مادر کودکان مرز
 

دبیر زبان انگلیسی آموزش و پرورش ناحیه یک شیراز است که پس از قبولی در مقطع دکتری دانشگاه سیستان و بلوچستان موقتاً به این استان منتقل و ماجراهایش از سال ۹۲ آغاز شده است. یکتا پناه‌پور از ایده‌هایش، دغدغه‌هایش و رنج‌هایی که برای کودکان مرز می کشد، سخن می‌ گوید. او خود را مادر آنها می داند، مادر کودکان مرز!
یک اتفاق
خودش این طور تعریف می‌کند: اسمش را یک اتفاق می‌گذارم. این اتفاق با نقاشی فرزاد در روز اول تدریسم در این منطقه شروع شد. این کودک ۶ ساله با یک نقاشی مرا به ویرانه‌ای که اسمش خانه بود، کشاند، بدون پدر و مادر و با کمترین امکانات زندگی. در پای تپه‌ای در پشت محله شیرآباد، در کنار سگ‌های ولگرد زندگی می‌کرد. همزمان با وقتی که عزیزانم را به فاصله کوتاهی از دست داده بودم و تحمل دنیا برایم بسیار سخت شده بود، احساس کردم،با تمام قدرتی که در خودم سراغ دارم، در برابر فرزاد بسیار حقیرم. یک کودک با کفشی که رویه‌اش دمپایی پلاستیکی و کف آن، تخت یک کفش مردانه بزرگ بود و آن دو را با کش ضخیمی به‌هم وصل کرده بودند، در حالی که نمی‌توانست پاهایش را به‌آسانی بلند کند، آنها را روی زمین می‌کشید و به مدرسه می‌آمد … دردهایم برایم کوچک شده بودند.
خانم پناه‌پور از حیاط ناهموار و آلوده مدرسه، نبود آب برای آشامیدن یا مصارف بهداشتی، زباله‌های تلنبارشده در حیاط و کلاس پر از ذرات خاکی می‌گوید که نفس کشیدن را سخت می‌کرده است. هیچ چیز شبیه اولین روز مدرسه نبود.
نیمی از بچه‌ها روی زمین نشسته بودند و روی دیوار رنگ سبز کهنه‌ای دیده می‌شد که نقش تخته را بازی می‌کرد. بچه‌ها فارسی متوجه نمی‌شدند.
او ادامه می‌دهد: از دفتر چند نفرشان چند برگه جدا کردم و دادم به بچه‌ها و به آنها فهماندم که نقاشی بکشند. می‌خواستم به این وسیله علاوه بر سرگرمی، بیشتر بشناسمشان. بعد از چند دقیقه یک پسر کوچولو که تا حدود ۶ ماه بعد به‌جز با حرکات سر با من صحبت نمی‌کرد، نقاشی‌اش را تحویل داد. بعداً فهمیدم نامش فرزاد است که به‌دلیل تفاوت آوایی زبان بلوچی و فارسی، آن را پرزاد تلفظ می‌کرد. دو گربه کشیده بود و زنی که با چوب دستی بلندی به‌حالت کتک بالای سر گربه‌ها ایستاده بود، نه رنگی و نه هیچ چیز دیگری، مگر یک لامپ در گوشه صفحه.
خانم معلم با پیگیری فراوان و حتی تعقیب فرزاد و برادرش که دانش آموز همان مدرسه بود، به کپرمانندی در یک کیلومتری مدرسه رسیده بود. بعدها، پس از بارها پیغام فرستادن، زنی حدوداً ۶۰ ساله به مدرسه آمده و سراغ او را گرفته بود، زنی که در کنار بچه‌های خودش از آن دو کودک هم مراقبت می‌کرد. پناه‌پور که از همان روزها برای شاگردانش مواد غذایی و کیف و کفش می‌خرید، بعد از آشنایی با داستان زندگی آن زن و دیگر خانواده‌های اطراف آنها، کمک کردن به خانواده‌ها را آغاز کرد.
