طنزستان
دمب گربه!
دکترعباس توفیق
 

انتشارات مروارید به تازگی مجموعه ای از داستان های کوتاه فکاهی و طنزآمیز دکتر عباس توفیق را منتشر کرده است که سال ها پیش از این و قبل از انقلاب ۵۷ در ایران منتشر می شد و در همان سال‌ها هم به توقیف گرفتار شد! این کتاب را زنده یاد «عمران صلاحی» گردآوری کرده که اکنون و ده سال پس از درگذشت او، نشر مروارید موفق به کسب مجوز شده و با عنوان«آدم محتاط» منتشرش کرده است.در این مجال، یکی از داستان های این مجموعه را می خوانیم.
دمب گربه!
«جوان دوچرخه‌سواری که دم‌گربه‌ای را زیر گرفته بود،تسلیم عدالت شد ـ جراید»
۱
… صدای سگ‌ها تازه خوابیده بود، سوز سردی از خیابان می‌گذشت و گاهگاه یک تاکسی با چند مسافر مست رد می‌شد.
«اصغر جلاد» پست میدان شاپور با آن کلاه سرمه‌ای و نشان پهن برنجی پرابهت خود یقه پالتو را بالا زده و از این که دیشب شب کشیکش بوده و تا صبح بیدار مانده بود با خشونت به زمین لگد می‌زد و یکی‌یکی قفل مغازه‌ها را امتحان
می‌کرد …
… سفیده صبح بود. خیابان‌ها کم‌کم شلوغ می‌شد و او از این که باید تا سر ظهر پاس بدهد، ناراضی به نظر می‌رسید. خصوصاً که کشیک‌های شب هم معمولاً بی‌خیر و برکت است!
… یک مرتبه صدای دلهره‌انگیز ترمزی به گوش رسید و اتومبیل سه‌رنگی، پیرمرد تخم‌مرغ‌فروشی را دو متر آن طرف‌تر پرت کرد و آقای مدیر کل که مست و خواب‌آلود همراه با ماشین‌نویس خود از یک گردش شبانه برمی‌گشت با چشم‌های سرخ شده بیرون پرید.
ـ …………
ـ آخ‌، آخ، آخ کمرم ……..
ـ پدر سوخته مگر کوری؟
ـ آخ‌ آخ! …. آخه ……….
ـ آخه و زهر مار! آخه چی؟ …..
ـ آخه آقا شما مرا ندیدید.
ـ احمق، تو ماشین به این بزرگی مرا ندیدی، آن وقت می‌خواهی تو یک مثقال آدم به نظر من بیایی ؟ … آهای، کیه پست اینجا؟ …
(اصغر جلاد چشمش به نمره سه‌‌رنگ دولتی مدیرکلی می‌افتد و فوراً جلو می‌دود.)
ـ بله قربان … چاکر هستم.
ـ بگو این احمق گورش را گم کند. یک روز صبح نشد که این حمال‌ها اوقات ما را تلخ نکنند …
ـ اطاعت می‌شود قربان، پاشو مادر …،
حالا خوب کاری کرده، خودش را به موش‌مردگی هم می‌زند. پاشو … (جلو می‌رود و سبد تخم‌مرغ‌های او را با یک لگد به طرف دیگر پرت می‌کند.)
ـ چرا این طور می‌کنی، چرا فحش می‌دی … کجای قانون نوشته مرا زیر بگیرید، بعد هم فحش بدهید؟
ـ آها … قانون! چه … خوردن‌ها. لعنت تو روح کسی که شما را این‌طور بی‌حیا کرد. پاشو گورت را گم کن …
(لگد محکمی به پهلو او می‌نوازد و او را از جا بلند می‌کند)
… پدر سوخته صنار قیمت تمام هیکلش نیست، آن‌وقت می‌خواهد برود زیر ماشین گران‌قیمت مدیرکل! … کی شماها را این‌قدر «از خود راضی» کرد؟ … اصلاً تو چطور جرأت کردی وسط خیابانی که ماشین سه‌رنگ رد می‌شود بیایی؟ … (رو به مدیرکل محکم بالا می‌گذارد)
