فاطمه‌ (س) در پرتو خورشید محمدى
عبدالفتاح عبدالمقصود/مترجم: سید حمید طبیبیان - فاطمه و کمال
 

فاطمه اکنون در زندگى خجسته این جهانى خود از نیمه دهه دوم در گذشته است…کمى از نیمه آن درگذشته است…شاید یک سال…شاید دو یا سه سال…جوان شده و رشد کرده است…با شادابى شکوفا شده است…به پختگى جوانى رسیده است…در جوانى و زیبایى کمال یافته و در حلقه ى تکامل به اوج فزونى خود ره یافته است…
آنان که مى دیدند فاطمه همانند شکوفه اى شکوفا شده، بلند و کمر باریک، روشن رخسار و خوشبوى گردیده است، ناگزیر این پرسش شگفت انگیز در خاطر آنان درمى آمد که آیا این دختر سیاه چشم با خود قرار گذاشته است راه تجرد را در پیش گیرد، و آیا دوشیزه ماندن را بر شوى گرفتن برترى مى نهد؟…
شگفت نیست اگر آنان این پرسش را از هم داشته باشند… زیرا فاطمه در رویش، پرورش و کمال روند و پیشرفتى تند و روحانى داشت… و سرزمین عرب طبیعتى دارد که دختر را زود به پختگى زنانگى مى رساند، چنانکه گویى پرتو گرم خورشید در آن سرزمین، دختر را بر روى آتش پخته مى کند!…
آنگاه آیین‌هاى تقلیدى و سنت‌هاى حاکم بر جامعه دختر را وادار به ازدواج مى کند در حالى که نخستین دهه عمرش را سپرى کرده یا در آستانه دهه دوم عمر خویش درآمده است، گاهى چند ماه یا چند روز از ده سال کمتر و گاهى چند ماه یا در نهایت یک سال بیشتر!…
همواره اندیشه‌هاى دوران جاهلیت در خردها و روان‌ها رسوبى پنهان دارد که پدر را در شوى دادن دخترش- که هنوز پوست کودکى از تن نیفکنده- مى شتاباند. براى این که پدر از همان خطراتى بیم دارد که قوم وى و پدران و نیاکانشان آنها را بهانه قرار مى دادند و با استدلال به آنها دختران را زنده به گور مى کردند…
زیرا دختردار شدن در آن جامعه عربى ناپسند و بلایى آشکار بود… و کشته شدن دختران به دست پدران براى رهایى یافتن از ترس ننگ، زشت و نکوهیده نبود… و گاهى نیز پسندیده به شمار مى آمد…
شاعر عرب از دیرباز گفته است:«هر پدرى دخترى دارد که چون نام داماد برده شود، براى ماندن آن دختر از سه داماد امید دارد: خانه اى که او را بپوشاند، شوهرى که از او نگهدارى کند و گورى که او را در خود پنهان سازد، و بهترین آنان همان گور است…» و این یکى از سخنان کوتاه دیرین عرب است:«دوست داشتنى ترین دامادها نزد من گور است!…» و خدا آنان را با این رفتار نفرت انگیزشان در این آیات رسوا فرمود که:
«و آنگاه که یکى از ایشان به دخترى مژده داده شود، روى او سیاه مى گردد و در خود اندوه مى خورد. از رنج و شرم آن خبر از چشم مردم پنهان مى شود که آیا او را به خوارى نگهدارد یا در خاک پنهان کند.‌هان چه بد حکمى است که آنان مى کنند.» (نحل، آیه‌هاى ۵۹- ۵۸)
در این هنگام براى ما جاى شگفتى نیست که مردمانى نزدیک به دوران جاهلیت، به دیر کرد ازدواج فاطمه از لابلاى عوامل محیط زندگى و آیین تقلیدى خود بنگرند و آن را مغایر با آیین عمومى اجتماعى و مخالف با رسوم معمول خود بدانند…زیرا آنان به واقعیت دسترسى نیافته بودند… اوضاع را به درستى بررسى نکرده بودند…دید آنان همه جوانب را در بر نگرفته بود، بلکه سطحى و وابسته به گذشته تاریک آنان بود و از همین روى رهایى یافتن از قید و بند اندیشه کهن جاهلى را براى آنان دشوار ساخته بود…
