هاشور
فردوسی و انسان ایرانی
رضا بابایی
 

بیست‌و‌پنج اردیبهشت‌ ماه، روز بزرگداشت فردوسی، فرصتی است مناسب برای سنجیدن نسبت ایرانی معاصر با عناصر تاریخی و فرهنگی ایران‌زمین.

به‌راستی فردوسی و شاهنامه، امروز چه اهمیتی برای ما دارد و چرا ما باید همچنان شاهنامه بخوانیم و نام فرودسی را زنده نگه داریم و در بازخوانی داستان‌ها و اسطوره‌های پیشین کوشا باشیم؟

روشن است که بخشی از آموزه‌ها و جهان‌بینی کتب پیشینیان، اکنون برای ما کارایی ندارد و کاربست آنها گرهی از کار فروبستۀ ما نمی‌گشاید؛ اگر گرهی دیگر بر آن نیفزاید. بر پایۀ تعالیم فردوسی دانا و بزرگ نیز چشم ما باید به تجربه‌های نو و دانایی‌های جدید باشد، نه آنچه در تاریخ رخ داده و غبار کهنگی بر آن نشسته است. به قول فرخی سیستانی:

فسانه گشت و کهن شد حدیث اسکندر

سخن نو آر که نو را حلاوتی است دگر

آری؛ جهان ما به‌کلی دگرگون شده است و ساده‌دلانه‌تر از این چیست که گزاره‌هایی را از بستر تاریخی و فرهنگی آنها جدا کنیم و هزار سال بعد از آن بخواهیم به استناد آن آموزه‌ها و گزاره‌ها جهان و انسان معاصر را تدبیر کنیم. تنها کسانی امروز را تکرار دیروز می‌دانند که بلوغ انسان را باور نکرده‌اند.

پس به‌راستی شاهنامه به چه کاری می‌آید؟ اگر از محققانِ دانشگاهی و پژوهندگان متون تاریخی و ادبی بگذریم، فردوسی در کجای جهان ما ایستاده است؟ جامعه ما اکنون نیازی به ستایش و تقدیس‌ فردوسی یا هر نماد فرهنگی دیگر ندارد‌، بلکه نیازمند آن است که در این پرسش‌ها بیندیشد و کندوکاو کند.

حقیقت آن است که شاهنامه یکی از مهم‌ترین مؤلفه‌ها و عناصری است که ما به نیروی آن می‌توانیم از پس تمام طوفان‌ها و تضادها همچنان خویشتن را به عنوان یک «ما» ببینیم و بشناسیم. شاهنامه عنصری وحدت‌بخش و نیروزا است؛ آن هم نه عنصری همچون یک عمارت تاریخی و خاموش، بلکه به مثابۀ روایتی زنده از خاطره‌ای مشترک و جاری. شاهنامه نه به عنوان مجموعه‌ای از آموزه‌ها، و نه چونان یک نظام تربیتی یا فلسفی یا مجموعه‌ای از داستان‌های پراکنده پهلوانی، بلکه به عنوان یک کل و یک روایت متاخر از شکل‌گیری تمدن و مدنیت ایرانی در نزد ما حاضر است و با ما سخن می‌گوید. بدون چنین روایتی ما خویشتن را در تاریک‌زار تاریخ گم می‌کنیم و پیدا نیست که از کدام ناکجاآباد سر بر می‌آوریم. ما از چنین کتابی نمی‌خواهیم که اصول زندگی یا روش مبارزه یا شیوۀ زیستن در جهان نو را به ما بیاموزد؛ بلکه می‌خواهیم ماهیت تاریخی ما را جلو چشم ما نگه دارد تا بدانیم که چه راه درازی را پیموده‌ایم و در چه ایستگاه‌هایی درماندیم یا پیش تاختیم.

در برابر جریان‌هایی که در ایرانِ امروز بی‌توجهی به شاهنامه را در دستور کار خود قرارداده‌اند کسانی نیز هستند که می‌گویند شاهنامه میراثی پرفروغ در میان ایرانیان باقی خواهد ماند و هیچ باد و بارانی بدان گزندی نخواهد رساند.

اما درست‌تر آن است که بگوییم این کاخ از باد و باران گزند خواهد یافت و شعله‌های آن فرومی‌نشیند، اگر قدر آن ندانیم و ارزش‌های آن را پاس نداریم. در غیبت فردوسی و شاهنامه، هیچ روایتی را نخواهیم یافت که انسان ایرانی را به مثابۀ یک واقعیت جهانی و زنده و دیرسال نشان دهد و آب و آفتاب نثار این درخت کهنسال کند. ما نیازمند روایتی هستیم که همچون نخ تسبیح ما را به یک‌دیگر پیوند دهد و به یادمان آورد که اولا ایران و ایرانی، همواره حضوری معنادار در متن تاریخ داشته است و ثانیا سرنوشتی یکسان در انتظار همه ماست، چنانکه نیاکان ما سرنوشتی یکسان داشتند.

Email this page

نسخه مناسب چاپ