روایتی از لابلای خاطره و خیال ...
پرنده‌ها…
سیدمسعود رضوی
 

مدت‌ها بود که کلاغ‌ها را دیگر نمی‌دیدم. جایی خواندم که کلاغ‌های تهران از آلودگی‌ هوا و سروصدای ناهنجار، رنجیده‌­اند و شهر را رها کرده و کوچیده‌اند. حتماً حصه‌ای از حقیقت در این روایت هست و گرنه خاطرات این شهر و چنارهای کهنسال و بلند قامتش پر است از قارقار کلاغ‌ها و زاغ‌های سیاه‌تر از شب‌های تیره‌گون.
اما امروز صبح زود، یعنی در همان هنگامه طلوعِ آفتاب که نخستین تیغ‌های خورشید برای بیرون زدن از روزن قله‌ها بی‌قراری می‌کنند، دو کلاغ با سروصدای شگفت‌انگیزشان مرا بیدار کردند. صبح تازه­ای سر بر ‌زده بود از دل بهار… از همان سحرهای شاعرانه که به قول شیخ سعدی:
بامدادان که تفاوت نکند لیل و نهار
خوش بود دامن صحرا و تماشای بهار
برخاستم و به ایوان رفتم، هنوز ماه از صفحه آسمان بیرون نرفته بود و خورشید چین­های دامن زرد خود را افشان نکرده بود:
تبیره زن بزد طبل نخستین
مه و خورشید را بینم مقابل
زمانی، روبروی همین پنجره و ایوانک کوچکمان، افقی باز بود که از بلندای تهرانپارس تا تپه ماهور و جنگل‌های سرخه‌حصار را می‌دیدم. اما حالا صفحه عظیم و بدرنگ سیمانی یک ساختمان زشت- که رو از ما برگرانده و به سوی خیابان پایینی می‌نگرد- افق را بسته و نگاره‌های دوردست را از دیدرس ربوده؛ همانند دیواره زندان و حصاری بی‌روزن است. بالای همین برجک سیمانی، امروز صبح دو کلاغ ماجرایی داشتند و قیل و قال می‌کردند. از سروصدایشان قیامتی برپا شده بود.
در اسطوره‌های قدیم بابلی، نخستین برادران که هابیل و قابیل‌اند، به جان هم افتاده تا قابیل‌ هابیل را می‌کشد و آنگاه که می‌اندیشد چگونه پیکر بی‌جان برادر را پنهان سازد، کلاغی با نوک زمخت خویش از راه می‌رسد و زمین را می‌شکافد، این‌گونه قابیل می‌آموزد که هابیل را در قبر بگذارد و کفنی از خاک را بر تنش بپوشاند. شاید در پی همین گزارش بود که دکتر شریعتی در یکی از همان خطابه‌های معروفش گفت: کلاغان … این راویان دروغ‌های تاریخ …
امّا من این سخن را نپسندیدم و به یاد شعر معروف و زیبای بامداد افتادم:
هنوز در فکر آن کلاغم در دره‌های یوشر با قیچی سیاهشر بر زردی برشته گندمزارر با خش‌خشی مضاعفر از آسمان کاغذی ماتر قوسی برید کج …
کلاغ‌های من، امروز یک جفت بودند. مشاعره می‌کردند، حرف‌های عاشقانه و قارقارهای دلربا داشتند. یکی می‌گفت و آن یک پاسخ می‌داد. گربه‌های خانه، شمن و بودا، سراسیمه به ایوان کوچک و حصار زده پریدند و مرنوکشان به کلاغ‌ها پاسخ می‌دادند؛ گاهی چنگی به توری حصار می‌زدند و من البته آرام و بی سر و صدا نوازششان می‌کردم تا مبادا آن مرغان دلداده را از بام روبه‌رو ترسان کنند و بکوچانند؛ مبادا بپرند و دیگر باز نگردند:
مرنجان دلم را که این مرغ وحشی
ز بامی که برخاست مشکل نشیند
