کشتی پهلو گرفته
سید مهدی شجاعی
 

روزگار غریبى است دخترم! دنیا از آن غریب‌تر!
‌این چه دنیایى است که دختر رسول خدا را در خویش تاب نمی آورد؟ این چه روزگارى است که «راز آفرینش زن» را در خود تحمل نمی کند؟
این چه عالمى است که دُردانه خدا را از خویش می راند؟ روزگار غریبى است دخترم. دنیا از آن غریب تر.
آنجا جاى تو نیست، دنیا هرگز جاى تو نبوده است. بیا دخترم، بیا، تو از آغاز هم دنیایى نبودى. تو از بهشت آمده بودى، تو از بهشت آمده بودى…
آن روزها که مرا در حرا با خدا خلوتى دوست داشتنى بود، جبرئیل؛ این قاصد میان عاشق و معشوق، این رابط میان عابد و معبود، این مَلَک خوب و پاک و صمیمى، این امین رازهاى من و پیامهاى خداوند، پیام آورد که معبود، چهل شبانه روز تو را میخواند، یک خلوت مدام چهل روزه از تو می طلبد…
و من که جان می سپردم به پیامهاى الهى و آتش اشتیاقم زبانه می کشید با دَمِ خداوندى، انگار خدا با همه بزرگی اش از آن من شده باشد، بال در آوردم و جانم را در التهاب آن پیام عاشقانه گداختم.
آرى، جز خدا و جبرئیل و شوى تو کسى چه می دانست حرا یعنى چه، کسى چه می داند خلوت با خدا یعنى چه؟
اما… اما کسى بود در این دنیا که بسیار دوستش می داشتم، خدا همیشه دوشتس بدارد، دل نازکش را نمی توانستم نگران و آرزده خویش ببینم.
همان که در وقت بی پناهى پناهم شد و در وقت تنگدستى، گشایشم و در سرماى سوزنده تکذیب دشمنان، تن پوش تصدیقم؛ مادرت خدیجه.
خدا هم نمی خواست او را دل نگران و مشوّش ببیند.
در آن پیام شیرین، در آن دعوت زلال آمده بود که این چهل روز مفارقت از خدیجه را برایش پیغام کنم.
و کردم. عمار، آن صحابى وفادار را گسیل کردم:
«جان من! خدیجه! دوریام از تو، نه بواسطه کراهت و عداوت و اندوه است. خدا تو را دوست دارد و من نیز٫ خدا هر روز، بارها و بارها، تو را به رخ ملائکه خویش می کشد، به تو مباهات میکند و… من نیز٫
این دیدار چهل روزه من با آفریدگار و… ضمناً فراق تو، هم فرمان اوست. این چهل شبانه روز را تاب بیاور، آرام و قرار داشته باش و درِ خانه را به روى هیچکس نگشاى.
من چهل افطار در خانه فاطمه بنت اسد
می‌گشایم تا وعده الهى سرآید و دیدار تازه گردد.»
پیام که به مادرت خدیجه رسید، اشک در چشم هایش حلقه زد و آن حقله بر در چشم‌ها ماند تا من در شام چهلم، حلقه از در برداشتن و وقتى صداى دلنشین خدیجه از پشت پنجره انتظار برآمد که:
ــ کیست کوبنده درى که جز محمد (صلّى الله علیه وآله وسلّم) شایسته کوفتن آن نیست؟
گفتم :
ـ محمدم.
دخترم! شادى و شعفى که از این دیدار در دل مادرت پدید آمد، در چشم هایش درخششى آشکار می گرفت. افطار آن شب از بهشت برایم به ارمغان آمده بود، طرف هاى غروب، جبرئیل، آن ملک نازنین خداوند، با طبقى در دست، آمد و کنارم نشست. سلام حیات آفرین خدا را به من رساند و گفت که افطار این آخرین روز دیدار را، محبوب ـ جَلَّ و عَلا ـ از بهشت برایت هدیه کرده است.
در پى او میکائیل و اسرافیل هم آمدند ـ خدا ارج و قربشان را افزون کند ـ جبرئیل با ظرفى که از بهشت آورده بود، آب بر دست هایم می‌ریخت، میکائیل شستشوی شان می داد و اسرافیل با حوله لطیفى که از بهشت همراهش کرده بودند، آب از دست هایم می سترد.
خدا هم نمی خواست او را دل نگران و مشوّش ببیند.
ببین دخترم! ـ جان پدر به فدایت ـ که همه مقدمات ولادت تو قدم به قدم از بهشت تکوین مییافت.
