چوب‌پنبه زیر دندان آسیاب
نویسنده: صبا زینالی خامنه
 

همان‌طور که دستم روی فک متورمم بود، انگشت‌های پایم را در کفش آل‌استارم می‌فشردم تا حواسم از درد پرت شود. پدرم بالای سرم ایستاده بود و مدام به ساعت تلفن همراهش نگاه می‌کرد. به ازای هر پنج دقیقه، سرش را تکان می‌داد و می‌گفت: «‌ای بابا، دیر شد.»‏

سرم را بالا گرفتم. به طرف میز منشی می‌رفت که ناخن‌هایش را تازه لاک زده بود. صدای مردانه و در عین حال، عصبی‌اش را شنیدم که گفت: «ببخشید آقای دکتر تشریف نمی‌آرن؟ من مرخصی ساعتی گرفتم. کلاس دارم به خدا.»‏

منشی با خونسردی گفت: «دکتر همین الان با من‌ تماس گرفتن و گفتن بعد از این که باد لاستیک ماشین رو تنظیم کردن، یه راست سمت مطب حرکت می‌کنن.»

پدر به طرفم برگشت. با نگرانی نگاهش می‌کردم. می‌دانستم اگر از درد شکایت کنم، عصبی‌تر می‌شود. با چشم‌های بی‌حالم، منتظر واکنشش بودم که به طرفم قدم برداشت و با تمسخر گفت: «باز جای شکرش باقیه که یه راست به سمت مطب حرکت می‌کنن.»

قدم‌های آخرش را به سمت در منحرف کرد: «بلند شو بریم دختر.» و از در مطب خارج شد.‏

به سختی بلند شدم. یک دستم را روی صورتم نگه داشتم و انگشت‌های دست دیگرم را در مشتم فشردم. لبخندی از سر اشمئزاز به منشی زدم و در حالی که پاهایم را روی زمین می‌کشیدم، از مطب خارج شدم.‏

پدرم بدون اینکه منتظر منِ دردکشیده باشد، از پله‌ها پایین رفته و به در خروجی ساختمان رسیده بود. به پشت سر نگاه کرد تا ببیند زنده‌ام یا نه. با دیدنم گفت: «بجنب دیگه.» و وقتی با عجله به سمت در برمی‌گشت، محکم به سینه مرد نسبتا جوانی برخورد کرد که کت و شلوار مشکی رنگی به تن داشت. از پدر معذرت‌خواهی کرد و به طرف پله‌ها به راه افتاد. صدایش را شنیدم که می‌گفت: «خانم جعفری، فقط دو دقیقه نگهشون دارین. من دارم از پله‌ها می‌آم بالا.»‏

شنیدن اسم خانم جعفری کافی بود تا خون پدر به جوش برسد و به قول خودش به سیم آخر بزند. با صدای بلندی داد زد: «دکتر حسنی؟»‏

مرد سیاه‌پوش، روی پله‌ها ایستاد و به پدر نگاه کرد: «در خدمتم. بفرمایید.»‏

پدر گام‌های بلندی به طرف دکتر برداشت و گفت: «مرد حسابی، معلومه تو کجایی؟ مردم علاف شما نیستن که!»‏

دکتر حسنی سرش را پایین انداخت و با تواضع گفت: «حق با شماست. من شرمندم.»‏

پدر اما عصبانی‌تر از این بود که با شرمندگی دکتر، آرام بگیرد. می‌بایست حقش را نه به حرف که به عمل بگیرد. به من که پشت سرش ایستاده بودم و درد امانم را بریده بود اشاره کرد و گفت: «این بچه رو ببین. یک هفته است داره درد می‌کشه. یک هفته پیش وقت گرفتیم برای امروز، امروزم که وضع اینطوریه. آخه چرا یه کم مسئولیت‌پذیر نیستین؟»‏

نگهبان از جلوی در دیده می‌شد. مردی که لباس فرم آبی به تن داشت و کلاه مشکی، تمام سرش را پوشانده بود، آهسته به پدر نزدیک می‌شد. دکتر حسنی در آرامش به حرف‌های پدر گوش داد و در آخر گفت: «من عذرخواهی می‌کنم.‌ جسارتاً اگه می‌شه یه کم آروم‌تر. طبقات بالا مریض دارن.»

پدر، درست به خلاف خواست دکتر، صدایش را بالاتر برد و گفت: «به درک که مریض دارن. بذار بفهمن شما دارین آبروی قشر پزشکی رو می‌برین. چرا فکر می‌کنین چون دکترین، می‌تونین هر بلایی که دلتون خواست، سر مردم بیچاره بیارین؟»‏

نگهبان در یک قدمی پدر بود. دلم به نگرانی افتاده بود. آن لحظه، فقط این آرزو را داشتم که پدر سکوت کند و همه چیز به حالت عادی برگردد. دکتر که سعی داشت مرا به آرزویم برساند، همچنان با آرامش گفت: «من قصد جسارت نداشتم جناب. ما همه خدمتگزارِ…»‏

پدر عصبانی‌تر گذشته، میان حرف دکتر دوید: «خدمتگزار! خدمتگزار! یه مشت شعار ریختن تو ذهنتون. یه مشت لب و دهن تحویل جامعه دادن.»