گربه‌ها، البته به سبک و سیاق خود هیجان‌­زده بودند و بازی می‌کردند، تا آن که سرانجام لحظه وداع کلاغان رسید، نمی‌دانم به سوی لانه رفتند یا دانه یا به سوی دسته دوردستی از کلاغ‌های دیگر در چنارستان‌هایی که نمی‌دانم کجاست …
آندره مالرو در کتاب بی‌همتا و یگانه‌اش به اسم «ضد خاطرات»، پس از نبردی چهل و هشت ساعته که از دل تانکی واژگون شده بیرون می‌آید و به شکلی معجزه‌آسا زنده می‌ماند، به روستایی پناه می‌برد و در طویله‌ای که نمی‌داند کجاست از خستگی می‌خوابد. صبحگاهان که برمی‌خیزد، وقتی به کوچه و جاده و خانه‌ها می‌رسد، گویی جهان دوباره خلق شده و همه‌چیز برایش تازگی دارد. او با سخنی زیبا و این تصویر که از بهترین فیلم‌ها و صحنه‌های نمایش زنده‌تر است، آن لحظات را وصف می‌کند:
«چند کبوتر چاهی پریدند و گربه‌ای را چنگ انداخته بر انتهای جَستِ بیهوده خویش بر جای نهادند …»
شاید با این توصیفات پرندگان را در فیلم معروف آلفرد هیچکاک به یاد آورید. هیچکاک، استاد روانکاو و حکیم تصویرهای مضطربانه انسان در قرن بیستم است که تمامی اوهام و آمال و هراس‌های ما را، یکباره در صحنه‌ای یا نگاهی یا تک‌گفتار کوتاهی به هم می‌ریزد، کالبد شکافی می‌کند و دوباره ما را به خودمان می‌آوَرَد، بازمی‌­گرداند، درون­کاوی می­‌کند و گویی آنچه هستیم و بوده­ایم را بازگویانه و سرنوشتمان را پیشگویانه به ما می­‌آموزد.
پرندگان، در آن فیلم درخشان، کابوسی هستند که به جان ما افتاده‌اند. کنایه‌­ها و استعاره­‌هایی که روان مضطرب آدمی را تصویر می‌کنند. تنها یا دسته دسته بر شاخسارها و سیم‌ها و میله‌های خشک و خاکستری منتظر طعمه‌اند. منتظر حمله به جان و تن و روح و روان من و شمایند. در فرهنگ عرفانی ما،‌ روح و جان به مرغی تشبیه شده‌است که از زهدان حقیقت و عالم مثال برون افتاده و راه رجعت و رستگاری را گم کرده است. علی القاعده با چنین پیشینه و معرفتِ عرفانی، ما می‌­توانیم یا باید بهتر بدانیم استاد سینما چه می‌خواهد بگوید و منظورش مرغ باغ ملکوت نیست، اما کدام پرنده رمیده و رهیده است؟
همیشه این پرسش را از خود پرسیده‌ام که چرا این­ همه، مرغان در شعر پارسی ناله و نوحه می‌کنند و «ناله مرغ اسیر» از بهر چیست؟

چرا مرغان در بیشه ادبیات ما چنین بی‌­قرارند:
همای گو مفکن سایه شرف هرگز
در آن دیار که طوطی کم از زغن باشد
یا:
مرغانِ قفس را اَلَمی باشد و شوقی
کان مرغ نداند که گرفتار نباشد
این­‌همه از قفس و گرفتار آمدن در بند و زندان و پیکر سخن‌ها گفته‌­اند و نالیده‌­اند. رنگین‌کمانِ این جهان با عظمت و وسعتش، هیچ و پوچ است دربرابر آن عالم مثالی، اثیری، آن ملکوتی که سرزمین عشق است و سریر معشوق برآن قرار گرفته تا دلِ عاشق را بی­قرار کند … چند روزی قفسی از بدنم ساخته­‌اند … چگونه چنین تصاویری از قفس و چنین ادراکی از پرندگان پدید آمده است؟
من خود این سنگ به جان می­‌طلبیدم همه عمر
کاین قفس بشکند و مرغ به پرواز آید
و زیباتر و آشناتر:
ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد
در دام مانده باشد، صیاد رفته باشد!
