واکاوی سرگذشت واقعی رادیو در ایران -۹
مخاطرات خواندن یک متن رادیویى
حسن فرازمند
 

درشماره‌های اخیر،دوقسمت از گفتگوی سیدرضاسجادی،نخستین گوینده رادیو ایران رابرایتان نوشتم و در این شماره نیز به دلیل مستند بودن مطلب و اهمیت آن ،بقیه این گفتگو را برایتان عیناً و بدون هیچ دخل و تصرفی می آورم. از آنجا که آقای سجادی داشت می گفت:
در یکی‌ از آن‌ روزها، ساعت‌ حدود ۹ صبح‌ بود که‌ قوام‌السلطنه‌ دستور داد سرلشکر مهدیقلی‌ علوی‌ مقدم،‌ فرماندار نظامی‌ با او ملاقات‌ کند. پس‌ از حضور علوی‌ مقدم‌، قوام‌السلطنه‌ به‌ او دستور داد:«فوراً سید ابوالقاسم‌ کاشانی‌ را به‌ مسئولیت‌ من‌ بازداشت‌ کنید.» این‌ مطلب‌ را در حضور جمعی‌ که‌ آنجا بودند، و من‌ هم‌ از جمله‌ آنان‌ بودم‌، گفت‌.
درهمین‌ ساعات‌، افرادی‌ از خارج‌ وارد خانه‌ قوام‌ می‌شدند و می‌گفتند شهر شلوغ‌ است‌. ساعت‌ ۱۰ صبح‌ علوی ‌مقدم‌ وارد اتاقی‌ شد که‌ نخست‌وزیر با عده‌ای‌ دیگر نشسته‌ بودند و پس‌ از ادای‌ احترام‌ نظامی‌، گفت‌:«قربان‌، شرفیاب‌ شدم‌ و به‌ عرض ‌رساندم‌. اعلیحضرت‌ فرمودند قدری‌ تأمل‌ کنید.»
قوام‌السلطنه‌،در حالی‌ که‌ خون‌ در رگ‌هایش‌ جمع‌ شده‌ بود، با فریاد گفت‌:«تو…خوردی‌ دستور مرا به‌ عرض‌ رساندی‌. مسئولیت‌ با من‌ است‌. از این‌ پس‌ خودشان‌ بقیه‌ کارها را انجام‌ دهند!»
بعد هم‌ رو به ‌اکبرخان‌ کرد و گفت‌:«لوازم‌ مرا بردار تا به‌ خانه معتمدالسلطنه‌ بروم.»
پس لباس‌ خود را پوشید و به‌ منزل‌ برادرش‌ در شمیران‌ رفت‌ و ساعت‌ ۵ر۱ بعدازظهر همان‌ روز استعفای‌ خودش‌ را نزد شاه‌ فرستاد. بعد هم‌ به‌ طوری‌ که‌ می‌دانید،وقایع‌ سی‌ تیر پیش‌ آمد. شاه‌ استعفای‌ قوام‌ را پذیرفت‌ و دکتر مصدق‌ مجدداً به‌ نخست‌وزیری‌ منصوب‌شد.
در مورد واقعة‌ کودتای‌ ۲۸ مرداد و فعالیت های‌ خود در دوران‌ نخست‌وزیری‌ سپهبد زاهدی‌ توضیح‌ دهید.
ــ چند روز قبل‌ از ۲۸ مرداد، وحشت‌ من‌ زیادتر شده‌ بود. به‌ همین‌ دلیل‌ با عده‌ای‌ در محلی‌ واقع‌ در خیابان‌ تخت‌جمشید،در زیرزمین‌ رستوران‌ لوکولوس‌، به‌ سر می‌بردم‌. روز ۲۸ مرداد در ساعت‌ ۶ صبح‌ به‌ ما خبر دادند که محل‌ خود را ترک‌ کنید. من‌ هم‌ که ‌خانه‌ و کاشانه‌ای‌ نداشتم،‌ازآنجا به‌ منزل‌ آقا احمدطباطبایی‌ که‌ از دوستان‌ نزدیک‌ بود رفتم‌. ساعت‌ ۱۱ صبح‌ دوست‌ نزدیکم‌ سرهنگ‌ رضا زاهدی‌، که‌ بعدها سپهبد هم‌ شد و همیشه‌ در معیت‌ زاهدی‌ها(پدر و پسر)به‌ سر می‌برد، از طریق‌ طباطبایی‌ به‌ من‌ اطلاع‌ داد که:«جایی‌ نرو تا یک‌ اتومبیل‌ جیپ‌ بیاید و تو را سوار کند.»