این را هم باز بگویم که تو اولین کسى هستى که به بهشت وارد می شوى. تویى که بهشت را براى بهشتیان افتتاح می کنى.
این را اکنون که تو مهیاى خروج از این دنیاى بی وفا می شوى نمی گویم، این را اکنون که تو اسماء را صدا می کنى که بیاید و رخت هاى مرگ را برایت مهیا کند نمی گویم…
این را اکنون که تو وضوى وفات می‌گیرى نمی گویم، همیشه گفته ام، در همه جا گفته ام که من از فاطمه بوى بهشت را می شنوم.
یک بار عایشه گفت: چرا این قدر فاطمه را می بویى؟ چرا این قدر فاطمه را می بوسى؟ چرا به هر دیدار فاطمه، تو جان دوباره می گیرى؟
گفتم:«عایشه! فاطمه بهشت من است، فاطمه کوثر من است، من از فاطمه بوى بهشت می شنوم، فاطمه عین بهشت است، فاطمه جواز بهشت است، رضاى من درگروى رضاى فاطمه است، رضاى خدا در گروى رضاى فاطمه است، خشم فاطمه جهنم خداست و رضاى فاطمه بهشت خدا.»
فاطمه جان! خاطر تو را نه فقط بدین خاطر می‌خواهم که تو دختر منى، تو سیّده زنان عالمیانى، تو برترین زن عالمى، خدا تو را چنین برگزیده است و خدا به تو چنین عشق می ورزد.
این را من از خودم نمی گویم، کدام حرف را من از جانب خودم گفته ام؟
آن شب که به معراج رفته بودم، دیدم که بر در بهشت به زیباترین خط نوشته است:
خدایى جز خداى بی همتا نیست، محمد (صلّى الله علیه وآله وسلّم) پیامبر خداست. على معشوق خداست، فاطمه، حسن و حسین برگزیدگان خدا هستند و لعنت خدا بر آنان که کینه ورز این عزیزانِ خدا باشند.
این را اکنون که تو غسل رحلت می کنى نمی گویم.
آن روز که من در خیمه اى نشسته بودم و بر کمانى عربى تکیه کرده بودم یادت هست؟
تو و شوى گرامی ات على و دو نور چشمم حسن و حسین نشسته بودید و من براى چندمین بار اعلام کردم که:
«اى مسلمانان بدانید: هر کسى که با اینان ـ یعنى با شما ـ در صلح و صفا باشد، من با او در صلح و صفایم و هر کس با اینان ـ یعنى با شما ـ به جنگ برخیزد، من با او در ستیزم. من کسى را دوست دارم که این عزیزان را دوست بدارد و دوست نمی دارند این عزیزان را مگر پاک طینتان و دشمن نمی دارند این عزیزان را مگر آلودگان و تردامنان.»
فاطمه جان بیا! بیا که سخت در اشتیاق دیدار تو می سوزم. بیا، بیا که دنیا جاى تو نیست و بهشت بی تو بهشت نیست.
راستى! به اسماء بگو: آن کافور که از بهشت برایم آمده بود و ثلث آن را خود به هنگام وفات خویش به کار گرفتم و دو ثلث دیگر آن را براى تو و على گذاشتم، بیاورد.
به آن کافور بهشتى حنوط کن دخترم که ولادت تو بهشتى است و وفات تو نیز بهشتى است. سلام بر تو آن روز که زاده شدى، سلام برتو آن دو روز که زیستى، سلام بر تو اکنون که می آئى و سلام بر تو آن روز که برانگیخته می شوى.
وقتى رسول محبوب من به خانه درآمد، انگار خورشید پس از چهل شام تیره، چهل شام بی روزن، چهل شام بی صبح از بام خانه طلوع کرده باشد، دلم روشنى گرفت و من روشنى را زمانى با تمام وجود، با تک تک رگ‌ها و شریان‌هایم
‌احساس کردم که نور حضور تو را در درون خویش یافتم.