سکوت سنگینی فضا را در بر گرفت. در همین حین بود که نگهبان با دو انگشت به شانه پدر زد. پدر به طرفش برگشت و منتظر شد تا ببیند چه کاری می‌تواند برایش انجام دهد. نگهبان گفت: «سردر رو خوندی؟ اینجا ساختمان پزشکانه. چاله‌میدون نیست که صدات رو انداختی روی سرت.»‏

اتفاقی که نباید می‌افتاد، افتاده بود. دکتر سرش را پایین انداخته بود و به احترام پدر چیزی نمی‌گفت. سرم را بالا گرفتم. پزشک و بیمار از نرده و راه‌پله آویخته بودند تا ببینند چه خبر شده. آبرویم رفته بود. صورتم گر گرفت و سرم را به زیر انداختم. پدر رو به نگهبان که فقط داشت وظیفه‌اش را انجام می‌داد، گفت: «جنابعالی جراح پلاستیکین یا جراح قلب؟»

نگهبان گفت: «شما اگه با من دعوا داری، بفرما بیرون تو اتاق نگهبانی هرچقدر خواستی دعوا کن.»‏

دکتر وارد عمل شد: «آقا رحمت، شما بفرمایین، من خودم حلش می‌کنم.»‏

نگهبان گردن کشید تا پدر مانع دیدش نباشد. رو به دکتر گفت: «اجازه بدین به کارم برسم. صدای ایشون…» دستش را بالا گرفت تا به پدر اشاره کند که ناخن انگشت اشاره‌اش به گونه پدر فرو رفت و خراشی سطحی به وجود آورد.‏

نفس در سینه همه حبس شد. فکر کردم الان است که پدر با سر به بینی مرد نگهبان بکوبد و ساختمان پزشکان را با خاک یکسان کند. اما فقط نفس عمیقی کشید و در حالی که من مخاطبش بودم -بدون اینکه نگاهی به من بی‌اندازد- گفت: «برو بالا و تا وقتی که دردت قطع نشده، پایین نیا.» و بدون اینکه منتظر جواب یا عکس‌العمل من باشد، از ساختمان پزشکان خارج شد. درد دندان به کلی فراموشم شده بود. فقط آرزو داشتم به خانه بروم و دیگر هیچ‌وقت به این ساختمان برنگردم. صدای دکتر رشته افکارم را از هم گسست: بفرمایید خواهش می‌کنم.»‏

جلوتر راه افتادم و به مطب رسیدم. دکتر فقط کتش را از تن بیرون آورد و بدون اینکه لباس سفیدش را بپوشد، بالای سر من که حالا روی صندلی مخصوص نشسته بودم، ایستاد. لوله‌ای در دهانم گذاشت و گفت: «شرمنده شما و پدرتون شدم.»‏

چیزی نگفتم. نه از روی بی‌تفاوتی یا بی‌ادبی. می‌دانستم با آن لوله پر سر و صدا در دهانم، حرف زدنم مضحک و خنده‌دار خواهد بود. دکتر چوب‌پنبه‌هایی را بین دندان‌های آسیابم گذاشت تا دهانم باز بماند. ادامه داد: «یه امروز که مراسم خاکسپاری مادرم بود و نمی‌تونستم زودتر…»‏

بقیه حرف‌هایش را نفهمیدم. چرا زودتر به پیراهن مشکی‌اش دقت نکرده بودم؟ دکتر حرف می‌زد و هم‌زمان دندانم را معالجه می‌کرد ولی من متوجه هیچ‌چیز نبودم. تمام حواسم پیش پدرم بود. زود قضاوت می‌کرد و زودتر از کوره در می‌رفت. خصلتی که از بچگی به نظرم وحشتناک می‌آمد.‏

از مطب که بیرون آمدم، حس می‌کردم هر دو طرف صورتم‌ متورم است اما دیگر خبری از درد نبود. از ساختمان پزشکان خارج شدم. ماشین پدر همان جایی پارک شده بود که قبلا. به سمتش رفتم و از پنجره، داخلش را نگاه کردم. پدرم خواب بود و مثل همیشه، دست‌هایش را قلاب کرده روی سینه‌اش نگاه داشته بود. آرام و بی‌تلاطم‌. اخم، میان ابروان مردانه‌اش را چروک انداخته بود. از زخم گونه‌اش، رد خون جاری بود.‏

code

نسخه مناسب چاپ