همان‌طور که‌ گفتم‌، هنوز نگران‌ و سرگردان‌ و از آینده‌ خود بیمناک‌ بودم‌. چند دقیقه‌ بعد، افسری‌ با یک‌ جیپ‌ ارتشی‌ آمد و مرا به‌ محل‌ رادیو در میدان‌ ارگ برد. دکتر شروین‌، مصطفی‌ کاشانی‌ و میراشرافی‌ آنجا حضور داشتند و هر کدام‌ مطالبی‌ را از میکروفون‌ رادیو عنوان‌ می‌کردند تا اینکه‌ فضل‌الله‌ زاهدی‌ با عده‌ای‌ وارد استودیو شدند. زاهدی‌ به‌ محض‌ ورود، خطاب‌ به‌ من‌ گفت‌:«رضا، میکروفون‌ را بگیر و بگو اینجا تهران‌ است‌.»
من‌ هم‌ انجام‌ وظیفه‌ کردم‌ و گفتم‌:«اینجا تهران‌ است‌. من‌ رضا سجادی‌ هستم‌. تیمسار زاهدی‌ تشریف‌ آورده‌اند. در این‌ موقع‌، میراشرافی‌ میکروفون‌ را از دست‌ من‌ گرفت‌ و با لحنی‌ تند شروع‌ به‌ بیان‌ مطالبی‌ کرد. هنوز چند جمله‌ نگفته‌ بود که‌ زاهدی‌ میکروفون‌ را از دست‌ او گرفت‌ و با اشاره‌ به‌ مصطفی‌ کاشانی،‌ از او خواست‌ مطالبی‌ بگوید. او هم‌ نزدیک به ۱۵ دقیقه،خیلی متین و بدون کوچک ترین اهانتی صحبت کرد. وقایع آن‌ روزها به‌ صورت‌ مقاله‌، رساله‌ و کتاب ‌چاپ‌ و منتشر شده‌؛ اجازه‌ بدهید از توضیح‌ بیشتر خودداری‌ کنم‌.
در کابینة‌ دکتر اقبال‌ چه‌ می‌کردید؟ روابط‌ شما با دکتر اقبال‌ چگونه‌ بود؟
ــ وقتی‌ که‌ دکتر اقبال‌ رئیس‌ دانشگاه‌ شد، رضا جعفری‌ که‌ در کابینه‌ زاهدی‌ وزیر فرهنگ‌ بود، ابلاغ‌ ریاست‌ او را امضا نمی‌کرد. دکتر اقبال‌ هم‌ که‌ از قدیم‌ روابط‌ بسیار نزدیکی‌ با من‌ داشت‌ و قرار بیشتر ملاقات‌های‌ او با افراد در منزل‌ من‌ انجام‌ می‌گرفت‌، از من‌ خواسته‌ بود که‌ پیش‌ جعفری‌ بروم‌ و ابلاغ‌ او را بگیرم‌. یک‌ روز پیش‌ جعفری‌ رفتم‌ و ابلاغ‌ ریاست‌ دانشگاه‌ را برای‌ دکتر اقبال‌ گرفتم‌ و به ‌او دادم‌.
زمانی‌ که‌ صمصام‌ استاندار کرمان‌ بود، وقتی‌ به‌ تهران‌ آمده‌ بود و قرار بود من ‌برای‌ صرف‌ ناهار به‌ منزلش بروم‌، به‌ دکتر اقبال‌ تلفن‌ کردم‌؛چون‌ می‌خواستم‌ او را ببینم‌. گفت‌:«در منزل‌ صمصام‌ همدیگر را خواهیم‌ دید.»
