودند که توجه داشتند ظهور اندیشه تجربه دینی از آثار عوارض تفکر مدرن است و ربطی مستقیم به مقام قدسی ادیان ندارد. از جمله آنها مارتین هیدگر است که آخرین مظهر از پنج مظهر اصلی دورة مدرن را، «غیاب خدایان» یا فروبستگی ساحت قدس می‌داند و می‌گوید مسیحیت بالاترین سهم را در ایجاد آن داشته است و می‌افزاید: «حاصل این غیاب بیش از آنکه رفع دینداری افراد باشد، این بوده که «فقط با این غیاب نسبت ما با خدایان به صرف تجربه دینی مبدل شده است که وقتی چنین شود، خدایان [ما را] ترک کرده‌اند.»

این نوع عمل گرایی دینی که در تجربه دینی مورد توجه اصلی بود، بیشتر با جنبه‌های شخصی دین سر و کار داشت و نسخه‌ای عالم‌گیر تجویز نمی‌کرد و لذا آثار و نتایجش عمومی نبود؛ ولی عیبش آن بود که با نفی معرفت و نظر و تقدس‌زدایی از دین، آن را به مرتبه صرفاً تجربی و امری خصوصی نازل می‌کرد و از این حیث از همان ابتدا در معرض مخالفت‌های جدی از جانب ارباب ادیان رسمی قرار گرفت؛ چنان که اتین ژیلسون، به عنوان فیلسوف و متکلم کاتولیک مدافع مسیحیت در مقام انتقاد از آرای جیمز می‌گوید: «از نظر روان‌شناسی حتی ایمان آوردن به اینکه خدایی هست، یک فایده برای انسان دارد؛ اما این امر به هیچ‌وجه همان چیزی نیست که مؤمن به آن ایمان دارد. چیزی که او واقعا به آن ایمان دارد، این است که خدایی وجود دارد. مسأله دین، مسأله وجود موجودی است که باید خود را مقهورش سازیم».

ژیلسون ضمن تأیید مفید و آموزنده بودن این قبیل آرا می‌گوید مشکل آنها این است که «نهایتا خود مسألة دین را کنار می‌نهند و حتی آن را طرح نمی‌کنند؛ چنانچه پس از خواندن کتاب ویلیام جیمز، هنوز هم این پرسش برای من باقی می‌ماند که: آیا تجربة دینی من تجربه‌ای از خداست یا تجربه‌ای از خودم؟ زیرا در هر دو مورد تجربة دینی نفسانی‌ای می‌تواند وجود داشته باشد، ولی فقط در مورد اول، دین ممکن است وجود داشته باشد».

رنه گنون همین ایراد بر موضوع تجربة دینی را بدین‌ شرح بیان می‌کند که با طرد ارکان معرفتی از دین، دین به حد صرفاً «احساس دینی» تقلیل یافت و نظریه‌هایی مثل نظریه تجربة دینی ویلیام جیمز به میان آمد که در آن در مرتبه فروآگاه (subconscious) نفس راهی برای ارتباط با ساحت الهی جستجو می‌شد. وی نتیجه می‌گیرد که بدین‌ طریق آخرین ثمرات افول دینی منطبق با آخرین ثمرات انحطاط فلسفی می‌شود؛ یعنی تجربة دینی با فلسفة صلاح عملی آمیخته می‌شود.

اصول‌اندیشی یا بنیادگرایی دینی

از میان دیگر انواع عمل‌گرایی دینی در دورة معاصر، اکنون با نوعی از آن مواجه هستیم که مخاطره‌آمیز است، و نه با اعتقادات و احوال شخصی، بلکه با کل عالم سر و کار دارد، و آن‌چنان که مارکس می‌خواست، می‌خواهد آن را تغییر دهد. این نوع عمل‌گرایی دینی ابتدا در مسیر جریانی اعتقادی در مسیحیت پروتستان در اوایل قرن بیستم، در آمریکا رواج یافت و پس از چندی مشهور به بنیادگرایی (فاندامنتالیسم) شد. مؤسسان و پیروان اولیة این جریان دینی بر آن بودند که در سده‌های اخیر تفکراتی انحرافی در مسیحیت وارد شده که آن را از درون تباه خواهد کرد و لذا باید به اصول یا بنیادهای اولیة مسیحیت بازگشت و آن را حفظ کرد؛ از این‌رو آنها مدعی رجوع به ظاهر نص کتاب بودند و بدین ‌سبب ابتدا به عنوان «انجیلی» (evangelical) مشهور شدند. آنها سیر تحول و بسط تفکر دینی را در قرون وسطی و خصوصا در زمانة خویش، انحراف از اصول اولیة مسیحی می‌دانستند و از آن چشم‌پوشی می‌کردند. نزاع سخت آنها با پیروان الهیات آزاداندیش در آمریکا در چند دهة اول قرن بیستم، از منازعات مشهور مذهبی است.

