کودکانه‌ها
باغ سیب
در باغ های سیب می رفتیم
با بوی کال سیب ها بودیم
آینده را از شاخه می چیدیم
در لحظه ها تنها رها بودیم

خورشید مانند گلی تنها
از دور پشت مه نمایان بود
خورشید ما را دیده بود آنجا
در صورتش یک خنده پنهان بود

خورشیدی اما نیز در ما بود
خورشیدی از مهر و محبت ها
خورشید می خندید پشت مه
بودیم ما سرگرم صحبت ها

ناگاه گم شد پشت مه خورشید
ساری غمش را بر درختی خواند
دیدم که باغ سیب ها رفته
من ماندم و تنها خیالت ماند

همراه نسیم
جعفر ابراهیمی (شاهد)
همراه نسیم شاد می رفتم
دیوانه عطر سیب ها بودم
در بستری از شکوفه های سیب
مانند پرنده ای رها بودم

در بستری از شکوفه های سیب
آواز تو را به خواب می دیدم
لبخند تو را که گرم و شیرین بود
در چهره آفتاب می دیدم

می رفتم و یاد تو کنارم بود
در سینه من بهار جاری بود
پر بود هوا ز بوی نرگس ها
هم باغ و هم آسمان بهاری بود

ای کاش تو در کنار من بودی
در باد تو را به نام می خواندم
همراه تو و نسیم و نرگس ها
آن روز تو را تمام می خواندم

ممنونم از تو
وقتی که گل را
خورشید بوسید
گل از تهِ دل
خوشحال خندید

در باغ پر شد
بوی گل ناز
با خنده ، بلبل
سر داد آواز

من مثل آن گل
بسیار شادم
شعر قشنگی
آمد به یادم

ممنونم از تو
خورشید زیبا!
زیرا  دلم شد
با تو شکوفا

به دور از چشم خورشید
محسن اعلا
هوا گرم است امروز
عرق کردم حسابی
ندارد آسمان ، ابر
هوا شد آفتابی

صدای پنکه در ظهر
میان خانه پیچید
پر از سوز است انگار
نگاه گرم خورشید

به گوشم می‌رسد باز
صدای فصل گرما
ندارم صبر ، دیگر
از این گرما خدایا !

بیاید کاشکی ! شب
شبی دلچسب و آرام
به دور از چشم خورشید
بخوابم شاد بر بام

code

Email this page

نسخه مناسب چاپ