شگفت واقعى براى ما از کتاب‌ها و نوشته‌هاى بسیارى از مستشرقان دست مى دهد. مستشرقانى که با قلم‌هاى خود آن دوران تازه از دولت اسلامى را به باد انتقاد گرفتند، و از روى تعصب و داورى یک طرفه، دست آویزهاى دروغینى ساختند تا با آنها جایگاه والاى آن بانو را پایین آورند و چهره ى روحانى و جسمانى او را در برابر خردها و چشم‌ها زشت کنند… چه چیزى جز بداندیشى و نیت زشت مى تواند آنان را به این دروغ‌پردازى‌ها و یاوه‌درایى‌ها برانگیزد؟…
پدر او در میان مردم یکى از بزرگواران و پدر اندر پدر تا اسماعیل از والامنشان است… ستایش ستایشگران بر ارزش او نمى افزاید. نکوهش نکوهشگران از ارزش او نمى کاهد. در میان جهانیان هیچ کس نیست که در بزرگوارى‌ها با او
هم‌چشمى کند. بزرگوارى‌هایى که او را به اوج فضیلت و برترى رسانید و در این باور دشمنان و دوستان، چه آنان که پیامبریش را نپذیرفتند و چه آنان که به او ایمان آوردند و از رسالتش پیروى کردند، همه هم رأى مى باشند…
مادرش نیز همانى است که خرد و کلان به نژادگى و بزرگ‌منشى او در والاتبارى و بزرگوارى و توانگرى زبان به اقرار مى‌گشایند…اگر از خدیجه در زمینه برجستگى‌هاى اخلاقى و نیکویى‌هاى فطرى سخن به میان مى آمد، نزد همه از هوشیارى و برترى ویژه اى برخوردار بود… جان وى سرشار ازارزنده‌ترین عواطف زنانه بود…
خدیجه در جاهلیت «طاهره» و بانوى زنان قریش نامیده مى شد، زیرا افزون بر نژادگى و والاتبارى، خوى‌هایى پسندیده و ثروتى کلان براى خود فراهم آورد تا آنجا که بسیارى از سال‌ها کاروان او به تنهایى به اندازه ى همه کاروان‌هاى قریش بود که براى تجارت به شام مى رفتند…
همه خاندان خدیجه تا آنجا که تاریخ به خاطر دارد در اندیشه و دانش و دلیرى و سرافرازى، سرشناس بودند…آن بانو بر خداپرستى سرشته شده بود…پدرش خویلد همانى است که با آخرین تبع یمن به ستیزه برخاست. تبع مى‌خواست حجراسود را با خود به یمن ببرد. خویلد از غیرتى که نسبت به این نماد دینى داشت در برابر تبع ایستاد و از شکوه و قدرت او هراس به خود راه نداد…
گویند: تبع در خواب خود سخت ترسانیده شد تا آنجا که آن سنگ را رها کرد و از آن دست برداشت…بعید نیست شکوه و هیأت شگفت انگیز خویلد در حالى که وى تبع را از خشم خداوند مى ترسانید و او را از اقدام به آن کار ناپسند بیم مى داد، قلب تبع را به خود مشغول ساخته باشد تا براى او در خواب به چهره آفریده اى نمایان شد که او را بترساند و از آهنگ خود برگرداند…
نه تنها زهرا در کنار پدر و مادر خود در فراخى و آسایش زندگى کرد…بلکه زندگى در خانه آن دو همسر براى از راه رسیده اى دیگر- براى على، پسر خوانده گرامى آنان- نیز فراخى و گنجایش داشت…
گویند: قحط سال سختى بر مردم پیش آمد و فشار زندگى را بر ابوطالب سنگین گردانید. ابوطالبى که تهیدست بود و عائله مند. محمد و حمزه و عباس با هم به مشورت پرداختند و گفتند:«آیا نباید ما پاره اى از بار عائله ابوطالب را بر دوش بکشیم؟…» آنان نزد ابوطالب رفتند و از او خواستند فرزندانش را به آنان واگذار کند تا هزینه زندگیشان را بر عهده بگیرند و بار مخارج آنان را از دوش وى بردارند…آن پیر گفت: «پسرم عقیل را برایم بگذارید و هر کدام را که مى خواهید بگیرید…» محمد گفت:«من آن را که خدا برایم برگزیده است انتخاب کردم…» و على را که کوچک ترین فرزندان ابوطالب بود گرفت… و جعفر نیز بهره حمزه شد… و طالب بهره عباس…