او می‌گوید: اوایل کمک‌ها فقط از جانب خودم بود، اما بعد از مدتی با انعکاس این داستان در بعضی رسانه‌ها، توجه چند تن از نیکوکاران جلب شد و از آن پس از تهران و شیراز و اصفهان کمک گرفتم.حالا مؤسسات خیریه‌ای در شهرهای مختلف و همین طور افراد نیکوکاری به‌صورت فردی به او کمک می‌کنند و او کمک‌ها را مدیریت و توزیع می‌کند.
خانم پناه‌پور که در حومه زاهدان، میرجاوه (مرز ایران و پاکستان) و روستاهای اطراف آن در مقاطع مختلف ابتدایی و دبیرستان، پسرانه و دخترانه تدریس کرده است، در سال اول به ۳۱ خانواده کمک می‌کرده است و حالا تعداد خانواده‌ها آن قدر زیاد است که آمار دقیقی از آنها ندارد.
او می‌گوید: تعداد ۳۱ خانواده از آغاز تا کنون، هنوز کاملا به‌صورت خاص تحت سرپرستی و حمایتم هستند که یا بی سرپرست اند یا سرپرست خانواده دارای معلولیت یا بیماری است.
کمک به ساخت خانه، خرید وسایل و تأمین مایحتاج زندگی، لوازم التحریر، کیف و کفش مدرسه، ایجاد شرایط خوداشتغالی، تأمین هزینه درمان، کمک هزینه تحصیل و ازدواج، توزیع پوشاک و خوراک در محله‌های بسیار فقیرنشین شهرها به‌ویژه میرجاوه، سیستان و حومه زاهدان مانند کارتن‌خواب‌ها و گورستان‌خواب‌های شیرآباد بخشی از کارهایی است که او انجام می‌دهد. او مسئولان یا افراد نیکوکار را با خود همراه می‌کند و نیازمندان را در محل به آنها معرفی می‌کند. بعضی از آنها را هم به کمیته امداد معرفی می‌کند تا در صورت امکان تحت حمایت بروند.
پناه‌پور به‌دلیل همین فعالیت‌های فرهنگی و اجتماعی که به بهبود وضعیت آموزشی کودکان یتیم و معلول منجر شده بود در فروردین ماه سال ۹۵ به‌عنوان معلم فداکار به‌صورت حضوری مورد قدردانی وزیر وقت آموزش و پرورش وقت قرار گرفت.
به‌گفته خودش حالا دیگر خیلی از مردمان این دیار او را مثل عضوی از خانواده خویش می‌دانند و در تصمیم گیری‌های مهمشان با او مشورت می‌کنند.
او در پاسخ به این پرسش که آیا فکر نمی‌کند ممکن است افراد به این شکل از کمک رسانی عادت کنند و از خود تلاشی نشان ندهند، می‌گوید: وقتی خانواده‌ای به مرحله‌ای برسد که بتواند روی پای خودش بایستد، کمک‌ها را کم می‌کنم تا به افراد نیازمندتر برسد.
فاصله‌ها را کم کنیم
پناه‌پور بر این موضوع تأکید دارد که بخش اعظم کسانی که مورد حمایت قرار می‌دهد، واقعا درمانده‌اند یعنی نه تسهیلات دولتی را دریافت می‌کنند و نه امیدی دارند. و ادامه می‌دهد: هر موسسه خیریه‌ای می‌تواند چنین خدماتی را ارائه بدهد اما اتفاق خاصی که در اینجا برای من پیش آمد این بود که توانستم فارغ از نگرانی‌ها به میان این مردم بروم. بسیاری از نگرانی‌های ما از روبرو شدن با افراد، یا اقوام و مناطق جغرافیایی جدید، بیش از هرچیزی ناشی از نبود شناخت و وجود فاصله‌هاست.
