خاطرات بروس لینگن آخرین کاردار آمریکا در ایران/۳
پس از تسخیر سفارت
 

بالاخره خود رئیس‌جمهور کار‌تر هم وارد میدان شد و تصمیم گرفت پیغام‌هایی برای آیت‌الله خمینی بفرستد. او تصمیم گرفت رمزی کلارک، دادستان کل سابق آمریکا و ویلیام میلر، از افسران بازنشسته وزارت امور خارجه که پیش‌تر در ایران خدمت کرده بود و کلی ارتباطات در ایران داشت، به خصوص با چهره‌های ملی‌گرای غیرروحانی در هیات حاکمه حکومت انقلابی، به تهران بفرستد. فکرشان این بود که آن‌ها را برای گفتگوهای مستقیم با آیت‌الله خمینی و حل و فصل ماجرا به تهران بفرستند.

این بود که ما تبدیل شدیم به یک سفارتخانه خارجی موقت درون ساختمان وزارت امور خارجه ایران که می‌کوشید اجازه‌های لازم را برای فرود هواپیمای در راه بگیرد. وزارت امور خارجه این امکان را به ما داد که کماکان به فعالیت‌های «معمول»مان به عنوان کاردار و معاون و افسر امنیتی‌ ادامه بدهیم. تصادفا در آن اتاق، راننده ماشین من هم پیش ما بود، کارمند ارمنی – ایرانی ما که سال‌ها برای سفرای آمریکا در تهران رانندگی کرده بود. به قول معروف او را هم آن هفته اول یا در همین حدود گروگان گرفته بودند، تا اینکه بالاخره به او اجازه دادند آهسته از ساختمان وزارت امور خارجه بیرون بزند.

البته که به‌رغم همکاری تمام‌عیار وزارت امور خارجه ایران و فراهم کردن دقیق مقدمات فرود هواپیما، هیئت دونفره کلارک ـ میلر هیچ‌وقت به تهران نرسید، چون نهایتا آیت‌الله خمینی گفت: نه. آیت‌الله که به چیزی نه می‌گفت، موضوع دیگر تمام بود. او تصمیمش را سفت و سخت گرفته بود که هیچ گفت‌وگویی با دولت کار‌تر نکند. این بود که هیئت دونفره کلارک ـ میلر تا آنکارا یا استانبول آمدند.

فکر کنم یک هفته‌ای هم آنجا به انتظار ماندند و برگشتند و این شد سرنوشت هیئت دونفره کلارک ـ میلر که ما سه نفر توی ساختمان وزارتخانه امور خارجه ایران کلی بهش امید بسته بودیم. این هیئت فرصتی بود تادر بالا‌ترین سطح با حکومت ایران ارتباط برقرار کنیم، سرپرست‌هایش دو نفری بودند که به گمان ما، انقلابی‌های ایران را دوستان خودشان می‌شمردند و به نظر من واقعا هم چنین بود.

رمزی کلارک دوست صادق و صریحی بود.‌‌ همان تابستان کمی بعد اینکه من رسیدم به تهران، سفری به آنجا آمد. او را دوست انقلاب به حساب می‌آوردند. دوست کلی از آدم‌های انقلاب بود، به خصوص غیرروحانی‌ها. بیل میلر هم همین‌طور بود. برای همین، ما کلی امید به این اقدام بسته بودیم، اطمینان داشتیم موفق می‌شوند. البته که وقتی آیت‌الله به آنها اجازه ورود به خاک ایران نداد، آن امید هم دود شد.

همزمان، ما سه نفر در ساختمان وزارت امور خارجه، تا دو سه روزی کماکان ارتباط ۲۴ ساعته‌مان را با واشنگتن حفظ کردیم. در نهایت این ارتباط هم قطع شد، اگرچه تا مدتی بعدش هنوز تماس تلفنی روزانه را داشتیم، و تا چند ماه بعدش، تا فوریه (بهمن‌ماه)، از تلکس وزارت امور خارجه برای ارتباط با واشنگتن استفاده می‌کردیم.

معلوم است که در این دوران دیگر مکاتبات خیلی محتاطانه و حساب شده بود و اطلاعات حساس را در بر نمی‌گرفت، چون از طریق دستگاه‌های ایران رد و بدل می‌شد، اما برای ما راهی بود برای صحبت با واشنگتن. به ما سه‌ نفر حس نقش داشتن در ماجرا را می‌داد. برای روحیه‌مان عالی بود. می‌توانستیم سؤال بپرسیم و جواب‌ها را با اطلاعاتی که از طریق وزارت امور خارجه ایران به ما می‌رسید، کنار همدیگر بگذاریم و به این صورت برآوردی از حال و هوای تهران، از حال و هوای رخداد‌های ایران به دست بیاوریم.

