قصه‌های ایران
موش‌های زیر پل
سیدرضا تولایی‌زاده
آهسته از زیر پل بیرون می‌آمدند. کمی به اطراف نگاه می‌کردند و بعد با یک حمله برق‌آسا به ته‌مانده غذای مردم (پیتزا ، همبرگر ، ماکارانی و … ) که شهرام در جوی ریخته بود هجوم می‌بردند. با دندان‌های تیزشان تکه‌ای می‌کندند و دوباره با چند جهش زیر پل ناپدید می‌شدند!
شهرام برای خودش سرگرمی درست کرده بود. هر وقت کار نداشت سراغ موش‌ها می‌رفت. به آن‌ها غذا می‌داد و از خوردن، دویدن و بازیگوشی آن‌ها لذت می‌برد!
موش‌ها که علاقه شهرام به خودشان را با جان و دلشان حس کرده بودند، هر روز با جسارت و تعداد بیشتری به غذاها حمله ور می‌شدند!
خسرو خان، صاحب پیتزا فروشی، که مرد عاقل و با تجربه‌ای بود، هر وقت متوجه کار شهرام می‌شد به او تذکر می‌داد که این کار را نکند چون از عاقبت این تفریح بسیار می‌ترسید! رهاکردن پسماند غذاها در سطح شهر و کنار جوی آب و پیاده‌رو باعث افزایش سریع جمعیت موش‌ها و بر هم خوردن نظم طبیعی چرخه حیات می‌شد. ولی شهرام بیشتر اوقات حرف‌های او را جدی نمی‌گرفت و همچنان موش‌ها را دور خودش جمع می‌کرد؛ تا این که وقتی مثل خیلی از شب‌ها مشتری‌ها، کنار پیاده رو با اشتهای فراوان مشغول خوردن بودند، تکه پیتزای نسبتا بزرگی از دست دختربچه ای به زمین افتاد و در عرض چند ثانیه ده‌ها موش گرسنه چنان به طرف پیتزای دختر بچه حمله‌ور شدند که ترس و وحشتی عجیب در بین مشتریان ایجاد شد و جیغ‌هایی به هوا رفت که نگو و نپرس !
خسروخان که بسیار عصبانی شده بود برای آخرین بار به شهرام هشدار داد: اگر کارش را تکرار کند نه تنها او را اخراج کرده بلکه خسارت هم خواهد گرفت!
شهرام که از اوضاع پیش آمده جا خورده بود، با شرمندگی به خسروخان و مشتری‌ها قول داد دیگر به موش‌ها غذا ندهد اما کار از کار گذشته بود چون موش‌ها کیسه‌های زباله را هم سوراخ کرده و گاهی نیز دسته جمعی آن‌ها را به داخل جوی می‌بردند.
شاگرد جوان، که خودش هم حسابی کلافه شده بود، به ناچار چند ظرف فلزی خرید تا بلکه بتواند جلوی حمله این حیوانات موذی را بگیرد .
ولی انگار قرار نبود ماجرا با خرید چند سطل فلزی تمام شود؛ چون یک روز که بخت به خسروخان رو کرده بود و سفارش خوبی گرفته بود نزدیک غروب ناگهان متوجه شد جعبه‌های پیتزا سوراخ شده‌اند و موش‌ها لابه لای حدود سیصد جعبه، سورچرانی می‌کنند !
خسرو خان که به قول معروف «کارد می‌زدی خونش در نمی‌آمد»، چنان چشم غر‌ه‌ای به شهرام رفت که جوان بیچاره بند بند بدنش به لرزه افتاد، جوری که حتی جرأت حرف زدن هم نداشت.
کاری هم نمی‌توانست بکند.آن همه موش در یک‌جا مانند دسته هیولاها شده بودند که می‌توانستند به هر موجود زنده‌ای حمله کنند و در عرض چند دقیقه همه چیز را از بین ببرند.
طولی نکشید وضع از این هم بدتر شد. چون وقتی خسروخان آماده داد و بیداد بر سر شهرام بود سفارش‌دهنده برای بردن غذا سر رسید و با دیدن آن صحنه وحشتناک، چنان حال بدی پیدا کرد که بدون معطلی با اداره بهداشت تماس گرفت و باعث شد مغازه تا چند هفته تعطیل شود!
ظاهرا موش‌ها طوری به خوردن فست فود عادت کرده بودند که غذای دیگری برایشان دلچسب نبود و چون توی جوی هم چیزی پیدا نمی‌کردند، به مغازه حمله ور شدند.
زمان زیادی طول کشید تا خسروخان با کمک مأموران بهداشت توانست شر آن‌ها را از پیتزا فروشی کم کند. شهرام هم که می‌دانست «خود کرده را تدبیر نیست!» نه تنها مجبور شد با دادن بخش زیادی از خسارت،‌ مغازه را ترک کند، بلکه چند هفته‌ای هم بیکار شد و در این روزهای سخت بود که فهمید محبتش به حیوانات باید عاقلانه و حساب شده باشد و ریختن پسماند در هیچ حالتی، محبت به حساب نمی‌آید که هیچ؛ حتی خیانت و جنایت در حق طبیعت و همه موجودات از جمله انسان است.

یک کادوی دوست داشتنی
سوگل عصاری
سهیل پسری است که کلاه گذاشتن بر سرش را خیلی دوست دارد. او یک کلاه آبی قشنگ دارد که حتی موقع مسواک‌زدن هم بر سرش می‌گذارد.
یک شب که سهیل داشت مسواک می‌زد، یکی از دندان‌هایش افتاد. او ترسید و بدو بدو دندانش را کف دستش گذاشت و پیش مامانش رفت.
سهیل: مامان دندونم افتاد! تقصیر خودم نبود. دیگه دوستم نداری؟
مامان: چرا، چرا، هنوزم دوستت دارم. اشکالی نداره، نمی‌خواد ناراحت باشی. منم که بچه بودم دندون‌های شیری توی دهنم لق می‌شدند و می‌افتادند. حالا به جای هرکدوم یه دندون محکم در میاد.
سهیل هنوز هم به خاطر دندان کوچکش ناراحت بود.
مامان: امشب دندونت رو زیر بالش بذار تا یه فرشته بیاد و برات یه کادو بذاره.
سهیل خوشحال شد و خندید. او موقع خواب دندانش را گذاشت زیر بالشش و به کادویی که قرار بود بگیرد فکر کرد.
فکر کرد و فکر کرد و فکر کرد تا اینکه خوابش برد.
صبح که شد، سهیل چشم‌هایش را مالید و یادش افتاد که باید زیر بالش یک کادو داشته باشد.
او دستش را زیر بالش برد و یک کلاه خوش‌رنگ قهوه‌ای بیرون آورد.
سهیل با صدای بلند گفت: مامان من یه کلاه کادو گرفتم. آخ جون!
سهیل به این فکر کرد که کاش امشب هم موقع مسواک‌ زدن، یکی دیگر از دندان‌هایش بیفتد.

code

نسخه مناسب چاپ