ـ قربان، جنابعالی بفرمایید، بنده خودم خدمتش می‌رسم …
ـ مرحمت زیاد.
ـ دست شما درد نکند!
(ماشین سه‌رنگ با یک گاز تند به سرعت دور می‌شود)
۲
… نزدیک‌های ظهر بود و رضا خسته و کوفته با دوچرخه‌ سه‌تفنگه خود از سر کار برمی‌گشت. همین‌طور که غرق در افکار خودش پا می‌زد، یک مرتبه چیزی زیر چرخ عقب لغزید و صدای ونگ گربه سیاه و سفیدی که دمش زیر چرخ رفته بود بلند شد و اصغر جلاد که شب تا صبح را به انتظار چنین بهانه‌ای گذرانده بود با چشم‌های وق‌زده‌اش مثل اجل معلق سر
رسید.
ـ وایستا ببینم!
(رضا تند کرد)
ـ آهای خواهر … حرف پُست محل را زمین می‌اندازی؟ اگر وانایستی، مادرت را به عزایت می‌نشانم. وایستا زن …!
رضا جرأت بیش از این را نداشت. رنگش پرید و در حالی که سعی می‌کرد تا حد امکان خودش را کوچک و جمع کند، از چرخ پیاده شد.
ـ زن … گربه را زیر گرفتی، فرار هم می‌کنی؟
ـ آدم که نکشتم.
ـ پدر سوخته، تو خیال کردی گربه کم شخصیتی است؟ خیال کردی توی آفریقا زندگی می‌کنی که هر بلایی دلت خواست به سر یک جاندار بیاری؟ مگر نمی‌دانی که توی مملکت «انجمن حمایت حیوانات» درست شده؟ … پس برای که صبح تا شب رادیو می‌گوید:
میازار موری که دانه‌کش است
که جان دارد و جان شیرین خوش است؟
ـ والله سرکار من بی‌تقصیرم. تقصیر گربه بود که یک‌مرتبه از توی جوب آب پرید وسط خیابان.
ـ پدر … او چه می‌دانست که یک نفهمی مثل تو سوار چرخ است؟ …
من حالا جواب دولت را چه بدهم که سر پست من یک گربة زبان‌بسته را زیر گرفته‌اند؟ … یالله بیفت جلو باید تسلیم قانونت کنم!
ـ (با عجز و لابه) سرکار حالا نمی‌شود …؟
ـ نمی‌شود چی؟
ـ نمی‌شود این یک دفعه قانون را ندیده بگیری؟
ـ راه بیفت پدرسوخته، مگر می‌شود قانون را هم ندیده گرفت؟ باید همین الان ببرم دادگاهیت کنم تا وقتی چهار سال برایت حبسی بریدند، بدانی گربه که سهل است، یک پشه را هم زیر گرفتن مجازات دارد!
ـ حالا …
(اصغر جلاد چشماش برق زد و قدری نرم شد!)
ـ حالا چی؟
ـ حالا نمی‌شود یک‌طوری بکنی که ما را دادگاه نبری؟ چون راستش من از دادگاه خیلی می‌ترسم.
پس باید خودم قانون را اجرا کنم!
ـ باشد سرکار، حرفی ندارم.
ـ خیلی خوب، زود ۴۰ تومن نقد جریمه‌اش را بده و گورت را گم کن!
ـ آخر سرکار، یک دم گربه که بیشتر نبود؟ …
ـ خب ۲۰ تومن.
ـ رحم کن، ندارم.
ـ زیاد حرف می‌زنی، ۱۰ تومن.
ـ والله ندارم، ده تومن مزد دو روز من است. آخر باید خواهر و مادرم را هم نان بدهم.
ـ خب دیگر ۵ تومن کمتر نمی‌شود.
ـ ولله ۵ تومن هم ندارم.
ـ دِ… پدرسوخته! صنار تو جیبت نیست، آن‌وقت می‌خواهی به جنگ قانون هم بروی؟… راه بیفت قاتل! ..

code

نسخه مناسب چاپ