قصه‌های دنیا
کره الاغ مؤدب
توی یک جاده خلوت، کره الاغی تک و تنها راه می‌رفت و گریه می‌کرد.
خانم بزی او را دید و پرسید: برای چه گریه می‌‌کنی؟ کسی تو را اذیت کرده؟
کره الاغ جواب داد: نه، هیچکس مرا اذیت نکرده.
ـ پس چی شده؟
ـ مادربزرگم من را از خانه بیرون کرده و گفته تا وقتی احترام گذاشتن به دیگران را یاد نگرفتی به خانه برنگرد. آخر وقتی من به مدرسه نرفتم چطور می‌توانم یاد بگیرم؟
ـ کره الاغ اشک‌هایت را پاک کن. من به تو کمک می‌کنم.
ـ واقعاً کمک می‌کنی؟
ـ بله، واقعاً کمک می‌کنم، فقط باید چند نکته را یاد بگیری. حافظه‌ات چطور است؟ خوب است؟
ـ بد نیست.
ـ چه خوب؛ پس می‌توانی یاد بگیری:
اول اینکه باید به دیگران اجازه بدهی در جاده از کنار تو رد بشوند و تو به آنها نپری و جفتک نزنی.
دوم اینکه باید با آنها مودب باشی و بگو نگو نکنی و مهم‌تر از همه اینکه به نصیحت بزرگترها گوش کنی.
کره الاغ گوش کرد و گفت: این نکات خیلی زیاد هستند. تو چطور می‌توانی همه اینها را به خاطر بسپاری؟
ـ من یک بز تربیت شده هستم، هرجور که خودت دوست داری، می‌توانی یاد بگیری.
ـ اما منظور من این نبود.
در این هنگام بزی به کره الاغ نگاهی کرد و به سرعت خداحافظی کرد و رفت.
کره الاغ به راه خودش ادامه داد و به حرف‌های بز فکر می‌کرد که ناگهان اسب پیری را دید که بار زیادی را با خودش می‌برد. کره الاغ با خودش فکر کرد الان زمان خوبی است برای انجام دادن نکاتی که از بزی یاد گرفتم: «احترام گذاشتن به بزرگترها.»
الاغ خودش را به اسب رساند و گفت: سلام اسب پیر. از من نترس٫ من نمی‌پرم، جفتک هم نمی‌زنم و اگر من را نصیحت کردی حتماً گوش می‌کنم.
اسب پیر لبخند زد و گفت: مگر چه شده؟ چرا این حرف‌ها را به من می‌گویی؟
کره الاغ گفت: مادربزرگم من را از خانه بیرون کرده و گفته تا زمانی که احترام گذاشتن به دیگران را یاد نگرفتی برنگرد. نظر شما چیست؟ من یاد گرفتم؟
ـ بله تقریباً یاد گرفتی، من خودم این موضوع را به مادربزرگت می‌گویم. می‌خواهی تو را به خانه‌ات ببرم؟
ـ البته که می‌خواهم.
ـ پس به نصیحت من گوش کن؛ هر وقت دیدی کسی به کمک تو احتیاج دارد، به او کمک کن. قول می‌دهی؟
الاغ قول داد، به فکر فرو رفت و گفت: می‌توانم به شما کمک کنم؟

سگ عصبانی
توی یک مزرعه بزرگ، سگی زندگی می‌کرد که همیشه عصبانی بود و پارس می‌کرد. وقتی کسی را می‌دید فوری دندان‌هایش را نشان می‌داد و خیره خیره به او نگاه می‌کرد تا همه از او بترسند.
یک روز جوجه اردک را صدا زد و گفت: بیا اینجا!
جوجه اردک با ترس نگاهی کرد و گفت: اگر بیایم جلو، گازم نمی‌گیری؟
سگ جواب داد: نه! برای چی تو را گاز بگیرم؟ فقط می‌خواهم یک سؤال بپرسم. تو دوستان زیادی داری؟
ـ بله، خیلی زیاد. بگذار برایت بشمارم: جوجه کوچولو، گاو مهربان، بز شاخ‌دار و …
سگ، وسط حرف اردک پرید و گفت: کافی است. می‌شود به من بگویی چرا تو که یک اردک کوچک و ضعیف هستی دوستان زیادی داری ولی من که این قدر شجاع و قوی و بزرگ هستم هیچ دوستی ندارم؟
اردک پرهایش را تکان داد و گفت: چه کسی دوست دارد با یک سگ عصبانی و مغرور دوست بشود؟ اگر تو هم این قدر پارس نکنی و دیگران را نترسانی، همه با تو هم دوست می‌شوند.

نویسنده: میخائیل پلاتسکوفسکی
مترجم: فاطمه تبریزی
منبع: www.planetaskazok.ru

code

نسخه مناسب چاپ