هندسه درونی
دکتر سید مرتضی الهی قمشه‌ای - بخش دوم و پایانی
 

راهبری و راهروی

استادی و شاگردی یک رابطه دوستی نیز هست. شاگرد درست است که از استادش چیزی یاد می‌گیرد، ولی اگر این یادگیری با دوستی و برابری همراه باشد، استادی و شاگردی تبدیل به چشمه جوشانی می‌شود که هم استاد از آن بهره می‌گیرد، هم شاگرد. سؤالات و نظرات شاگرد و پاسخ استاد تبدیل می‌شوند به آب و خاک و نتیجه این برخورد، روییدن و رشد است. رابطه استاد و شاگرد باید مثل رابطه شمس و مولانا یا مولانا و حسام‌الدین، رابطه دوستی و برابری باشد. این‌طور نیست که همیشه استاد درست فکر کند. گاه شاگرد نظر بهتری می‌دهد و استاد باید با کمال اشتیاق از شاگرد یاد بگیرد.

ما انسان‌ها همگی خلیفه و جانشین خداوند هستیم؛ بنابراین حق و حتی وظیفه داریم که نظر مستقلی داشته باشیم و بخواهیم به نظرمان توجه شود. کسانی که کودک درونی (یا به تعبیر دیگر پادشاه درونی) خود را به‌کلی فراموش کرده‌اند، برای جبران این فقدان، یکی را در خارج از ذات خود، سرور و پادشاه خود می‌کنند و خویشتن را بنده و خوار و خفیف او می‌سازند. روان‌شناس معروف اِریک فِروم در کتاب «گریز از آزادی» می‌گوید: انسان‌های رشدنیافته به دنبال یک نفر می‌گردند که با آنها مانند شاه جبّار عمل کند و آزادی را از آنان سلب نماید. گاه این شاه یک استاد و مراد است که باید حرفهایش را کورکورانه پذیرفت و گاه یک هنرپیشه یا خواننده است، مثل الویس پریسلی که طرفدارانش به او شاه می‌گفتند. این گریز از آزادی نشانه آن است که شاه درونی سقوط کرده است!

کودک درونی ما آزاد است و عامل ارتباط ماست با آزادی. اولین قدم در راه آزادی، بیدار کردن این کودک خودمختار است. استاد (و یا راهبَر عرفانی) سرور ما نیست، بلکه دوست و همسفر ماست. استاد و شاگرد در یک کاروان هستند و هر دو مسافرند؛ با این تفاوت که یکی راه را از بعضی جهات بهتر می‌داند. پیامبر اسلام(ص) می‌گفت: «من بشری مثل شما هستم.» او با اینکه معلم و پیشوای مردم بود، در کارها با مردم مشورت می‌کرد و نظر آنها را محترم و معتبر می‌شمرد. علی(ع) که «باب علم» مصطفوی بود، با کمال تواضع به سخن دیگران گوش می‌داد. سعدی داستانی را در مورد علی(ع) تعریف می‌کند که بسیار آموزنده است. یک وقت کسی در مجلسی از ایشان سؤالی کرد و حضرت پاسخ داد. شخص دیگری که در مجلس بود، گفت: «‌آیا من هم می‌توانم به این سؤال جواب دهم.» علی(ع) اجازه داد و شخص پاسخی مقبول و کامل داد. علی او را تحسین کرد.

کسی مشکلی برد پیش علی

مگر مشکلش را کند منجلی

امیر عدوبندِ مشکل‌گشای

جوابش بگفت از سر علم و رای

شنیدم که شخصی در آن انجمن

بگفتا: چنین نیست یا باالحسن

نرنجید از او حیدر نامجوی

بگفت: ار تو دانی از این بهْ، بگوی

بگفت آنچه دانست و بایسته گفت

به گِل، چشمة خور نشاید نهفت

پسندید از او شاه مردان جواب

که: من بر خطا بودم، او بر صواب

آنچه مرا معتقد به علی(ع) می‌کند، تواضع و حق‌شناسی اوست، نه کرامات معجزه‌آسا؛ به قول شیخ محمود شبستری: ابلیس هم کارهای خارق عادت انجام می‌دهد؛ ولی آن گوهر باارزش که بسیار نادر است، حق‌شناسی است:

کرامات تو اندر حق‌پرستی است

جز این، کبر و ریا و عُجب و هستی است

ز ابلیس لعینِ بی‌سعادت

شود صادر هزاران خرق عادت:

گه از دیوارت آید، گاهی از بام

گهی در دل نشیند، گه در اندام

کرامات تو گر در خودنمائی است

تو فرعونی و این دعوی، خدائی است

کسی کو راست با حق آشنایی

نیاید هرگز از وی خودنمایی

همه روی تو در خلق است، زنهار

مکن خود را بدین علت گرفتار

مردم و روشنفکران

اگر رابطه استاد و شاگرد یکطرفه شود، استاد آرام‌آرام خود را گم می‌کند و شاگرد نیز به‌تدریج معتاد به استاد می‌گردد و توانایی‌های خود را فراموش می‌کند و نهایتا خود را آنقدر خوار و خفیف می‌کند و استاد را آن‌چنان بزرگ می‌بیند که رابطه برای هر دو مسموم می‌شود. شاگردان ستایشگر گاه به گمراهی می‌روند و استادانشان را هم به دنبال خود به گمراهی می‌کشانند. در ظاهر می‌بینید که مردم بسیاری مرید و دنباله‌رو فلان استاد هستند؛ ولی درواقع آن استادِ ستایش‌جوست که به دنبال شاگردانش می‌دود تا آنها را از دست ندهد! کلاه سروری در علم و عرفان، بی‌کلاهی است. کسانی که نزد عامة ستایشگر کلاه سروری دارند، به قول سنائی سری بین سرهای خردمندان به حساب نمی‌آیند:

ای سنایی، بی‌کله شو گرْت باید سروری

زانک نزد بخردان تا با کلاهی، بی‌سری

عارفِ وارسته به اینکه مردم او را ستایش کنند یا نکنند، توجهی ندارد. باز به قول سنائی: گاه بسیاری از مردم گاو را به خدایی قبول می‌کنند؛ ولی نوح را به پیغمبری قبول ندارند! این نه اعتباری برای گاو می‌شود و نه از مقام نوح(ع) چیزی کم می‌کند.

از پی رد و قبول عامه خود را خر مکن

زانکه کار عامه نبود جز خری یا خرخری

گاو را دارند باور در خدایی عامیان

نوح را باور ندارند از پی پیغمبری!

با این‌همه، مردم عادی (که به آنها «عامه» می‌گویند) بی‌گناهند. تقصیر از روشنفکران خود گم‌کرده است؛ آنها که احساسات مردم را در جهت ارضای نفس خویش تحریک می‌کنند و به آنان چیزی نمی‌آموزند، بلکه با بیان فریبنده خود سحرشان می‌کنند. روشنفکرِ مردمی آموزگار است نه ساحر. مردم خاک فرهنگ هستند و روشنفکران باید جویباری باشند که آب را از کوهسار به خاک تشنه برسانند. کوهسار، خردمندان و اولیایی هستند که بسیاری اوقات در دسترس عامه مردم نیستند. آنها چون سنائی در خلوت خود به سر می‌برند. وظیفه روشنفکران است که این کوهساران معرفت را بشناسند و از آن منابع رفیع، آب زندگی را به دشت جامعه جاری سازند. نمونة یک روشنفکر مردمی در تاریخ ما، مولانا جلال‌الدین بلخی است که حکمت سنائی و عرفان عطار را به زبان مردمی در مثنوی به عامه مردم عرضه کرده و با کمال تواضع گفته است:

عطار روح بود و سنائی دو چشم او

ما از پی سنائی و عطار آمدیم

زبان مولانا بسیار ساده و مردمی است. مثنوی مجموعه‌ای از قصه‌ها و مثلها و دیگر نمودهای فرهنگی مردم زمان مولاناست. البته بیش از هفتصد سال از آن زمان می‌گذرد و فرهنگ و زبان مردم کمی تغییر یافته است؛ ولی مطالب مثنوی به زبان و فرهنگ عامه گفته شده است و برای عامه. مثنوی تنها برای استادان ادبیات و فلسفه گفته نشده است. علت اینکه مولانا برای مردم صحبت می‌کند، این است که خداوند را که معشوق اوست، در مردم می‌بیند:

خلق را چون آب دان پاک و زلال

اندر او تابان صفات ذوالجلال

هر کس که مانند مولانا شاه درونی خود را شناخت، شاه درونی مردم را هم می‌شناسد و به مردم می‌گوید:

آنان که طلبکار خدائید! خدائید

بیرون ز شما نیست؛ شمائید، شمائید

پیامبران و رهبران بزرگ اخلاقی در جهت آزادکردن مردم از قید اسارت کوشش می‌کردند. بودا به مردم می‌گفت من اگر با انگشت اشاره می‌کنم، شما به سرانگشت من نگاه مکنید، بلکه به آنجایی نظر بیندازید که انگشت من نشان می‌دهد؛ یعنی به من نگاه مکنید، بلکه به پیام من نظر داشته باشید.

*عالی و دانی (انتشارات اطلاعات)

نسخه مناسب چاپ