این دانشجوی دکتری زبان‌شناسی می‌گوید: یکی از رمزهایی که موجب اعتماد مردم مرزنشین به من و اجازه دادن برای ورود به خانه‌هایشان و زندگی کردن با آنها شد، احترام به باورهای قومی آنها بود. در بین مرزنشینان باورهای غنی وجود دارد که موجب احساس غرور و امنیت آدم می‌شود. به‌طور شگفت انگیزی دیدم که بعضی از مردمان مرز، به خاک خشک مرزها همچون اعضای خانواده خود عشق می‌ورزند و حتی با وجود گرسنگی و خشکسالی منطقه حاضر به ترک این مناطق و مهاجرت به مناطق خوش آب و هوا نیستند. این احساس‌های ارزشمند در فرهنگ یک ملت، سرمایه محسوب می‌شود.
نیاز ویژه بی شناسنامه‌ها به رسیدگی
گروه قابل توجهی از اهالی استان سیستان و بلوچستان شناسنامه نداشته‌اند. همین موضوع در سال‌های اخیر مورد توجه قرار گرفته و موجب ایجاد حساسیت در این مورد شده است.
خانم پناه‌پور در حالی که به بیمه سلامت به‌عنوان یکی از تسهیلات بسیار کاربردی که بسیاری از مشکلات مردم منطقه را حل کرده است اشاره می‌کند، می‌گوید: هزینه جراحی‌ها با بیمه سلامت بسیار کاهش می‌یابد و اهالی بسیار از این موضوع راضی هستند. ولی متأسفانه افرادی که شناسنامه ندارند، نمی‌توانند از این امکان بهره مند شوند.
او با اشاره به اینکه یکی از مشکلات این استان افراد فاقد شناسنامه و اقامت‌اند، می‌گوید: البته اخیراً خبرهای خوشی در راه است و اقداماتی مثل اجازه دادن به حضور کودکان این خانواده‌ها در مدارس برای تحصیل انجام گرفته است. ولی با این حال در بسیاری از موارد سن کودکان بدون شناسنامه با سن شروع مدرسه مطابقت ندارد و این موضوع هم برای خانواده‌ها و کودکان و هم برای مدرسه و کلاس درس مشکلاتی را ایجاد می‌کند. برای مثال، همین مشکل موجب شده است تا از یک خانواده با ۷ فرزند فقط ۲ فرزند ۸ و ۱۰ ساله بتوانند به مدرسه بروند.پناه‌پور با بیان اینکه بی شناسنامه‌ها از تمامی مزایای اجتماعی محروم‌اند، پیشنهاد می‌کند که آموزش و پرورش به‌صورت جداگانه به موضوع کودکان یا بزرگسالان فاقد شناسنامه رسیدگی کند و به‌خصوص موضوع عدم تطابق سن این بچه‌ها با مدرسه عادی را مورد توجه قرار دهد.
به‌گفته او، اغلب به کسانی شناسنامه داده می‌شود که بتوانند با حضور در مراجع قضایی هویت خویش را اثبات کنند. این در حالی است که به‌جز گروه اندکی که به‌دلیل بی توجهی و سهل انگاری بی‌شناسنامه مانده‌اند، تعداد بسیار زیادی از فاقدین شناسنامه حاصل تداخل فرهنگی و ازدواج‌های چندنژادی از ایران و کشورهای همسایه همچون پاکستان و افغانستان‌اند که چون پدر کارت اقامت نداشته است، غالبا فرزندان بدون شناسنامه به زندگی ادامه داده‌اند. هستند خانواده‌­هایی که ۴ نسل بدون شناسنامه با جمعیت بسیار زیاد در کنار هم زندگی می‌کنند، همه بدون مزایای اجتماعی، بدون سواد و از لحاظ روحی بسیار معلق و بی تکلیف.
پناه‌پور به سفری که در پایان سال گذشته، به دعوت کمیته امداد استان، با گروهی از رسانه‌ها انجام شده بود اشاره می‌کند و می‌گوید: در منطقه مرزی ایران و افغانستان و در روستاهای مرزی هیرمند، نیمروز و سیستان افراد فاقد شناسنامه بسیاری زندگی می‌کنند. در آنجا مدیر کل کمیته امداد از شروع توزیع شناسنامه‌ها خبر داد که در آن زمان تعدادی شناسنامه تحویل داده شده بود و هنوز این روند ادامه دارد.
