پیمایش بیمارگونه زبان مخفى
مرضیه سلیمانى
 

‏در گذشته‌هایی نه چندان دور در گوشه و کنار شهرها و بلاد کشور ما حیاط‌های مشجّر و باغ و پرچین فراوان بود. تراکم جمعیت هم این چنین نبود که در میان دیواری از انسان‌های ناهمگون و نامتجانس زندانی باشیم: بی حرفی و سخنی و بی ارتباطی و الفتی و محبتی.‏
‏ گاهی تک و توک آدم‌هایی را می‌دیدیم. آشنایانی که سلام و علیک می‌کردند و از حال و احوال خویش و قوم و دوستان می‌پرسیدند. در همان محله‌ها، شب‌ها، خاصه وقتی دیر هنگام از منزل خویش و قومی برمی گشتیم، گاهی اوقات آواز رندانه‌ای می‌شنیدیم. کسی برای دل خودش می‌خواند و حواسش به مشتری و مخاطب هم نبود. صدایش لای درختها، همراه نسیم پر می‌کشید و به ناکجاها می‌رفت. به این نوع آواز می‌گفتند «کوچه باغی» و خلاصه این سو و آن سو، در شهر و روستا مردم با آن آشنا بودند و صدای این «دلسوختگان» یا «عشاق» یا «خودشیفتگان» را می‌شنیدند و رد می‌شدند. اغلب صدایشان بد نبود و اگر بد بود اصلاً صدایشان را بلند نمی‌کردند. گاهی اوقات چهچهی مطابق گوشه و دستگاه‌های آواز سنتی هم می‌شنیدیم و معلوم می‌شد طرف جایی تعلیم دیده و چیزی از موسیقی بارش است.
اما رفته رفته شکل و شمایل شهرها عوض شد و تثلیثی از آهن و دود و سیمان، همه جا را تیره و تار کرد. در کنار اینها، و از همه بدتر آلودگی صوتی بود. صدای خرخر ماشین‌ها و بوق‌های نابهنگام جان هر جنبنده‌ای را می‌آزارد و گاهی چنان گوش خراش است که شنونده دچار رعشه و زلزلة اعصاب می‌شود. با این حال گاه گاهی این سو و آن سو می‌شود صدای لطیفی شنید و خاطرة انسان‌هایی که به واسطه زمزمه آوازی، و خواندن اشعار زیبایی به دل خود تسّلی و به گوشهای ما آرامش می‌بخشند، دوباره جان می‌گیرد.
غرض این که، چند روز پیش شامگاهان، نزدیک یکی از درختزارهای کوچکی که به نام پارک در برخی زمین‌های بایر درست شده -و چه کار خوبی هم هست- صدای زیبایی را شنیدم. زمزمه‌ای بود که اشعار حکیم عمر خیام را به زیبایی ترنم می‌کرد. سخت درگیر شدم و برای شنیدن ادامه مشتاق بودم که ناگهان قضای آسمانی نازل شد و جوانکی تلفن همراه یا همان موبایل یا بهتر بگویم بلای قرن بیست و یکم را در دست گرفته و محکم به گوش می‌فشرد و با عباراتی سست و زبانی نا تندرست، در گوشی موبایلش فریاد می‌زد و اگر بخواهم درست‌تر بگویم، زوزه می‌کشید. ‏
قصد جسارت و توهین ندارم اما این دو صحنه، آرایش دو گونه تفکر و دو عرصة زندگی است که در تجربه‌های ما وجود داشته است. اولی، دارد به نوستالژی تبدیل می‌شود و دومی را دائماً در گوشه و کنار، کوچه و خیابان، این جا و آن جا می‌بینیم و می‌شنویم. مسئله گوشی موبایل نیست که خود عاملی سرعت بخش به ناهنجاری‌های فرهنگی ما است؛ بلکه مسئله بر سر صاحبان این ابزارها و زبانی است که از تأمل و تحلیل آن می‌توانیم هزاران درد نا گفته و عیب نهفته را دریابیم و به خود گوشزد کنیم.
این زبان بیمار گونه و مخبّط، آینة تمام نمای اوضاع و احوال برخی از جوانان ما است.
البته همیشه شکاف نسلی و تفاوت میان پدران و مادران با فرزندانشان وجود داشته. یکی متعلق به آینده است و تفاوت‌ها و پیشرفت‌ها را نمایندگی می‌کند و دیگری متعلق به گذشته و مصرّ بر سنت‌ها و داشته‌های عزیز و نازنینی که تصور می‌کند تا ابد باید دست نخورده روی طاقچه یا در گوشه گنجه یا در کنج پستو نگاهبانی شود. اما در تمام ادواری که ما می‌شناسیم، هیچ گاه فاصلة میان دو نسل آن قدر زیاد نبوده که زبان یکدیگر را نفهمند. همیشه میان این دو دایره، فصل مشترکی وجود داشت و در یک زمینه خاکستری، چیزی برای تقریب و تشریک مساعی و پیوند میان دو نسل یافته می‌شد. ‏
