یادداشت/به یاد دوست عزیزم زنده‌یاد استاد جمشید مشایخی
هنرمندی که عاشق ادبیات بود
استاد امیر صادقی - روایتگر شاهنامه فردوسی
 

من در طول نیم قرن دوستی با شادروان «جمشید مشایخی» او را انسانی شریف و وطن‌دوست یافتم که ذره ذره وجودش سرشار از مهر به انسان‌ها بود. جمشید از هنرمندان محبوب ایران بود که با شعر و ادبیات فارسی و به‌ویژه شاهنامه فردوسی انس زیادی داشت.

حرفه اصلی او بازیگری در سینمای ایران بود و در صحنه سینما یکی از پرافتخارترین هنرمندان ایرانی بود اما دلش بیش از هر چیزی با ادبیات فارسی بود. جمشید با شعر و ادبیات فارسی زندگی می‌کرد و شخصیت فرهنگی او در میان هنرمندان ایرانی ممتاز بود.

فرهنگ را سرلوحه کار خود قرار داده بود و از اینکه کتابخوانی در ایران از رونق افتاده و جوانان ما کمتر کتاب می‌خوانند نگران بود. به این خاطر بود که در این سال‌ها مردم را دعوت به کتابخوانی می‌کرد و به طور مکرر از آنان می‌خواست که در روزهای عید هم به جای پول و سکه به همدیگر کتاب هدیه کنند تا فرهنگ کتابخوانی تقویت شود.

جمشید به راستی دلسوز مردم ایران بود. یاد و نامش گرامی باد.‏

بنام خداوند هر دو سرای

خداوند امروز و روز جزای

درودی فرستم به مردان پاک

که بودند یک یک در این تیره خاک

سوم بر خداوند شهنامه ساز

خردمند و دانا و هم سرفراز

چهارم به ایران کران تا کران

و دیگر به کل همه کهکشان

به پنجم به مردان ایران زمین

و دیگر همه بانوان همچنین

ششم بر هنرمند، مردان مرد

چشیده به گیتی درون گرم و سرد

به هفتم بزرگان با خاک جفت

که ‌دیگر کلامی نخواهند گفت

مگر گفت و کردار و پندارشان

که مانده از ایشان به خاطر نشان

به هشتم به هر کس برفت و بمرد

ز گیتی بجز نیک نامی نبرد

نهم بر شهیدان راه بشر‎ ‎

از ایران زمین تا جهان سر به سر

که رفتند و شد جایشان جایمان

به فرمان یزدان خداوندمان

دهم بر مشایخ هنرمند گُرد

که بر کان دانش زده دستبرد

به جمشید پاکیزه و پاک رای

نیوشا به فرمان یزدان خدای

چو زد مرگ ناگاه بجانش کمند

بشد نزد آن کردگار بلند

دل کینه جویی به عالم نداشت

زخود نام نیکو به عالم گذاشت

برفت از جهان با نشانی بلند

وجودش به هر دو جهان ارجمند

زسالش چو هشتاد و پنج در کشید

سوی کردگار جهان ‌پر کشید

هنر نزد ایشان برون از هزار

هنرهای او در جهان‌ ماندگار

دلش پر زمهر وطن بود و بس

کنون پر کشید و شکسته قفس

هر آن کار ایشان پر از افتخار

بجا مانده تا آخر روزگار

به کار هنر بوده او شصت وپنج

در این راه برده بسی درد ورنج

به سلطان صاحب قران بنگرید

به کار هنر هر که خوش باورید

هزار دستانش که بی داد کرد

جهان را ز کردار خود شاد کرد

به هر جا که او کرد ایفای نقش

جهانی بدید و سخن کرد پخش

بزرگان ز کردار او گفته اند

به هر جای گیتی و را سفته اند

به یاران خود مهربانی نمود

دل و جانشان مهرگانی نمود

رفیقان خود را به سر میگذاشت

به ایرانیان مهر بسیار داشت

کنون رخ کشیده به خاک اندرون

به فر جهانداور رهنمون

به نزدیک مردم دو زانو نشست

در خود پرستی به خود در ببست

هر آنکس ز مرگش بکنجی نشست

ز شادی در جان و دل بست سخت

از ایشان سه فرزند مانده به جای

بسان پدر پاک و پاکیزه رای

یکی «نادر» آن پور فرخنده کیش

که هرگز نکرده دلی را پریش

دگر «سام» یل پور دلبند اوی

که از مرگ بابا شده همچو موی

دگر «نغمه» آن دخت نام آورش

که مرگ پدر هم نشد باورش

هر آن سه به کنجی نشسته دژم

ز ژاله دو رخسارگان داده نم

و دیگر چو «گیتی» همان همسرش

که تاجیست تا جاودان بر سرش

زمرگش تو گویی به غم در نشست

همه تار و پودش به هم در شکست

چه گفت آن ابرمرد شیرین سخن

که رحمت بر آن شیر پیر کهن

بریزی بخاک ار همه آهنی

اگر دین‌پرستی ور اهریمنی

تو تا زنده ای سوی یزدان گرای‎ ‎

مگر کام یابی به دیگر سرای

کنون پیش یزدان گرفتست جای

همان‌کو بُدش در جهان رهنمای

ببخشد گناهش خداوند مهر

زگل خند مینو نشاند به‌چهر

بهشت برینش بود پایگاه

همیشه به اوج اندرش جایگاه

Email this page

نسخه مناسب چاپ