اولش یک‌جور سفارتخانه در تبعید بودیم، در اتاق مهمانان دیپلماتیک ساختمان وزارت امور خارجه و جدا از باقی. در حد نسبتاً محدودی می‌توانستیم خبر بگیریم. نمی‌توانستیم بیرون برویم و در خیابان و از آدم‌ها بپرسیم حال و هوا چیست، اما می‌توانستیم از پنجره‌ها ببینیم آن بیرون شور و حال مردم چطوری است.

رئیس واحد تشریفات وزارتخانه به دیدنمان می‌آمد، اوایل تقریبا هر روز٫ مفصل با او حرف می‌زدم؛ معلوم بود حسابی مراقب حرف‌هایی که می‌زند، هست.

روشن بود با ما همدلی می‌کند. از آن ایرانی‌های قدیمی بود، از رئیس‌های تشریفاتی که می‌خواهند هر طور شده در چارچوب تشریفات رسمی تعریف شده همکاری کنند؛ شک ندارم او، که خودش دیپلماتی حرفه‌ای بود، بابت اتفاقات رخ داده به شدت ناراحت بود. اما باید حسابی مراقب حرف‌هایی که می‌زد، می‌بود. ولی از لابه‌لای حرف‌هایی که با او می‌زدیم، می‌توانستیم چیزهایی بخوانیم.

همچنین، با آدم‌های آشپزخانه حرف می‌زدیم؛ رفتار آن‌ها هم دوستانه بود. کمی بعد اینکه ما را گرفتند، سر و کله محافظانی ارتشی پیدا شد که دیگر در کل آن مدت نگهبان ما ماندند، تا وقتی که در ادامه ماجرا ما را بردند به زندان. با آن‌ها هم می‌توانستیم حرف بزنیم.

اما از همه این‌ها مهم‌تر اینکه هراز گاهی سفرای کشورهای دیگر می‌آمدند بهمان سر می‌زدند. چندتاییشان اجازه داشتند بیایند ما را ببینند. سفیر بریتانیا یکی دو باری آمد به دیدن ما. آن چند روز اول می‌توانستیم تلفنی باهاشان حرف بزنیم. سفیر کانادا می‌آمد به دیدنمان، سفیر آلمان، سفیر ترکیه.

ما به رادیو تلویزیون ایران هم دسترسی داشتیم. ویکتور تومست به قدری سلیس فارسی بلد بود که می‌توانست تلویزیون تماشا کند و اخبار را به ما بدهد. از جمع همه این شنیده‌ها ما نهایتا می‌توانستیم تا حدودی به واشنگتن بگوییم وضعیت چطوری است، برآورد ما از اوضاع چیست، پیشنهادات احتمالی‌مان را برای پوشش رسانه‌ای و جهت‌دهی به روابط عمومی بگوییم. وارد مسائل حساسیت‌برانگیز نمی‌توانستیم بشویم، جز در مواردی که امکانش پیش می‌آمد نظرات و پیشنهادات حساسیت‌برانگیزمان را به سفرای مهمان منتقل کنیم تا بعدش هم آن‌ها بروند و خودشان به واشنگتن گزارش بدهند.

ماجرا عمدتاً همین طور ادامه داشت و این دیدار‌ها، اگرچه مرتب نبودند، طی ماه‌های آتی بدل شدند به یک مجرای ارتباطی مستمر و خیلی پایدار. سفیر سوئیس مرتب می‌آمد به دیدنمان و آوریل سال بعدش (فروردین‌ماه ۱۳۵۹) که ایالات متحده دیگر با ایران قطع رابطه کرد، سفارتخانه او شد حافظ منافع ما در تهران.

او بعضی وقت‌ها هر هفته می‌آمد به دیدنمان؛ دیدار‌هایش همیشه این‌قدر زیاد نبود اما به نسبت آن قدری زیاد بود که ما بتوانیم از طریقش پیغام‌هایی برسانیم، پیغام‌هایی که متنشان را خودمان نوشته بودیم و کم و بیش پنهانی رد می‌کردیم به او، اگرچه حین صحبت با او خیلی هم زیر نظر نبودیم.

