قاصدک‌ کاغذی
ناتاشا بابایی- ۸ساله:
همراه همیشگی ما؛ از این که دوست فعالی مثل تو داریم خوشحال هستیم. نوشته‌ات را درباره تصویر «جاروی پرنده» مطالعه کردم. قبلا برای تصویر «پرنده و ماهی» هم مطلب ارسال کرده بودی که از بین این‌ها متن «پرنده و ماهی» انتخاب شد.
به امید ارسال آثار تازه و این که مطالعه را هیچوقت فراموش نکنی.

سما نقوی- ۱۰ ساله:
دوست خوب ما، داستان شما را درباره «جاروی پرنده» با اندکی تغییر قابل چاپ و خواندنی‌تر شده است:
یک پسر بود به اسم آبتین که جادوگری بلد بود و یک جاروی پرنده داشت که با آن پرواز می‌کرد. یک بار آبتین با وسایل جادوگری یک مار پیدا کرد. اما آن مار وحشی بود.آبتین او را توی جنگل رهاکرد. بعد یک گربه باز‌یگوش را صدا زد و اسم آن را پری گذاشت. او هر روز با پری بازی می‌کرد . بعضی وقت‌ها هم باگربه‌اش پری، سوار جاروی پرنده می‌شدند و برای همه دست تکان می‌دادند.

آراد زارع- ۱۱ ساله:
دوست عزیز، قبلا یک داستان با عنوان « قندان مغرور» برای ما نوشته بودی و این بار هم داستان «جاروی پرنده » را از شما خواندم. موضوع خوبی درباره این تصویر به ذهنت رسیده است. این که یک جارو توی حیاط می‌بینی و بعد متوجه می‌شوی یک جاروی پرنده است و با آن به اصفهان می‌روی و دیدنی‌های آنجا را می‌بینی.
اما فراموش نکن که یک موضوع خوب را نباید با عجله نوشت و باید برای پرداخت آن وقت گذاشت و از طریق صحنه سازی و شخصیت‌های داستان و گفتگوی آن‌ها داستان را پیش برد. رسیدن به این کار برای شما و دیگر دوستان خیلی زمان می‌خواهد‌‌. مطالعه را جدی بگیرید و باز هم تمرین بیشتری در نوشتن داشته باشید که زودتر به این موفقیت برسید.

ملیسا سیدی- ۱۲ ساله:
دوست عزیز، داستان کوتاهی که درباره تصویر«جاروی پرنده» نوشته‌ای، نشان می‌دهد استعداد خوبی برای نوشتن داری. داستانت را با کمی ویرایش با هم می‌خوانیم:
یکی بود یکی نبود. غیر از خدای مهربان هیچکس نبود. در زمان‌های قدیم یک جادوگر بود که عاشق پرواز با جاروی پرنده‌اش بود.یک روز جاروی پرنده‌اش شکست و او قدرتش را از دست داد. تصمیم گرفت که جاروی پرنده‌اش را تعمیر کند ولی آن قدر پول دوست بودکه تعمیر جارو را به یک آدم کار بلد نداد و به آن چسب زد. این بار گربه‌اش را هم سوار کرد. جارو به پرواز در آمد. اما دوباره به زمین افتاد. جادوگر بلند شد و جارو را به تعمیرگاه برد. وقتی برگشت دید گربه‌اش زخمی شده است. او دچار عذاب وجدان شد و گربه‌اش را نوازش کردو گفت: از تو مراقبت می‌کنم. گربه گفت: خیلی دوستت دارم. لطفاً دیگر با آن جاروی شکسته پرواز نکن. جادو گرگفت: جاروی شکسته را به تعمیرکار داده‌ام.
گربه خوشحال شد و خندید.

سپینود ابراهیمی- ۱۴ ساله:
سپینود عزیز؛ داستان کوتاه شما را درباره تصویر«پرنده و ماهی» مطالعه کردم. شما استعداد خوبی برای نوشتن داری. را ه فراری دادن ماهی از طریق جیک جیکو تازه است. اما باید در نظر داشته باشی وقتی دریک روز بارانی جیک جیکو به زمین نوک می‌زند، اشاره کنید که آن زمین خاکی است و اینکه تنگ ماهی هم جایی مثل کنار پنجره است که پرنده آن را بیندازد و ماهی توی آب بیفتد.
داستانت را با هم می‌خوانیم:
یکی بود، یکی نبود. یک پرنده کوچولو بود به اسم «جیک‌جیکو» که با ماهی کوچولوی زیبایی دوست بود. ماهی از این که درون تنگ کوچکی بود، خیلی ناراحت بود. هرچند وقت یک بار جیک جیکو به او سر می‌زد و از جاهای دور برایش تعریف می‌کرد. یک روز که باران می‌بارید، جیک جیکو آن قدر به زمین نوک زد تا جوی کوچکی درست کرد و تنگ ماهی را کج کرد و ماهی کوچولو درون جوی آب افتاد. رفت و رفت و رفت تا به رودخانه رسید. باز هم رفت و رفت و رفت تا به دریا رسید. خیلی خوشحال شد.
وقتی که جیک‌جیکو آمد به او سر بزند، به ماهی کوچولو گفت: فکر کردم دیگر من را فراموش کرده‌ای. چون دوستان زیادی پیدا کرده‌ای. ماهی کوچولو گفت: درست است که دوستان زیادی پیدا کرده‌ام اما تو بودی مرا به دریا رساندی. محبت تو را هرگز فراموش نخواهم کرد.
به قول ماهی های بزرگ، دوست قدیمی مثل خورشید می‌ماند که بی منت به همه نور و گرما و روشنی می‌بخشد. جیک جیکو خوشحال شد و تشکر کرد و گفت: البته سعی و تلاش خودت هم مهم بوده. آن وقت هردو شروع کردند به تعریف کردن از چیزهایی که دیده بودند.

code

نسخه مناسب چاپ