ماجرای مسجدگوهرشاد
سیدمسعود رضوی - بخش چهارم و پایانی
 

این اجتماع و جمعیت به‌تدریج زیاد می‌شود و با تحریکات احتشام و دیگرانی که برخی به دلیل کمبود حقوق و نارضایتی‌های دیگر دنبال فرصت بودند، به‌سرعت تشدید شده و شعله و آتشی درمی‌گیرد. ماجرا از این نقطه آغاز می‌شود و با آمدن یک افسر قزاق خشن و طماع به نام سرهنگ محمد رفیع نوایی به جای سرهنگ بیات، رئیس شهربانی خراسان، مجدداً مشکلات عجیب و معضلات غریبی پیدا می‌شود. این مأمور شهربانی یکی از همان افرادی است که برای خودنمایی، هر موضوعی را بزرگ و هر کار ساده‌ای را دشوار می‌کنند تا از این نمد برای خود کلاهی بدوزند. نوایی معتقد بود: «هزار نکته باریکتر ز مو اینجاست. کاسه‌ها زیر نیم‌کاسه‌ها خوابیده» و خلاصه موضوع خیلی پیچیده و بزرگتر از آن است که بقیه خیال یا وانمود می‌کنند. از این نقطه به بعد، شروع به پرونده‌سازی برای عالم و آدم کرده و بی سر و صدا هر کسی را که نمی‌پسندیدند، از جمله اسدی و پسرش سلمان و بسیاری دیگر را مورد هتک و اتهام قرار می‌دهند و بعد هم با دستور سرکوبی خونین و بی‌رحمانه، به مسجد گوهرشاد حمله کرده و خون زیادی را در حرم و مسجد و اطراف آن مکان مقدس می‌ریزند. به‌تدریج مشهد تبدیل به میدان جنگ شده و دیگر به‌سختی آرام می‌شود. چنان ضرب و شتم و خون و خونریزی در صحن و اطراف و اکناف و بازار و مساجد مرتبط با حرم رضوی(ع) که سابقه ندارد خاصه که حرم امام رضا(ع) مأمن و ملجأ همگان بود، و این خلاف جانها را بسیار آزرد و دلها را به درد آورد.

محمدعلی شوشتری به دقت این وقایع، این پرونده‌سازی‌ها و اصل ماجراها را که اعتراضی ساده از سوی مؤمنان و زوّار و متدینان بوده است، موشکافی کرده و به سیاق و طرز خاص خودش روایت و بیان می‌کند. لحظه به لحظه توضیح می‌دهد که چگونه رئیس شهربانی که خیالات فاسده داشت و دنبال مال و منال اسدی و پسرش بود، در ضمن می‌خواست خود را بزرگ کند تا به عنوان رئیس شهربانی کل کشور به جای آیرم برگزیده شود. امثال نوایی برای خوشایند و خودنمایی در نظام دیکتاتوری، دست به هر کاری می‌زدند و این غائله نیز در نتیجه سعایت و بدخواهی، و فقدان درایت او و جماعتی مثل او آغاز شد و ادامه یافت و آخرسر به یک فاجعه تمام‌عیار بدل شد.

این که گفته شد، خطوط کلی ماجراست؛ اما بازیگران در دو سوی، یعنی مردم و ناراضیان و مؤمنان از یک طرف، و دولتیان (از نظامی و امنیتی و اداری و وابستگان به دربار و نظام سلطنتی) هم در سوی دیگر، با ذکر اسم و رسم، و نقشی که هر کدام در این ماجرا ایفا کرده‌اند، معرفی شده‌اند. از جمله حسن آقای حبیب نوه میرزاحبیب مجتهد خراسانی که مردی خیراندیش و بزرگوار بوده یا پدر مرحوم استادمطهری، یعنی آقای شیخ حسین مطهری در فریمان، مرحوم آقازاده مجتهد بزرگ خراسان و فرزند آیت‌الله سیدکاظم خراسانی، عالم بزرگ عصر مشروطه و…؛ خلاصه جفاها و ظلمها رفت و به قول شوشتری: «تف بر این روزگار دون که عادتش بر ذلت آزادمردان است. واقعا این درد کُشنده است. طبیعت سفله‌پرور روزگار یک مجتهد مسلّمی را منکوب یک عوامل جاه‌طلبی که به امید و وهم رسیدن به شهربانی کل کشور خیالات می‌سازد…» (ص۱۷۳)