ورق کاغذی به او رد می‌کردیم و او هم با تلگراف ارسالش می‌کرد به واشنگتن. برای همین هم الان یک پرونده در بایگانی وزارت امور خارجه ایالات متحده هست مربوط به تلگراف‌های لینگن در این دوره. کلی هستند و توی بعضی‌شان اطلاعات خیلی حساسی هم هست. دوست دارم فکر کنم طی آن ۴۴۴ روزی که بحران ادامه یافت، بعضی‌شان تا حدی به کار و کمک واشنگتن هم آمد.

تغییر سه وزیر خارجه

اقدام کار‌تر در مسدود کردن دارایی‌های ایران، هوشمندانه‌ترین کاری است که که در طول کل مدت آن بحران انجام شد. بعد‌ها معلوم شد که این حربه‌ای نیرومند است در دست ما، مسدود کردن دارایی‌ها واقعاً در موقعیت‌های خاصی می‌تواند چنین کارکردی داشته باشد، وقتی میزانش آن قدر عظیم باشد. به نظر ما کار درستی کردند. یادم نمی‌آید آن زمان حس کرده باشیم قرار است چنین نتایج و پیامدهایی داشته باشد. به لحاظ روابط عمومی هم کار مفیدی بود برای ایرانی‌ها روشن کنی جیمی کار‌تر هم می‌تواند خشن باشد، بیشتر از همه هم در این زمینه.

خیلی از من می‌پرسند با سیاست‌های جیمی کار‌تر متعاقب گروگان‌گیری تهران مخالف بودم یا نه و جواب همیشگی من هم ــ که باید بپذیرم معمولاً زیادی ساده ‌شده است ــ این است که به نظرم جز انتخاب‌هایی که کرد و احتمالا هر رئیس‌جمهور دیگری هم می‌کرد ــ از جمله‌شان مسدود کردن دارایی‌ها ــ گزینه دیگری نداشت.

به هر حال، او اتکایش را نه روی استفاده از زور بلکه بر روند مستمری از اعمال فشار به واسطه ابزار دیپلماسی گذاشت، نهایتاً هم به واسطه تحریم‌های اقتصادی، به واسطه منزوی کردن دیپلماتیک ایران و استفاده و جستن مجراهای ارتباطی به هر شکلی که می‌شد و در توانش بود. راستش در مکاتبات محرمانه‌ای که با تهران داشت، هشدار داد ــ ما هم از این قضیه خبر داشتیم ــ که اگر گروگان‌ها محاکمه بشوند، دیگر ایالات متحده هیچ محدودیتی در اعمال واکنش نخواهد داشت، اینکه او آماده است در صورت لزوم، در صورت هر جور بدرفتاری فیزیکی با ما، از زور هم استفاده کند.

این قضیه را ضمنی اعلام کردند و چند باری محرمانه و مخفی بیانش هم کردند. واشنگتن هر روز صبح جار نمی‌زد. امروز می‌شود دفاع جانانه‌ای کرد از اینکه اگر جیمی کار‌تر از‌‌ همان روز اول متوسل به زور شده بود، با توجه به وضعیتی که تهران از پی جنگ ایران و عراق داشت و رونالد ریگان هم بهش اشاره کرد، اوضاع جور دیگری پیش می‌رفت. احتمالا اگر از زور استفاده کرده بود، اوضاع جور دیگری پیش می‌رفت. منی که آنجا بودم، فکر نمی‌کنم استفاده از زور فکر خوبی بود.

من طرفدار این فکر بودم که ما می‌توانیم قضیه را به واسطه مذاکره و گفت‌وگو و دیپلماسی و فشار حل و فصل کنیم… فشار دیپلماتیک و اقتصادی. من واقعاً اعتقاد داشتم چنین فرایندی ارجحیت دارد، تا حدی چون فکر می‌کردم استفاده از زور و تهدید به اینکه مثلا اگر فورا گروگان‌ها را آزاد نکنید، جزیره خارک را بمباران می‌کنیم، قدم گذاشتن در مسیر لغزنده‌ای است که خیلی سخت می‌شد از آن جان سالم به‌در برد، چون به نظرم در تهران شور و حرارت انقلابی آن قدر زیاد بود که تلافی‌اش را با اعمال زور و فشاری مشابه به گروگان‌ها درمی‌آوردند: اگر این کار را بکنید، ما هم فردا سه ‌تا گروگان را می‌کشیم، هفته آینده محاکمه و به عنوان جاسوس محکومشان می‌کنیم.

شاید هم این تهدید‌ها یک‌دستی از آب درمی‌آمدند، نمی‌دانم. نمی‌توانیم دوباره آن ماجرا‌ها را بازسازی کنیم تا ببینیم چه می‌شد. آن زمان اعتقاد من این بود که شور و حرارت انقلابی چنان است، عزم جزم و سفت و سختی آیت‌الله خمینی در مواضعش چنان است که گزینه کوتاه آمدن او را از فهرست خارج کرده.