این مرغک خرد و هراسان چه می‌خواهد و چرا اسیر شده است؟
من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید
قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید …
استاد بهار چرا چنین تصویر دلگزا و غریبی از پرنده اسیر داده؟ گاهی در خلوت فکر کرده‌­ام که این استعاره، از فرط تلخی، مضحک و خنده‌دار شده است. امّا من در میان تمامی شعرهای ناب بهار، «مرغ سحر» را عاشقانه دوست می‌دارم، همان که از آزادی می‌گوید و نوید هجرت روز و آشوب شب‌شکن آفتاب را داده است، همان که نیایش می‌کند:
ای خدا، ای فلک، ای طبیعتر شام تاریک ما را سحر کن …
جدای از این شعر، در حال و هوایی دیگر، شعر کبوتران بهار هم زیباست و نمی‌دانم – ولی انگار می­‌دانم – در آنجا چرا آن­‌همه تصویرهای زیبا را درهم آمیخته تا تنهایی خود را چاره کند یا ادای دین کند به پرندگانی که بام خانه‌ را آکنده و آسمان دلش را زنده کرده‌اند:
بیایید ای کبوترهای دلخواه
بدن کافورگون پاها چوشنگرف
بپرّید از فرازِ بام و ناگاه
به گِردِ من فرود آیید چون برف
سحرگاهان که این مرغ طلایی
فشاند پر ز روی برج خاور
‌ببینمتان به قصد خودنمایی
کشیده سر ز پشت شیشه در
‌فرود آیید ای یاران ازآن بام
کف اندر کف زنان و رقص رقصان
‌نشینید از برِ این سطحِ آرام
که اینجا نیست جز من هیچ انسان …
از غوغای دو کلاغ صبحگاهی بربام سرد خانه‌ای که مثل ابوالهول از سیمان و دود قد کشیده است، مرغ دلم پر کشید و به سوی پرندگان آسمان و مرغان شاعران رفت. خاطره‌ها زنده شد و از در و دیوار به سویم پرواز کرد. از میان هزارها خاطره، ابتدا به یاد شب‌های برف گرفته و روشن از مهتاب در کوهستان‌های پایین دست البرز، اطراف اشتران کوه می‌افتم که دل به کوه و برف می‌زدم تا در غار کوچکی بر بلندای کوهپایه‌­ای – به قول محلّی‌­ها: اِشکَفت یا مُغارِه‌ای – که پناهگاه رهروان و کوهنوردان بود آتشی روشن کنم و نان و خرمایی بخورم.
قوری کوچک حلبی را هم بر روی آتش کوچک به خاطر دارم و سپس نیمه شب که مهتاب چهاردهمین شبِ ماه‌ قمری سر برمی‌زد و دامنه‌های برف گرفته و پاکیزه را همچون شبچراغی بی‌انتها روشن می‌کرد؛ بازی روباهان و گله‌­های کبک‌ها را می‌دیدم که در پی هم می‌دویدند و آخر سر زوزه آلفای گله‌ای از گرگ‌های کوهستان همه را می‌‌رماند و به لانه و پناهگاه می‌کوچاند. همان لحظه من هم به پناهگاه می‌رفتم و سنگ آسیای سپید را اندکی می‌چرخاندم تا بسته شود …
امّا زیباترین پرندگانی که در خیالم پرواز می‌کنند، به خاطره‌هایی در روزگار جوانی و دانشجویی باز می‌گردند. در خوابگاه امیرآباد یا همان کوی دانشگاه، درختان بی‌نظیری بود و گمانم هنوز تتمه‌ای یا بسیاری از آن درختان ستبر باقی مانده‌است. همه‌جور درختی بود و ما، یعنی من و دوست مبتکر و خلاقم، مهندس مجتبی سلطانی (در اتاق ۴۷، بالای پشت‌بام ساختمان چهار) پنجره‌ای داشتیم که رو به زیباترین و باشکوه‌ترین درختان عالم باز می‌شد. در پاگرد پشت‌بام طبقه سوم دو اتاق بود و درختی عظیم که شاخه‌هایش پنجره را باز می‌کرد و توفانی از برگ­‌ها و شاخه‌­ها را