آن حالات، حالاتى نبود که حتى تصور و خیالش هم از کنار ذهن و دل من عبور کرده باشد. کودکى در رحم مادر خویش با او سخن بگوید؟ کودکى در رحم مادر خویش خداوند را تسبیح و تقدیس کند؟ من شنیده بودم که عیسى ـ بر شوى من و او درود ـ در گهواره سخن گفته بود و وحدانیت خدا و نبوت خویش را از مأذنه گهواره فریاد کرده بود… و این همیشه برترین معجزه در اندیشه من بود، اما من چگونه می توانستم باور کنم که کودکى در رحم مادر خویش با او به گفتگو بنشیند، او را دلدارى دهد و پیامبرى پدرش را شاهد و گواه باشد؟
و من چگونه می توانستم تاب بیاورم که آن کودک، کودک من باشد و آن مخاطب، من باشم؟ چگونه می توانستم این شادى را در پوست تن خویش بگنجانم؟ چگونه می توانستم این شعف را در درون دل خویش پنهان کنم؟ چگونه می توانستم این عظمت را در خود حمل کنم؟
شاید آن چند ماه حضور تو در وجود من، شیرین ترین لحظات زندگی ام بود. شب و روز گوش دلم در کمین بود که کى آواى روحبخش تو در سرسراى وجودم بپیچد و کى کلام زلال تو بر دل عطشناک من جارى شود.
نفهمیدم آن چند ماه شیرین چگونه گذشت و درد زادن کى به سراغم آمد، اما همان هراس که از درد زادن بر دل مادران چنگ می اندازد، دست استمداد مرا به سوى زنان مکه دراز کرد. زنان قریش و بنی هاشم همه روى بر گرداندند و دست امید مرا در خلأ یأس واگذاشتند.
«مگر نگفتیم با یتیم ابوطالب ازدواج نکن؟ مگر نگفتیم تو را خواستگاران ثروتمند بسیارند؟ مگر نگفتیم حرمت اشرافیت را مشکن، ابهت قریش را خدشه دار مکن؟ مگر نگفتیم ثروت چشمگیرت را با فقر محمد (صلّى الله علیه وآله وسلّم) درنیامیز؟… کردى؟ حالا برو و پاداش آن سرپیچی ات را بگیر. برو و کودکت را به دست قابله انزوا بسپار…»
غمگین شدم، اما به آنها چه می توانستم بگویم؟ آن زنان ظلمانى چه میدانستند نور نبوى چیست؟ چه می فهمیدند ازدواج احمدى چگونه است؟ چگونه می توانستند بدانند خلق محمدى چه می کند؟ از کجا می توانستند دریابند که خوى مهدوى چه عظمتى است.
آن زنان زمینى، شوى آسمانى چه می فهمیدند چیست؟
به خانه بازگشتم، با درد زایمان رفتم و با دو درد زایمان و تنهایى بازگشتم.
آب، اما در دل پیامبر تکان نمی خورد که او دو دست در آسمان داشت و دو پاى در زمین.
هر چه من بی قرار بودم، او قرار و آرامش داشت. هر چه من بی تاب تر می نمودم، او به من سکینه بیشترى می بخشید.
ناگهان دیدم که در باز شد و چهار زن بلند بالا و گندمگون که روحانیتشان بر زیبایی شان می‌افزود، داخل شدند.
که بودند اینان خدایا؟!
یکی شان به سخن درآمد که:
ــ نترس خدیجه! ما رسولان پروردگار توایم و خواهران تو.
آنگاه که من قدرى قرار و آرام گرفتم گفت‌:
ـ من ساره ام همسر ابراهیم، پیامبر و خلیل خدا.
آن دیگرى که دلنشین سخن می گفت و تبسمى شیرین بر لب داشت گفت:
ـ من مریم دختر عمرانم، مادر عیسى پیامبر و روح خدا.
آن سومى که نگاهى مهربان و محجوب داشت، به سخن درآمد که:
ـ من آسیه ام، دختر مُزاحِم. همسر فرعون که به موسى مؤمن شدم.
و دریافتم که چهارمین زن که صلابتى کم نظیر داشت کلثوم، خواهر موسى است، پیامبر و کلیم خدا.
گفتند‌:
خداوند ما را فرستاده است تا یاری ات کنیم؛ در این حال که هر زنى به زنان دیگر محتاج است. سپس ساره در سمت راستم نشست، مریم در طرف چپم، آسیه در پیش رویم و کلثوم پشت سرم.
من آنجا ـ نه خودم ـ که مقام و قرب تو را در نزد خداوند بیش از پیش دریافتم و با خودم گفتم:
ـ ببین خدا چقدر این فرزند را دوست می‌دارد که قابله هایش را گلهاى سرسبد عالم زنان انتخاب کرده است.
تو را نه بدان سان که مادران، حمل خویش می گذارند بلکه بدان فراغت که مادرى کودکش را از آغوش خود به آغوش مادرى دیگر می سپارد، به دست آن چهار عزیز سپردم.
… و تو پاک و پاکیزه، قدم بدین جهان گذاردى، طاهره مطهره! و مکه از ظهور تو روشن شد و جهان از نور حضور تو تلألو گرفت…

code

Email this page

نسخه مناسب چاپ