آرمان‌ها و شوری که ایرانی ها داشتند، در اولویت بود. حرفی را که من زدم می‌شود یک‌جورهایی واکنش نرم و ملایم کسی هم تلقی کرد که بابت جان خودش یا بابت جان کارکنانش ترس دارد. بله، من بابت جان کارکنانم ترس داشتم. دلم می‌خواست ببینم از آن مهلکه جان سالم به‌در می‌برند؟ من اعتقاد داشتم می‌توانیم در گذر زمان از آن مهلکه جان سالم به‌در ببریم، تا حد زیادی به دلیل اینکه از دفعه قبل بودنم در آنجا ایرانی‌ها را می‌شناختم و بر اساس رفتار ایرانی‌ها این دورنما را هم داشتم و مجاب شده بودم که مطلقاً چنین قصد ندارند و تصمیم نگرفته‌اند ما را بکشند.

فکر می‌کنم با صداقت و شرافت تمام می‌توانم بگویم که اعتقاد داشتم موضع درست این است، نه فقط چون می‌خواستم جان سالم به‌در ببریم، بلکه چون در راستای منافع بلندمدتمان در منطقه هم درست بود چنین راهی در پیش بگیریم.

من که از این ماجرا جان به‌در بردم، اما از آن زمان به بعد و با دیدن شیوه رفتار دولتمان در قبال تروریسم، در این اعتقادم مصر‌تر هم شده‌ام. استفاده از نیروی نظامی در برخورد با تروریست‌ها گزینه خیلی پیچیده‌ای است که معمولا هم جواب نمی‌دهد.

ریگان درست‌‌ همان روزی که ما آزاد شدیم و به خانه برگشتیم، به محض رسیدن گروگان‌ها به محوطه کاخ سفید، هشدار داد: اگر یک بار دیگر اتفاق مشابهی بیفتد، به سرعت تلافی خواهد کرد… احتمالا در هر جایی. به رغم این حرفش، وقتی با اولین مورد از چنین بحران‌هایی در دوران ریاست‌جمهوری‌اش مواجه شد، ربودن هواپیمای شرکت تی‌دبلیوای آمریکا در بیروت، از زور استفاده نکرد. چندآمریکایی را مدتی گروگان گرفتند دیگر.

نهایتا «مذاکره» کرد، یا دست‌کم کوشید قضیه را بدون به‌کارگیری زور حل و فصل کند. عمولا همه‌ چیز سر جای خودش نیست، اوضاع درست پیش نمی‌رود و ناچار همه جور خطری هست؛ سر مورد بعدی بحران گروگان‌گیری در بیروت، که چند سال ادامه داشت و همین‌طور کسانی را می‌ربودند، اهمیت و قدر این قضیه را فهمیدیم. در طول آن سال‌ها هیچ‌وقت فکر نکردیم می‌توانیم با قوای نظامی‌مان حمله کنیم به بیروت و آن نابکار‌ها را بگیریم.

آن‌ها دیگر مسلما نابکار بودند و باید درهم کوبیده می‌شدند. اما ما نتوانستیم راهی برای این کار پیدا کنیم. نمی‌توانستیم مطمئن شویم دقیقا کجایند و البته که نمی‌توانستیم با اطمینان بگوییم در صورت توسل ما به زور، چه بر سر گروگان‌ها می‌آید.

***

در واشنگتن داشتند همه تلاششان را برای همه ما می‌کردند. مدام ما سه نفر را مطمئن می‌کردند که دارند همه تلاششان را می‌کنند. اشاره کردم که خبر‌ها را مدام به ما می‌دادند، در حد نسبتاً معقولی، اما معلوم بود نه تمام و کمال. ما همه چیز را نمی‌دانستیم.

خیلی چیز‌ها در این مورد می‌دانستیم که واشنگتن دارد تلاش‌ می‌کند چه‌ کارهایی بکند. می‌دانستیم دارد تلاش می‌کند از طریق سازمان ملل و دبیرکل آن، هیاتی برای تحقیق درباره این قضیه به ایران بفرستد. این موضوع خبر صفحه اول روزنامه‌های آمریکا و مهم‌ترین موضوع سیاست آمریکا از اواخر دسامبر و در کل ژانویه و بعد فوریه (از اوایل دی‌ماه تا اواخر بهمن‌ماه) بود. آن قدری از ماجرا خبر داشتیم که نگران باشیم.

code

نسخه مناسب چاپ