به داخل اتاق می‌­ریخت و می‌­پاشاند و می‌افشاند. مهندس سلطانی کارهای ابتکاری فراوان می‌کرد و هیچ گرهی نبود که به فکر خلاق و ذهن مبتکر و هوش سرشارش گشوده نشود. با یک المنت ساده هیتر برقی و اتو درست می‌کرد و رادیوی کهنه‌ای را به ساعت شماطه‌دار وصل می‌کرد تا لحظه اذان روشن شود و بعد هم یکی از لامپ‌ها خودبخود روشن می‌شد و حمام کوچکی ساخته بود که وانش یک تشت مسی بزرگ بود و هرچه نیاز بود می­‌ساخت و هر کمبودی را به احسن وجه جبران می‌­کرد. آن روزها، من ادبیات فارسی می‌خواندم و اتاق ۴۷ آکنده بود از فردوسی و سعدی و حافظ و مولانا، حتی جوانانه و خیره‌سرانه گاهی به استاد عنصری و مسعود سعدسلمان خرده می‌گرفتم و یا از دشواری‌های قصاید خاقانی شکایت می‌کردم؛ غافل ای دل که نگارند این‌ها …
امّا اوج خلاقیت‌هایی که در ذهنم مانده،‌ ابزار و ماجرایی بود که به پرندگان مربوط بود؛ ضبط ‌صوت کوچکی از همین انواع آخر و اخیر ریلی و به‌ ­اصطلاح ضبط خبرنگاری که به قدر یک کف دست بودند (و هنوز ام‌پی‌‌تری و فور و امثال این ابزارهای مینیاتوری دیجیتال که هزار ساعت حافظه هم دارند در کار نبود) و نوارهای ریلی را داخلش می‌گذاشتیم و چه قیامتی به پا می‌شد و بیدادی بر جان و دل می‌رفت، در هنگامه‌ای که «بیداد» استاد شجریان – ادام الله عزته و بقائه – منتشر شد و سپس «نوا» به بازار آمد و پرسش از دلبر شیرین که: دوش کجا بوده‌ای؟…
هنوزم از خاطر نرفته، که پس از یک دوران فترت و فرود، به همت بزرگان و سرآمد همه، به تحریر آواز و اکسیر نوای استاد محمدرضا شجریان، یکباره موج تازه‌­ای برآمد و هنر اصیل آواز و موسیقی سنتی را دوباره برکشید و در دل و جان‌ها جای داد. انگار گمشده و عزیزی بود که به خانه بازگشته و از هر کُنج و کناری می‌­شد تقریر سنتی و تحریر اصیل را شنید و تشخیص داد. موسیقی ایرانی، یعنی همان نواهای اصیل و برآمده از ژرفای فرهنگ و فغان ایرانی به اوج و موج‌های تازه‌ای رسید؛ از صفای تار درویش خان و صدای عارف تا نوای دلکش تار شهناز و صوت دلنشین صدیق تعریف، گویی مسیر موسیقی بازگشوده شد. اندک‌اندک و شورانگیز شهرام ناظری، آوازهای بسطامی فقید و آثار ماندگار دیگر، یکی یکی از راه رسیدند و بر دل نشستند. مدتی بعد، در اواخر دهه شصت «پرند»، از زخمه سه‌تار جلال‌ ذوالفنون به بازار آمد. اسم این نوا و نوار مرا به وادی دیوان فرخی سیستانی می‌برد:
چون پرند نیلگون بر روی پوشد مرغزار
پرنیان هفت رنگ اندر سر آرد کوهسار
«پرند» حال و هوای خاصی داشت و حُزنی که بیشتر در سکوت‌های لابلای پرده‌ها در میانه صدا و نواختِ زهازه سه‌تار خودنمایی می‌کرد. مهندس سلطانی، هر روز صبح و عصر، نوار پرند را داخل همان ضبط ‌صوت فکسنی که واقعاً شکسته دل و وصله و پینه شده و هزار بار تعمیر رفته بود، می‌گذاشت و دکمه پخش را فشار می‌داد. در این لحظه روی لبه پنجره‌ای که شاخسار درخت عظیم گردویی چسبیده به بیدی مجنون و فرورفته در گره‌گاه‌های توتی کهنسال و احاطه شده با چندین چنار قدیمی به درون اتاق سر آورده بود، ذوالفنون آتشی برپا می‌کرد.
