نور جمالِ فاطمه
محمدحسین غروى (کمپانى)
 

دختر فکر بکر من غنچه لب چو واکند
از نمکین کلام خود حقّ نمک ادا کند
طوطى شوخ طبع من گر که شکرشکن شود
کام زمانه را پر از شکّر جانفزا کند
خامه مشک ساى من گر بنگارد این رقم
صفحه روزگار را مملکت ختا کند
ناطقه مرا مگر روح قُدُس کند مدد
تا که ثناى حضرت سیّده نسا کنند
فیض نخست و خاتمه، نور جمالِ فاطمه
چشم دل ار نظاره در مبدأ و منتها کند
مطلع نور ایزدى، مبدأ فیض سرمدى
جلوه او حکایت از خاتم انبیا کند
عین معارف و حِکم، بحر مکارم و کرم
گاه سخا محیط را قطره بى بها کند
بضعه سیّد بشر، امّ ائمّه غُرر
کیست جز او که همسرى با شه لافتى کند
وحى نبوّتش نسبت، جود و فتوّتش حسب
قصّه اى از مروّتش سوره اهل اتى کند
دامن کبریاى او دسترس خیال نى
پایه قدر او بسى پایه به زیر پا کند
عصمت او حجاب او، عفّت او نقاب او
سرّ قدم حدیث از آن ستر و از آن حیا کند
نفخه قدس بوى او، جذبه انس خوى او
منطق او خبر ز «لاینطق عن هوى» کند
قبله خلق روى او، کعبه عشق کوى او
چشم امید سوى او تا به که اعتنا کند

code

Email this page

نسخه مناسب چاپ