کتاب خیس
یزدان کاکایی
خانم معلم با آن لبخند قبراق همیشگی می‌گوید: بچه‌ها درس امروز تمام شده؛ نیم ساعت باقی مانده را روی انشای هفته آینده کار کنید.
موضوع انشا «کتاب و رویا» است.
صورت زیبای خانم معلم به آرامی ناپدید می‌شود.
خودم را زیر بارانی نرم می‌بینم! لباس‌هایم خیس شده ولی هوا سرد نیست! شاید چون هوای مناطق رویایی معتدل است؛ این جمله را در کتابی خوانده‌ام.
قطره‌های باران، بزرگ و بزرگ‌ترمی‌شوند و به شکل نردبانی دور هم حلقه می‌زنند. بعضی از قطره‌ها شبیه نقطه‌های چاق و چله‌اند؛ تعدادی هم مثل ویرگول‌های خپلو. دست‌هایم ستون‌های نرم نردبان را می‌گیرند و به همراه پاهایم من را به سمت آسمان می‌برند. جز صدای باران چیز دیگری نمی‌شنوم. پله‌های نردبان پرانتز‌هایی باز و بسته و رویایی می‌شوند. پایین را نگاه می‌کنم. از زمین فاصله گرفته‌ام. خانه‌ها و مغازه‌ها شبیه کلمه‌هایی براق و کوچک و خیس دنبال هم ردیف شده‌اند!
بالاتر که می‌روم کوچه‌ها و خیابان‌های خیس، جمله‌های کوتاه و بلندی می‌شوند که به سمت من چشمک می‌زنند.
با شوق، پله پله بالامی‌روم. دریک لحظه پله‌ها تمام می‌شوند و روی سکویی پا می‌گذارم. انگار ابرها دورهم جمع شده‌اند و آن سکو را برایم ساخته‌اند. از آنجا چیزی دیده نمی‌شود،جز بارش باران. چه احساس خوبی دارم! درحال راه رفتن هستم اما دیگرصدایی نمی‌شنوم.
خدای من! باران بندآمده است. ابرها از هم دورشده و درحال کوچک شدنند. روی تکه ابری که به شکل یک علامت سوال است ایستاده‌ام و ترس همه وجودم را دربرگرفته است. لیز می‌خورم اما با دست‌هایم علامت سوال را گرفته ام و در آسمان پهناور تاب می‌خورم. چطور باید به زمین برگردم؟
گیج و ترسان دوباره پایین را نگاه می‌کنم و کتاب‌های رنگارنگی را می‌بینم پر از شهرهای زیبا، رشته کوه‌ها، جنگل‌ها و دشت‌های وسیع با رودهای خروشان و کویر و دریا. کتاب‌هایی پر از جانداران جالب.
انگار هرچیزی در کتاب‌ها جا می‌شود.
بچه‌ها و خانم معلم برایم دست می‌زنند.
از دیدن این همه زندگی در کتاب‌ها ذوق می‌کنم و دوباره دستم را زیر چانه‌ام می‌گذارم و لبخند می‌زنم.

code

Email this page

نسخه مناسب چاپ