چون نوای سه‌تار نواخته می‌شد، سکوتی عظیم بر درختان حاکم بود، امّا یک فاصله که میان هر نواخت بود، موسیقی مقابل را به جوش و خروش درمی‌آورد. پرندگان، یعنی صدها بلبل و قناری و گنجشک و سهره و پرستو شروع به چهچه و ناله و خروش می‌کردند. دوباره پرند می‌زد و آنها ساکت می‌شدند و دوباره سکوت می‌شد و آنها پاسخ می‌دادند. چگونه وصف کنم چیزی را که باید دید … باید شنید! این داستان صبح و عصر ما بود در آن اتاق کوچک و در خاطرات گم شده آن ایام.
هنوز صدای بلبلان و قناری‌ها که یکباره در جواب ذوالفنون چهچهه و چهچاه می‌کردند و خروش چکاوک‌ها که انگار به سروشی از آسمان پاسخ می‌دهند در گوشم جاری است. تمامی زندگی کوچک و بی پیرایه و روزگارِ خانه بدوشانه ما پر آواز پر چلچله‌ها بود.
مدتی بعد من تنها ماندم و همان بازی را تکرار می‌کردم. یک روز صدای اندوهگینی را لابلای صداهای متناوب پرندگانم تشخیص دادم. صدا از پایین درختان بود. خوب تفحّص کردم، دیدم طوطی کوچک سبز رنگی با کاکل و نوک حنایی در اتاق طبقه اول در قفس است و او هم همراه دیگر پرندگان ناله حزینی سرمی‌داد. صدای قناری‌ها را تقلید می‌کرد، امّا چنان محزون که می‌شد تفاوت هنجار و اصواتش را شناخت. چنان دلگزا بود که تصمیم گرفتم بروم و به صاحب اتاق بگویم رهایش کند. امّا نتوانستم، زیرا طوطی همدم دانشجویی افسرده احوال و شوریده سر بود. جانباز شیمیایی جنگ و انسانی باصفا و مروّت و چنان دلخوش به طوطی‌‌ که جز ستایش و تعریف و تمجید از پرنده نتوانستم چیزی بگویم. اتفاقا دوست شدیم و من مدام به او و طوطی سر می‌­زدم. طوطی گاهی صدای مرا هم می‌­شناخت و ادا درمی­‌آورد.
دانشجو که اسمش آقا ولی بود، مدتی بعد طوطی را رها کرد و خود نیز برای معالجات بیشتر بستری شد و ازقضا من هم مدتی از آن خانه و اتاق دور شدم. پاییز داشت به آخر می‌رسید که بازگشتم تا وسایلم را بردارم؛ اتاق قفل شده و تاریک انگار انتظارم را می‌کشید. وقتی بازگشتم، سوز سرمای زودرس را می‌شد حس کرد، امّا به یاد همان ایام باصفا، پنجره را گشودم و روبه برگ‌های زرد و نارنجی یا قهوه­‌ای سوخته‌ای که تک و توک بر درخت‌ها مانده بود، ضبط ‌صوت کوچک را وانهادم و نوای پرند را دوباره به صدا درآوردم. سکوت بود و واهمه باد پاییزی که در لابلای درخت‌ها می‌پیچید. ناگهان صدای قارقار کلاغ‌ها … درست یک جفت، مثل کلاغ‌های امروز من، امّا حوصله‌شان از تار ذوالفنون سررفت و پریدند.
