قصه‌های ایران
وقتی حوصله‌ام سر رفته بود
فریبرزلرستانی (آشنا)
عصر حوصله‌ام سر رفته بود و خمیازه می‌کشیدم. کلاغه هم حوصله‌اش سر رفته بود و خمیازه می‌کشید.
من از کلاغه پرسیدم: تو هم حوصله‌ات سر رفته؟
کلاغه گفت: آره، آخه دیگه خبر ندارم.
بعد پرسید: تو چرا حوصله‌ات سر رفته؟
من گفتم: با دوستم قهرم. همبازی ندارم. دلم برایش تنگ شده.
کلاغه با خوشحالی گفت: جانم جان. یه خبر!
بعد فوری پرید و به دوستم خبر داد که دلم برایش تنگ شده.
دوستم هم فوری آمد دنبالم. خندیدیم و بازی کردیم.
حوصله من سر نرفت.

یک بازی تازه
من با بادبادکم بازی می‌کردم. کبوتر گفت: چه بادبادک قشنگی داری! یک کم نخش را باز می‌کنی؟
من نخ بادبادک را باز کردم. بادبادک بالاتر رفت.
ابرگفت: چه بادبادک قشنگی داری! یه کم نخش را باز می‌کنی؟
من نخش را یک کم باز کردم. بادبادک بالاتر رفت.
خورشید گفت: چه بادبادک قشنگی داری! یه کم نخش را باز می کنی؟
من یک کم نخش را باز کردم. بادبادک بالاتر رفت. آن بالا هی خودش را تاب داد و خندید. من هم خیلی خندیدم. چون با آن‌ها بازی می‌کردم؛ یک بازی تازه.

code

Email this page

نسخه مناسب چاپ