البته نویسنده این خاطرات، محمدعلی خان شوشتری تنها به ذکر این مسائل بسنده نکرده و جای جای توضیحات تاریخی و افاضات دیگر هم دارد که گاهی خواندنی و نکته‌سنجانه است. از جمله آنچه درباره تفاوت کلمه لوطی به سه املا (لوطی، لوتی و لودی) که اولی و سومی معنای کریه و زننده دارد و دومی «ناظر است به اشخاصی که از تمام رذایل و نقایص و شهوات نفسانی برهنه و مبری و منزه باشد، یعنی نوامیس همکیشان را ناموس خود شناخته با چشم بد به آنها نظر نیندازد، طمعی به مال مردم ندوخته، اگر شبهایی هم از بی‌غذایی سر به بالین بگذارد. در مخیله‌اش خطور ندهد که از مال مردم سدّ جوع نماید. نسبت به زیردستان و ضعفا فروتن باشد و در صورتی که بیچاره‌ای محتاج کمک باشد، از قدرت خود درباره وی دریغ ندارد و نسبت به ظالم و زورگو حداکثر جوانمردی و شجاعت را به خرج دهد…»

باری، او ذکر می‌کند که چگونه سیدعباس کاشی و چند لوتی جوانمرد از خود گذشته، رنج حبس و شکنجه و آوارگی را به جان می‌خرند؛ اما بهلول را از دست عسسان و گزمگان شهربانی نجات می‌دهند و به افغانستان گسیل می‌نمایند. یکی از نکات و موضوعات جالب، تشویشی است که در پی این ماجراها و پرونده‌سازی‌ها در مورد تبعیدی معروف خواف مرحوم سیدحسن مدرس نماینده شجاع و برجسته و محبوب مردم پدید می‌آید. نوایی و چند تن دیگر وانمود می‌کنند و برای خوشایند دیکتاتور، به زور و شکنجه از چند نفر اعتراف می‌گیرند که قصد داشته‌اند جمعیت را از گوهرشاد و مشهد به خواف برده و همراه مدرس برای خلع سلطنت راهی تهران شوند. این‌گونه، ذهن توطئه‌اندیش و کینه‌توز دیکتاتور را که مثل همه مستبدان حقیر و خودبین است، مشوش کرده و گویا یکی از دلایل تعجیل و تسریع قتل آن سید سیاستمدار و برجسته همین موضوع بوده است.

همچنان که دستگیری و زندان و نفی بلد مجتهد بزرگ و بی‌نظیری چون آقازاده خراسانی به دست «نوایی بی‌سواد، نوایی ظالم… که علاقه‌اش تعلق گرفته و شهوتش به جنبش درآمده تا به هر کیفیت که می‌شود، مردم را از بین ببرد، خانواده‌ها را برچیند، خاندان‌ها را بی‌سرپرست کند، شاید در نتیجه موفق شود به مقام ریاست کل شهربانی برسد…» اینها شمه‌ای از عبرت‌های تاریخ است و همان‌طور که گفته شد، ذکر تفصیلی و جزئیات را باید به تقریر شیوای صاحب خاطرات خواند و دنبال کرد. ذکری از مدرس شد، سخن را با چند بیت از شعری که همشیره‌زاده آن مرحوم در صفر ۱۳۴۷ق سروده است به پایان می‌برم. شعری که اگرچه از اغراق تهی نیست، اما مدیحه‌ای ملیحه، و به‌وضوح بیانگر علاقه و اعجاب نسبت به سید سیاستمدار و خطیب وطن‌دوست و شجاع است:

این کله سیاسی، این عنصر اساسی

شاگرد کمترینش، استاد دیپلماسی

یکتا وکیل مجلس، بر مجلس او مؤسّس

ویلهلم را معلم، بیسمارک را مدرّس

گر او نبود نقّاد، بر ناطقین شیاد

می‌رفت ز آتش نطق، این آب و خاک بر باد

ایران که خواستانش، سرها بر آستانش

گر پا نهد اروپا، پاپ است پاسبانش

در علم فردِ دوران، در زهد همچو سلمان

چون بوعلی به حکمت، چون بوالحسن به عرفان

کوهی است در شجاعت، بحری است در سخاوت

وین هر دو وصف عجب‌تر، خوش‌خلق و باصلابت…

نسخه مناسب چاپ