یکی از اعتقادات اصلی بنیاداندیشان یا اصولی‌اندیشان مسیحی، اعتقاد به گونه‌ای از موعودگرایی است. به نظر آنان عیسی مسیح قبل از آغاز رستاخیز، بازمی‌گردد و ملکوت خود را برپا می‌دارد و هزارسال فرمانروایی خواهد کرد. با اعتقاد به این هزاره، جهان باید مستعد رجعت مسیح باشد. از این روست که آنان مسیحیان جهان را دعوت به همکاری عملی برای تحقق این امر می‌کنند؛ همان‌طور که مارکس کارگران جهان را دعوت به اتحاد برای تحقق آرمان‌های موعود خود می‌کرد.

عنوان «بنیادگرایی» گرچه در دهة ۱۹۲۰ ابتدا در آمریکا متداول و در اوایل فقط به این نوع مذهب پروتستان اطلاق می‌شد، ولی در دهة ۱۹۷۰ به‌تدریج در مورد نهضت‌های احیای دینی در دیگر ادیان مثل اسلام نیز به‌ کار برده شد؛ چنان‌که هم‌اکنون مسلمانان «سَلفیه» را در عرف مطبوعات غرب بنیادگرا می‌خوانند و آنها را معادل اسلامی همین گروه مسیحی می‌انگارند.

واقع این است که در تفسیر آنان دین، اعم از مسیحیت یا اسلام، مقدم بر همه چیز یک شیوة زندگی است. این تفسیر واکنشی است به تلقی مدرن از دین به عنوان امری خصوصی و مربوط به احوال شخصی که تأثیری در جامعه ندارد؛ از این‌رو دین مجموعه‌ای از اصول دینی و احکام شرعی است که مانند یک ایدئولوژی عمل می‌کند؛ یعنی متضمن احکام و دستوراتی است که غایتش تغییر و تحول در کل عالم است، و چون چنین است، مخاطبش همة جهانیان هستند. این است که این نوع گرایش دینی به سهولت با مقاصد ایدئولوژیک سیاسی جمع می‌شود و یکی مقوم دیگری می‌گردد. در این گرایش نیز معرفت‌ستیزی و نظرگریزی و روح اصالت ارادة کانتی (همان که نیچه از آن تعبیر به ارادة رو به قدرت می‌کند) محرک اصلی است و عمل‌گرایی دینی را تقویت می‌کند.

ادامه دارد

پی‌نوشت‌ها:

۱٫ این‌که این نوع گرایش به عمل کاملا جدید است، مورد نظر و توجه اصحاب آن بوده است؛ چنان‌که ویلیام جیمز، مروج فلسفة پراگماتیسم که از انواع اصلی فلسفه‌های قائل به اصالت عمل است، معتقد بود تلقی وی از دین و اصولا مکتب فلسفی صلاح عملی (pragmatism)، امری جدید نیست. او از سقراط و ارسطو به عنوان پراگماتیسم نام می‌برد. وی پراگماتیسم را از جهت توسل به افراد موجودات، هماهنگ با فلسفة اصالت تسمیه (nominalism) و از جهت بی‌اعتنایی به مباحث انتزاعی مابعدالطبیعی با فلسفة تحصلی (positivism) مشابه می‌دانست. با این حال، خود وی می‌گوید آنها صرفا پیشگام بودند و از روش پراگماتیسم به صورت متفرق استفاده می‌کردند و پراگماتیسم تنها در زمان حاضر، یعنی در تفکر مدرن، توانسته عمومیت یابد و به رسالت جهانی‌اش واقف گردد.

۲٫ چنین است که وی مسلمان واقعی و آشنا به جایگاه تاریخی خود در عالم مدرن را کسی می‌دانست که در جوّ درون مثلث سوسیالیسم، اگزیستانسیالیسم و اسلام نفس بکشد. اسلام‌شناسی،‌حسینیه ارشاد، تهران، چاپ اول، بی‌تا، ص۱۰۹٫ از وجوه اصلی تشابه دو مکتب سوسیالیسم و اگزیستانسیالیسم، ‌تأکید بر عمل به معنای مدرن آن است. بدین‌قرار، دکتر شریعتی می‌خواست غفلت از عمل را در آثار حکمای مسلمان بدین‌ترتیب خاطرنشان و آن را جبران کند.

نسخه مناسب چاپ