تشکیل یک موسسه خیریه
یک سالی است که خانم معلم بر همکاری با موسسات و انجمن‌های خیریه متمرکز شده است و به‌دنبال کسانی است که مایل باشند به این خانواده‌ها سر بزنند، ارتباط فرهنگی و اجتماعی برقرار کنند و از لحاظ روحی و روانی موجب احساس آرامش نیازمندان بشوند.
او در پاسخ به این پرسش که آیا هرگز به فکر راه‌اندازی خیریه‌ای مستقل بوده است، می‌گوید: گاهی موسسات خیریه می‌گویند فقط به شرط اینکه شما موسسه‌ای به نام خود ثبت کنید حاضر به کمک خواهیم بود، چون طبق ضوابط، مخاطبان ما باید موسسات ثبت شده باشند.او ادامه می‌دهد: به این موضوع فکر کرده‌ام اما سوالی در ذهن دارم که هنوز پاسخش را پیدا نکرده‌ام. اینکه چگونه انجمنی تشکیل بدهم؟ و اینکه آیا آن انجمن می‌تواند دقیقا با همین ویژگی‌های کار امروز خودم به کارش ادامه دهد؟ اگر نباشم؟
پناه‌پور می‌گوید: معمولاً خیران پول می‌دهند و کنار می‌روند. ولی این یک کار اجتماعی است که با دلسوزی و پیگیری مشکلات نیازمندان به سرانجام می‌رسد. اگر انجمنی باشد که گردانندگانش مانند خودم دغدغه داشته باشند، مایلم که چنین کاری را شروع کنم. اما گاهی متوجه شده‌ام که، به‌طور مثال، یکی از انجمن‌های خیریه که با آنها همکاری و مشاوره دارم، برخی از برنامه‌ها را لغو می‌­کنند به‌دلیل اینکه خارج از شهر یا در حومه شهرند یا از لحاظ امنیتی به مرز نزدیک هستند. این در حالی است که من، تنها همراه با راننده، به غریب ترین تک چادر یا خانه‌های دور از روستا می‌روم و خانواده‌ها را پیدا می‌کنم. اصلاً مخاطبان من با فاصله طبقاتی اجتماعی بسیار زیادی با شهرها و در فقیرترین مناطق استان زندگی می‌کنند.
آرزوهای یکتا
یک بار از یک فرد ثروتمند برای یک یتیم کمک خواستم. گفت خانم ما مثل شما گداپروری نمی‌کنیم که یک نان بدهیم. ما مدرسه و درمانگاه می‌سازیم و به نام ما ثبت می‌شود. گفتم من یک معلمم و از من فقط یک نان برخاسته است اما همین که این یک لقمه نان باعث می‌شود یک انسان از خدا ناامید نشود، برای من کافی است.
او که دوره‌های کارگردانی، فیلم نامه نویسی و همین طور دوره بازیگری در مدرسه فیلم مسعود کیمیایی را هم گذرانده است، در ادامه از آرزوهایش چنین می‌گوید: دو کار را آرزو دارم که انجام بدهم، اول اینکه آنچه را از بدو ورودم به این استان اتفاق افتاد، یکی از کارگردانان خوب کشورم، به‌صورت فیلمی، کار بکند و خودم در کنارشان باشم و هرچه لمس کرده‌­ام را انتقال بدهم. دوم اینکه با حمایت از سوی نهاد های مسئول انجمنی ویژه به نام «کودکان مرز» تاسیس بشود و تا زنده‌ام خودم مسئولش باشم و درد کودکان را ببینم، بشنوم و تلاش کنم تا برطرف بشود. چون اگر کسی از زندگی و از آدم‌ها ناامید شد، بسیار خطرناک می‌شود. کودک امروز اگر با ناامیدی بزرگ شود، اگر از ما ناامید بشود، از خداوند هم ناامید می‌شود و آن وقت است که دست به هر کار مهلکی خواهد زد که هم خود و هم دیگران را نابود می‌کند. به همین دلیل است که کارهایم در این استان با کودکان آغاز شده است و هنوز هم با کودکان ادامه دارد.
فاطمه اتراکی

code

نسخه مناسب چاپ