آن‌ روز صمصام‌ مهمانان ‌دیگری‌ هم‌ داشت‌. دکتر عبدالحسین‌ راجی‌ و دکتر علی‌ وکیلی‌ آنجا بودند. دکتر اقبال ‌هم‌ قبل‌ از صرف‌ غذا به‌ جمع‌ پیوست‌ و به‌ محض‌ ورود اعلام‌ کرد که رفقا کار من‌ تمام‌ شد و به‌ زودی‌ فرمان‌ نخست‌وزیری‌ خواهم‌ گرفت‌.
در کابینه‌ من‌، دکتر راجی‌ وزیر بهداری‌ و جهانشاه‌خان‌ وزیر کشور است‌. دکتر وکیلی‌ هم‌ که‌ اهل‌ کار دولتی‌ نیست‌ و جای‌ «داش‌ رضا» هم‌ معلوم‌ است‌. چند روزی‌ گذشت،‌ ولی‌ از تغییرات‌ خبری‌ نشد. جهانشاه‌خان‌ از من‌ دعوت‌ کرد که‌ با او به‌ کرمان‌ بروم‌. چون‌ ایام‌ عید نزدیک‌ بود،من‌ هم‌ به‌ کرمان‌ رفتم‌ و روز اول‌ فروردین ‌به‌ تهران‌ برگشتم‌.
در چهارم‌ فروردین‌ ۱۳۳۶ دسته‌ای‌ از راهزنان‌ مسلح‌ به‌ سرکردگی‌ دادشاه‌ در تنگ ‌سرحد جنوب‌ ایرانشهر به‌ یک‌ اتومبیل‌ حمله‌ کردند و چهار سرنشین‌ آن‌ را کشتند. یکی‌ از مقتولان‌ رئیس‌ اصل‌ چهار کرمان‌ به‌ نام‌«مسترکارول» بود.
فردای‌ روزی‌ که‌ دکتر اقبال‌ به‌ سمت‌ نخست‌وزیر تعیین‌ شد،برای‌ عرض‌ تبریک‌ پیش‌ او رفتم‌ و از وعده‌هایی‌ که‌ داده‌ بود پرسیدم‌. در جواب‌ گفت‌:«اعلیحضرت‌ با حضور دو نفر بختیاری‌ در هیأت‌ دولت‌ موافقت‌ نکردند. من‌ آقاخان‌ بختیار را به‌ عنوان‌ وزیر کار معرفی‌ کردم،‌ولی‌ اعلیحضرت‌ در مورد جهانشاه‌ گفتند او بهتر است‌ در خوزستان‌ استاندار شود.این‌ مطلب‌ را به‌ اطلاع‌ او برسانید».
گفتم‌:«منتظرباش‌؛فردا خبر می‌دهم‌.» مطلب‌ را به‌ جهانشاه‌خان‌ صمصام‌ اطلاع‌ دادم‌ و او در پاسخ‌ گفت‌:«من‌ به‌ خوزستان‌ نمی‌روم‌.»
چند روز از این‌ ملاقات‌ گذشت‌ تا اینکه‌ دکتر نصرت‌الله‌ کاسمی‌ از من‌ خواست‌ تا دیداری‌ با هم‌ داشته‌ باشیم‌. وقتی‌ که‌ ایشان‌ را دیدم‌، گفت‌:«قرار بود ابتدا من‌ وزیر فرهنگ‌ بشوم‌ ولی‌ شاه‌ گفته‌ دکتر مهران‌ در سمت‌ خود باقی‌ بماند و من‌ وزیر مشاور و سرپرست‌ تبلیغات‌ باشم‌.
من‌ این‌ سمت‌ را به‌ این‌ شرط‌ پذیرفته‌ام‌ که‌ تو مدیرکل‌ تبلیغات‌ باشی.»
به‌ او گفتم‌:«سه‌ سال‌ است‌ که‌ در این‌ سمت‌ هستم‌؛ ولی‌ دکتر اقبال ‌حرف‌ دیگری‌ گفته‌ بود.»کاسمی‌ گفت‌:«بنابراین‌،صبر می‌کنیم‌ تا خودش‌ تصمیم‌ بگیرد.» روز بعد دکتر اقبال‌ کابینه خود را معرفی‌ کرد و ناصر ذوالفقاری‌ را به‌ عنوان‌ معاون ‌نخست‌وزیر و سرپرست‌ تبلیغات‌ تعیین‌ نمود.
ادامه دارد

code

Email this page

نسخه مناسب چاپ