قضاوت خورشید
زکریا تامر - ترجمه: غلامرضا امامی
جوجه‌تیغی به طاووسی که با غرور قدم می‌زد و به پرهای رنگارنگش می‌نازید نگاه کرد و به او گفت: تو را به فروتنی نصیحت می‌کنم. به من نگاه کن، من از تو زیباترم! ولی فروتن هستم و به خارهای زیبایی که پشت سرم را پوشانده، نمی‌نازم.
طاووس با لحنی مسخره‌آمیز به جوجه‌تیغی گفت: تو زیبایی؟! اگر من مثل تو بودم، روز و شب خود را پنهان می‌کردم یا از خجالت می‌مُردم.
جوجه‌تیغی و طاووس دعوایشان شد. کلاغی برای میانجیگری پیدایش شد و آن دو را سرزنش کرد و گفت: خجالت‌آور است بر سر این‌که کدام‌یک از شما زیباتر است دعوا می‌کنید. چرا کسی زیباتر از خودتان را به عنوان قاضی انتخاب نمی‌کنید؟
طاووس به کلاغ گفت: تو زیباتر از ما هستی؟ رنگ تو سیاه است و برای این خوب است که پشت جنازه راه بروی.
جوجه‌تیغی به کلاغ گفت: فکر کنم از زمان تولدت هرگز به هیچ آینه‌ای نگاه نکرده‌ای. طاووس و جوجه‌تیغی و کلاغ با هم دعوای سختی کردند و سروصدایشان بالا گرفت. هر یک از آن‌ها می‌گفت من زیباترم.
خورشید که آرامش را دوست داشت و از غوغای آن‌ها ناراحت شده بود، به کلاغ گفت: تو در بین کلاغ‌ها زیبا هستی. به جوجه‌تیغی گفت: تو در بین جوجه‌تیغی‌ها زیبا هستی.
به طاووس هم گفت: تو در بین طاووس‌ها زیبا هستی.
هر سه خوشحال شدند و دست از دعوا برداشتند.
حالا جوجه‌تیغی به خارهایش افتخار می‌کرد، طاووس به پرهایش و کلاغ به رنگ سیاهش، رنگی به رنگ شب بی‌ستاره و خورشید از آرامشی که فراهم شده بود لذت می‌برد.

کتاب پندهای ناشنیده
انتشارات کودکان

code

نسخه مناسب چاپ