دلنوشته های آهان آهان‌دار
محبوب صالح علا -۷۸
 

دلتنگى من لو رفته!
محبوبم! وقتی شما را صدا می‌زنم همه کوه‌ها با من فریاد می‌کشند. گروه عظیمی از پرندگان برمی‌خیزند؛ در آسمان من دوری می‌زنند و دوباره برمی‌گردند کنار من می‌نشینند. اکنون سپید‌رود در من دراز کشیده است. من به جای باران می‌بارم.
من احمق نیستم. قدیمی‌ها می‌گفتند کسانی که روی شکم می‌خوابند احمق‌اند؛ من طاق‌‌باز می‌خوابم. آسمان را می‌بینم و ستارگان را می‌شمارم.
لطفاً اذیتم نکن. من ضعیفم مثل سنگِ آهنی طاقتِ‌تیشه ندارم؛ از من مجسمه‌ای درنمی‌آید. شایستة تندیس نیستم. اذیتم نکن.
محبوبم! کار ما این است که دسته‌جمعی با عاشقان به کوه و بیابان می‌رویم. کوه‌ها را جابه‌جا می‌کنیم. آب اقیانوس‌ها را عوض می‌کنیم، دیواره دریاها را برق می‌اندازیم، کف رودخانه‌ها را کاشی می‌کنیم، روی ماه دستمال نم‌دار می‌کشیم.
خطاکاران را می‌بخشیم، جیب‌برها را نصیحت می‌کنیم، قاتلان عزیز را می‌بخشیم، از مقتول محترم رضایت می‌گیریم، میوه درختان را می‌چینیم، به عاشقان آب می‌پاشیم، علف هرز پرورش می‌دهیم،‌ آتش‌ها را خاموش می‌کنیم.
سِحْرها و جادوها را باطل می‌کنیم، به لباس‌های کهنه وصله‌های نو می‌زنیم، طعم شیرینی به دریا می‌زنیم، هویت اشیا را تعیین می‌کنیم. از هندی‌ها پوزش می‌خواهیم.
بتخانه‌ها را آباد می‌کنیم، شکسته‌های بت سومناتی را به‌هم می‌چسبانم، جای خالی مجسمه بودا را در بامیان گریه می‌کنم. قربانی‌ها را از مذبح نجات می‌دهیم، آوازهای خراب را تعمیر می‌کنیم. آوازهای ناتمام، آوازهایی که مثل بغض در گلویی شکسته باشد. به دل‌های سوخته آب می‌زنیم، درهای رواق را می‌بندیم. چراغ‌ها را خاموش می‌کنیم. به مهتابی برمی‌گردیم، به آواز می‌نشینم تا صبح شود. کی صبح می‌شود؟
محبوبم! دلتنگی من لو رفته، حرفی در سینه دارم که قابل بیان نیست. در یک صبح بی‌طلوع، ایام دلم در آینه‌ها جاری شده. این دل لو رفته و دیگر رازی در میان نیست. سر روی آینه گذاشتم، خوابم برد. دیدم باغی به پچ‌پچ‌ می‌گوید: تا سحر سیب‌ها را ترجمه می‌کنم. یک طرفم بهار، یک طرفم برف می‌ریزد و زمستان است.
محبوبم! هر شب تا صبح پشت درخت‌های سیب عمارتی می سازم. حوض سنگی و فواره‌ای. دور تا دور حوض گلدان‌های شمعدانی می‌گذارم، آن طرف‌تر طویله بزرگی پر از چهارپایان. گله‌ای گوسفند سفید که روزها در ته باغ رهاشان می‌کنم، برایشان نی‌ می‌زنم و آ‌وازها می‌خوانم.
محبوبم! وقتی با شما حرف می‌زنم در پیرامون نفس‌هایم درختان و آوازها و برکه‌ها رشد می‌کنند. شب‌هایم زنده‌اند و لحظه‌ای از عمرم را به کسی نمی‌دهم. رودخانه‌هاست که در من می‌ریزند. گاهی دنیا را چنان کوچک می‌کنم که فقط جای تو باشد و من.
محبوبم! دلم گرفته بود. گفتم ابرها ببارید. ببارید؛ باران بارید. صبح، ظهر، عصر، شب، دو روز، سه روز؛ آنقدر باران بارید تا که باران هم خسته شد. آسمان خسته شد. آفتاب پشت ابرها حوصله‌اش سر رفت. پس باران‌ها نشستند. ابرها رفتند و آسمان باز شد اما همچنان دلم گرفته است.

code

Email this page

نسخه مناسب چاپ