من رفتم بیرون دست و رویی شستم و آب آوردم تا چای عصرگاهی قبل از شام آخر را دم‌ کنم که ناگاه صدای آشنایی شنیدم. جلو رفتم و در لابلای برگ‌های ترنجیده از رنجش سرمای آخر پاییز، رنگ‌های سبز و توک حنایی طوطی کوچکی را که مثل خفاش‌ها آویزان شده بود تشخیص دادم. همان‌طور که نوای پرند ادامه داشت،‌ او آرام از زیر به روی شاخه آمد و به صدای تار پاسخ ‌داد. همان صدا بود، امّا انگار اینک به زحمت و ماجرا از حلقوم زخمی بیرون می‌آمد. نیم تای دیگر پنجره را هم گشودم، شاخه‌ها به داخل هجوم آوردند و پرنده اول با هراس و لرزان و سپس لی‌لی‌کنان وارد اتاق شد.
خودش بود؛ طوطی آقا ولی، امّا اینجا چه می‌کرد، اینک و این همه وقت، پشت پنجره بسته اتاق‌ها مانده بود. گویا در انتظار، اما چه انتظاری؟! صدایش مرا به یاد مرغ حق صادق هدایت در سه قطره خون می‌انداخت و احوالش مرا به یاد شعرهای پیشین: … در دام مانده باشد، صیاد رفته باشدر … قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید …
طوطی به داخل اتاق آمد، نان ریزه برایش ریختم و آب؛ خورد و به پرند گوش داد و سپس خوابید. روی کت فرسوده کهنه‌ام به خواب رفت. او را گرفتم و نوازش کردم. البته نیاز به مراقبت نبود زیرا جایی نمی‌رفت. مرا هم می‌شناخت. طوطی را به درمانگاه دامپزشکی دانشگاه تهران در همان چهارراه دامپزشکی بردم که یکی از دوستان پیشنهاد و معرفی کرد. در آنجا رزیدنت باهوش و برازنده‌ای که بانویی شیفته پرندگان بود، طوطی را معاینه کرد و گمانم تشخیص داد که دچار سرماخوردگی مزمن و چیزی شبیه برونشیت شده؛ قطره‌ای داد که بچکانم در آب و غذایش و البته گفت که مرضش خیلی جدّی و پیشرفته است.
درست می‌گفت، زیرا طوطی دوسه هفته بعد مُرد. در آن لحظاتی که مریض بود و من با امیدی بیهوده قطره را در آب می‌ریختم، اتفاقاً داستان داش‌آکل را می‌خواندم. یادگار داش هم یک طوطی بود که عشق را فریاد می‌زد و تنها یادگار لوطی سالخورده و زخم‌دیده بود که برای مرجان فرستاد …
طوطی من، امّا در قفس نمرد، آزاد بود و در خانه کوچکی که در شاه عبدالعظیم کرایه کرده بودم راه می‌رفت و پرند گوش می‌داد و گاهی در سکوت لابلای پرده‌ها و زخمه‌ها،‌ فغانی سر می­داد و فریادی می‌‌کشید، گویی سه قطره خون از حنجره‌اش خواهد چکید. با این همه در لحظه‌ای ساکت که آنجا نبودم،‌ آرام رفته بود روبه‌روی آینه چوبی کهنه،‌ روی همان کت قدیمی تیره، خوابیده بود و انگار در آینه به جلوه‌گری‌های بیهوده این دنیا پوزخندی زده بود. ردّ کوژ و قوس‌آلود پوزخند روی نوک حَنایی مانده و از آنجا به گوشه چشمش می‌رسید. قطره‌های اشک من بال‌های لطیف و زیبای همیشه بهارش را خیس کرد.
۲۰ خرداد ۱۳۹۸ر صبحگاهی در تهران

code

Email this page

نسخه مناسب چاپ