۲ رزمنده، یک دنیا رشادت
 

* مردی که شلیک توپ ضد هوایی به فانتومش را کسر شأن خود می دانست!

امیر سرتیپ دوم خلبان منوچهر محققی، رکورد دار جهانی ۱۸۲پرواز برون مرزی(Special Mission ) و با بیش از ۳۰۰۰ساعت پرواز با فانتومF 4 رکودر دار پرواز در ایران و خاورمیانه، به علت پروازهای فراوان عملیاتی در دوران جنگ عراق دچار انحراف ستون فقرات شد و از اواسط سال ۱۳۸۷ در بستر بیماری به سر می برند.

امیر منوچهر محققی، اخلاق منحصر به فردی داشت، شلیک توپ ضد هوایی به فانتومش را کسر شأن خود می دانست و جواب آن را متقابلا با شیرجه و شلیک توپ دماغه فانتوم می داد.روزی که به همراه شهید والامقام عباس دوران به عملیات برون مرزی رفته بود، در راه باز گشت از دسته پروازی جدا شد و با تغییر مسیر تیربار ضد هوایی را که در مسیر رفت به طرفش شلیک کرده بود منهدم کرد! وی در آخرین روزهای جنگ در وصف دوران خدمت خود به همرزمان تیز پرواز خود به شوخی فرمودند : بچه ها اینقدرLow Level به روی خلیج فارس پرواز کرده ام که فکر کنم همه ماهی های خلیج فارس کباب شدند!از امیر سرتیپ دوم خلبان منوچهر محققی این اسوه مقاومت و شجاعت به حق می توان به عنوان یکی از بزرگ مردان دلاور جنگ هشت ساله عراق و ایران نام برد.وی هم اینک از آسیب های جدی به ستون فقرات به علت کثرت پروازهای جنگی رنج می برد.

* پیرمرد بسیجی

در لشکر ۱۷ علی بن ابیطالب (ع) یک پیرمرد ترک زبان داشتیم که خود را بسیجی‌ معرفی می‌کرد و سعی می‌کرد کسی از احوالش مطلع نشود. در جواب سؤال‌ها همیشه یک کلام می‌گفت: من بسیجی هستم.

گردان که به مرخصی رفت، به همراه شهید جنابان این پیرمرد را تعقیب کردیم. در یکی از روستاهای حاشیه شهر قم خانه داشت. در زدیم، وقتی ما را دید خیلی ناراحت شد که چرا تعقیبش کرده ایم. در جواب گفتیم ما فرمانده تو هستیم و لشکر هم به نام علی(ع) است. امیرالمؤمنین(ع) دستور داده که از احوال زیردستان خودمان آگاه باشیم.

داخل منزل شدیم. یک زیرزمین بسیار کوچک با دیوارهای گچی و خاکی بدون وسایل و یک پیرزن نابینا که گوشه‌ای نشسته بود. از پیرمرد درباره زندگیش، بسیجی شدنش و احوال آن پیرزن سؤال کردیم.

گفت: ما اهل شاهین دژ استان آذربایجان بودیم. در دنیا یک فرزند داشتیم که او هم فرستادیم قم تا سرباز و فدایی امام زمان(عج) شود. بعد از مدتی تو کردستان جنگ درگرفت. فرزندمان یک روز در نامه نوشته بود که می‌خواهد به کردستان برود. آمد با ما خداحافظی کرد و رفت. بعد از مدتی خبر آوردند که پسرت رو قطعه قطعه کردند.

بعد از آن خبر آوردند که پسرت را سوزاندند و خاکسترش را هم به باد دادند، دیگر منتظر جنازه نباشید. از آن به بعد، مادرش شب و روز کارش گریه بود، تا اینکه چشماش نابینا شد. از آن پس تصمیم گرفتم هر خواهشی که این مادر دل‌شکسته دارد به خاطر خدا برآورده کنم. یک روز گفت: می‌شود برویم قم، کنار حضرت معصومه(س) ساکن شویم؟

آمدیم قم و اینجا ساکن شدیم. من هم دست‌فروشی می‌کردم. یک بار که سر سجاده مشغول عبادت و گریه بود گفت: آقا! می‌شود یک خواهش بکنم؟ گفتم: بگو! گفت: می‌خواهم به جبهه بروی و اسلحه فرزندم را برداری و در راه خدا و در پیشگاه امام زمان(عج) با دشمنان خدا بجنگی! من هم آمدم ثبت‌نام کردم و اعزام شدم. همسرم را به خدا و امام زمان(عج) سپردم. همسایه‌ها هم گاهی به او سر می‌زنند.

آن ماجرا گذشت و برگشتیم جبهه؛ شب عملیات کربلای پنج، پیرمرد هرچه اصرار کرد اجازه شرکت در عملیات را ندادم. گفتم: هنوز چهره آن پیرزن معصوم و نابینا در ذهنم هست .

در جواب گفت: اشکالی ندارد! اما من می‌دانم پسرم این قدر بی‌معرفت نیست که من را اینجا تنها بگذارد. حتما می آید و من را با خود می‌برد.

از پیش ما رفت به گردانی دیگر… موقع عملیات یادم افتاد که به مسئولین آن گردان سفارش کنم مواظبش باشند. بعد از سراغ گرفتن از احوالش، فرمانده گردان گفت: دیشب به شهادت رسید و جنازه اش را هم نتوانستیم به عقب بیاوریم.

بعد از عملیات یکسره به منزلش رفتم. در زدم. همسایه‌ها آمدند و سؤال کردند شما چه نسبتی با اهل این خانه دارید؟ گفتم از دوستانشان هستم. گفتند: چهار روز پیش وقتی رفتیم به آن پیرزن سر بزنیم دیدیم همان‌طور که روی سجاده مشغول عبادت بود؛ جان داده و به معبودش پیوسته….

رفقا! خیلی مسئولیم پیش شهدا و خانواده هاشان…. این یک نمونه از اوج فداکاری؛ من که حرفی ندارم و نمی توانم داشته باشم جز اینکه بگویم شرمنده ام….

Email this page

نسخه مناسب چاپ