اما امروز وقتی این کلمات را می‌نویسم، به یاد سخن تکان دهندة میگل اونامونو، فیلسوف شوریدة اسپانیایی میافتم که گفته بود: «پسران که به دنیا می‌آیند به مثابه اعلام مرگ پدرانند». گویی فاصلة میان این دو به قدر «مرگ» و «زندگی» متفاوت و باشگونه است. ‏
باری، در ابن دار و گیر، من در میان کلمات و عبارتهای نسلی که قرار است آیندة میهن ما را بسازد، در کوچه و خیابان چرخ می‌زنم تا چیزی بیابم که امید دهد و نشانی از ادب و فرهنگ و میراث شکوهمند نیاکانمان در آن بازمانده باشد. گاهی ستارهای گذرا، کورسویی می‌زند اما فقط یک استثنا است. مثل یک حادثه در شبی بی ستاره که ناگهان شهابی آسمان را روشن می‌کند اما می‌دانی که این خورشیدی ماندگار نیست. تکه سنگی سوزان است که از یک سوی تاریکی بر آمده و به اعماق دیگر ظلمت فرو می‌رود. ‏
در این آسمان، در جست و جوی چه چیز باید بود؟ بیتی از فردوسی، عبارتی از گلستان، تمثیلی از مثنوی، حکایتی از عطار، پرسشی از خیام، سخن نغزی از خاقانی، عبرتی از ناصر خسرو، نکته‌ای از صائب، شعله‌ای از بیدل، لطیفه‌ای از عبید، فریادی از سیف فرغانی، شیطنتی از ایرج، شکایتی از مسعود سعد، شوریده کلامی از یغما، ناله‌ای از فرخی، تفاخری از بهار، تکانه‌ای از نیما، درد دلی از فروغ، وصیتی از اخوان، دادخواستی از سایه یا پنجره‌ای از سهراب؟ و…..دیگر چه؟
به جای این‌ها، کلمات زشت و ناتراشیده، در سلسله‌ای عجیب که به هیچ روی به زبان موزون پارسی نمی‌ماند و نیازمند مترجمان قهار است تا به شما بگویند که این ویروس و این بیماری در کالبد زبان ما چه کرده و چه دمل‌های چرکین بر جای نهاده است؟! اسیر عواطف شدم و از اصل سخن به دور ماندم.
دست خودم نیست. زمین این زبان پارسی گلستان است و بوستان، و وقتی باران ادبیات بر زمین دل می‌ریزد حاصلش عشق است و زیبایی و مروّت و ادب در وسیع‌ترین معنای آن که در بر دارندة تمام نیکی‌ها است چه در نهان و چه در آداب ظاهری و رفتار روزینه من و شما. پس ترسی ندارم از این که با احساس و با خشم، از این رکاکتی سخن بگویم که برای خودش در دل زبان و فرهنگ ما جا باز کرده و برخی زبان شناسان هم آن را توجیه می‌کنند و با عنوان «زبان مخفی» و «ضرورت‌های گویش» در حجره‌ای از دانش «جامعه شناسی زبان» زشتی‌هایش را نهان می‌کنند و بدان میدان می‌دهند. ‏
درک می‌کنم که تحولات زبان، برآیند فرهنگ عمومی و الزامات اجتماعی است. فرزندان ما قربانیاند. چندان مقصر نیستند؛ بلکه قصور و تقصیر را باید در نظام ابلاغ و تبلیغ گسترده‌ای جست و جو کرد که همچون پرده‌ای حائل عمل می‌کنند. شبانه روز مردمانی بی دفاع را با کلماتی برچیده و به ظاهر اخلاقی و آیینی مورد خطاب قرار می‌دهد و به تدریج به فرهنگ ریاکاری و تزویر دامن می‌زند. هر چه بیشتر در آن دستگاه عظیم تبلیغی و دستگاه‌های مرتبط با آن در این سو و آن سو، که در اعماق خانه‌ها و خانواده‌ها ریشه و رخنه کرده اند، تظاهر به اخلاقیات و تعصبات و آداب خلاف واقع و به ظاهر آرمانی گسترش می‌یابد، جامعه بیشتر می‌رنجد و احساس تحقیر می‌کند و نسل جوان که به راستی حاملان فطرت پاک و شرافت و نجابتی دست نخورده اند، آزرده خاطر می‌شوند، رنج می‌کشند و ناگاه سر بر می‌آورند و انتقام می‌گیرند. ‏
جوانان با تیغ پنهان. با زبان مخفی. به تمام آن دستگاه بزرگ و عظیم اخلاقی و احترام‌های دروغین و اندرزهای آمرانه و متظاهر و بی‌مدارا می‌خندند و پشت می‌کنند و می‌خواهند بگویند ما «قربانی» هستیم اما قبل از این که ما را نابود کنید با فریاد بلندی آرامشتان را از بین خواهیم برد. مثل همان جوانکی که داشت در لا به لای آواز خوانندة کوچه باغی من داد می‌زد و بیداد می‌کرد و کسی را ـ در جایی دور دست یا نزدیک ـ با کلماتی تند و رکیک خطاب قرار می‌داد…
کمی آن سو‌تر پنجره‌ای باز بود و شنیدم که تلویزیون اعلام کرد «برنامه اخلاق در خانواده آغاز شده است».‏

code

نسخه مناسب چاپ