فاطمه- حتى پس از این که محمد به پیامبرى برگزیده شد، و براى گسترش دعوت آسمانى از خواسته‌هاى این جهانى دست کشید، و از کوشش پیوسته براى به دست آوردن روزى بازماند، و مبارزه او در راه دین با گذشت سال‌ها ثروت خدیجه را به پایان برد- همچنان به مانند دخترى پرده نشین زندگى کرد. اگر چه زندگى آسان و آسوده اى نداشت…بگذار تا از خود بپرسیم: آیا اندوه عیب است؟…بلکه دلیل بر رقیق بودن احساسات و تیزى هوش و دریافت است…
پس این سخن پردازى‌ها درباره دختر خردسالى که تازه در خانه پدر و مادرش به راه افتاده چیست؟ خانه اى که آن روزها به کار گران و پر اهمیت رسالت روى آورده است. کار گرانى که نه تنها از توان اندیشه خردسالان بلکه از درک بزرگان نیز فراتر است…
دوران پرورش و رشد زهرا نزدیک بود یکسره در گوشه‌گیرى‌ و عزلت نشینى سپرى شود…زیرا دوران پرورش این کودک تنها، در فضایى آکنده از دلتنگى، بى تابى و اندوه افتاده بود. پدر در چنین فضایى دختر را در بر مى گیرد که پسرانش در گذشته اند و پس از آنان هیچ غمگسارى ندارد جز این که بار سنگین نبوت نیز براى او از زمانى نه چندان دور آماده شده است و همواره از گرانى آن رنجى مى برد که پشت کوه‌ها را خم مى گرداند… مادر نیز در چنین فضایى دختر را در بر مى‌گیرد که از چهل سالگى درگذشته است، و تنها این دختر که تازه به راه افتاده، براى او در گوشه خلوت خانه اش باقى مانده است. او کوچکترین فرزندان وى است. سوگند به جان حق که مهرورزى بر کوچکترین فرزند پس از درگذشتن یا کوچ کردن همه ى فرزندان، مهرورزى و دلسوزیى است آکنده از دلتنگى و بى‌تابى و اندوه…
زهرا از دو قلب بزرگ پدر و مادر خود اینگونه مهرورزى و دلسوزى را دریافت کرده بود. مهربانى و دلسوزیى که شایسته بود به او درس سنگینى و وقار بیاموزد، نه سبکى و شادى و گشاده رویى…سخن پردازى درباره دخترى که هنوز دوره کودکى را به سر نبرده، آغوش گرم و پر مهر مادر را از دست مى دهد، براى چیست؟…
فاطمه پس از درگذشت مادر مسئولیت خانه اى را بر دوش ناتوان خود مى کشد که هیچ خانه اى همانند آن نیست. زندگى در آن پیوسته با جزر و مدى روان است که هر دوى آنها تا دورترین مرزهاى خود پیش مى رود. جزر و مد مى‌یابد چون از یک سو به دستگیرى و یاورى نیاز دارد و از سوى دیگر زیر بار خرمن‌های مشکلات از پاى درمى آید و فرومى‌افتد…
فاطمه به انجام کارهاى پدر خود که مرگ، شریک زندگی‌اش‌ را ربوده برمى خیزد.
شریک زندگی یى که عشق و پشت‌گرمی‌اش را به شوى خود پیشکش مى کرد. با همه توان جانى و مالى خود براى گسترش رسالت همسرش آن چنان برمى خاست که مردان چالاک با اراده‌هاى آهنین توان آن را نداشتند. براى نگاهدارى از دین خدا چنان مى کوشید که مردم او را پرستار اسلام مى نامیدند…
فاطمه همراه پدر خود با رنج و درد خوارى‌ها و تکذیب‌ها و شکنجه‌هایى که قوم پدرش روز و شب بر وى وارد
مى‌آوردند زندگى مى کرد و نهایت کوشش وى براى بازداشتن گزند‌ آنان از پدر این بود که چند قطره اشکى پیش روى وى بیفشاند و فروتنانه براى او دعا کند… احساس فاطمه در این هنگام از یک سو احساس دخترى است وفادار و از سوى دیگر احساس مادرى است مهربان…
شب‌ها و روزها بر فاطمه مى گذرد و از هر رویدادى ناگوار براى وى سالى سپرى نمى شود که یکى از محبوب‌ترین خانواده‌اش
‌درمى گذرد و چشم او را اشکبار مى کند یا شهیدى خون خود را در راه اسلام نثار مى کند و او را به سوگوارى و مرثیه سرایى وادار مى سازد…
با اندکی تلخیص

code

Email this page

نسخه مناسب چاپ