با دکتر دینانی در جهان مولانا
کیمیای عشق
کریم فیضی -۳۰
 

تعامل و تبادل
او همه‌گونه انسان دیده و همه‌گونه کتاب‌ها را خوانده است. درگیر بوده و گفتگو و داوری کرده است. او با بدحالان همدردی و همنفسی کرده و همراهشان بدحال شده است. با خوشحالان هم خوشی کرده است.
بازگشت سخن به تجربه است و جهان‌دیدگی. نتیجه این تجربه و جهان‌دیدگی و آزمون و دادوستد، این است که:
هر کسی از ظن خود شد یار من وز درون من نجست اسرار من
درست است. میان انسان‌ها همیشه تعامل و تبادل برقرار است. هر انسانی، چیزی به انسان‌ها می‌دهد و چیزی دیگر می‌گیرد. مولانا از این قاعده مستثنی نیست. به همین جهت می‌گوید: هرکسی از ظن خود شد یار من! این حرف قابل تأمل است، چون هیچ‌کس دربارة دیگری یقین ندارد و درک و دریافت و برداشت از حدس و ظنّ و گمان فراتر نمی‌رود. علتش هم این است که هیچ‌کس به سرّ سویدای هیچ‌کس راه ندارد.
انسان‌ها نسبت به هم برداشت دارند. این برداشت همیشه از روی ظن و حدس است. کسی به حقیقت و سرّ سویدای دیگری علم ندارد. همه از روی ظن و گمان یار انسان می‌شوند وکسی از درون انسان راز او را نمی‌جوید. اینکه مولانا می‌گوید: وز درون من نجست اسرار من، منظورش این است که این کار ممکن نبود و کسی نمی‌توانست این کار را بکند!
بحث، خواستن نیست، نتوانستن است و نه تنها درباره مولانا که درباره هر انسانی صادق است . در جایی خواندم که وقتی جرج جرداق مسیحی کتاب «الامام علی صوت العدالة الانسانیه» را نوشت، جهان تشیع از این اقدام بسیار استقبال کرد و چندین عالم و مرجع و دانشمند و فقیه شیعی از او تجلیل کردند و نامه‌ها نوشتند و غالباً می‌پرسیدند که: تو به عنوان یک مسیحی چگونه توانسته‌ای به اسرار و دقایق شخصیت علی(ع) راه پیدا کنی و جرداق جواب داده بود:
نه تنها من که هیچ‌کس نمی‌تواند به اسرار هیچ‌کس دیگری دست پیدا کند، چه برسد به اسرار و درون علی(ع)؟
درست است. در یک کلام اسرار درونی انسان را جز خداوند، هیچ‌کس نمی‌تواند بفهمد. احدی به درون انسان راه ندارد. جز علّام‌الغیوب احدی به درون راه نمی‌یابد و آنچه امروزه روان‌شناسان و روانکاوان می‌گویند، بی‌اصل و اساس است.
بله، روان‌شناسان از روی رفتار انسان را ملاحظه می‌کنند و مطالبی را کشف و استخراج می‌کنند ولی این چه ارتباطی به درون انسان دارد و چگونه می‌توان از رفتار به سرّ سویدای آدمی رسید؟ مگر سرّ سویدا به رفتار و گفتار می‌آید و در حد افعال و کردار تنزل و تقلیل پیدا می‌کند؟ آیا سرّ درون تقلیل‌پذیر هست؟ درون ما در رفتار و گفتارمان منعکس می‌شود ولی آیا این ظهور درون است؟ آیا سرّ سویدا، در رفتار ظاهر می‌شود یا آنچه به آن نیاز داریم یا مصلحت می‌دانیم؟
یا آنچه که اجازه می‌دهیم در قالب رفتار و گفتار ما ظهور پیدا کند؟
راحتم کردید با این حرف. انسان تا اجازه ندهد، چیزی در رفتار او ظهور پیدا نمی‌کند که حالا یا از روی نیاز است یا مصلحت یا هر چیز دیگری از نوع خواست‌هایی که انسان دوست دارد او را به آن صورت ببینند و بشناسند، ولی اینها کجا و سرّ سویدا کجا!
سرّ سویدا نه ظاهر می‌شود نه تقلیل پیدا می‌کند و تا ابد مکتوم می‌ماند. اشاره مولانا به این است. می‌گوید: هر کسی از ظن خود شد یار من و مردم مرا شناختند ولی کسی از راز درون من، آگاه نشد و نتوانست چیزی بجوید. سرّ درونی انسان چنان مکتوم است که شاید خود انسان هم نتواند آن را دریابد، مگر با عالم حضور. با عالم حصول امکان چنین چیزی نیست و سرّ سویدا را نمی‌توان به مفهوم درآورد، اما در عالم حضور، انسان «من» است و غیر من نیست اما شاید خودمان هم نتوانیم آن را به مفهوم دربیاوریم.

code

Email this page

نسخه مناسب چاپ