سفر/سفرنوشت فین؛
مسلخ!
گودرز‌گودرزی
 

همین‌که سال تحصیلی رمقش گرفته شد و بچّه‌ها نفسی به‌راحتی کشیدند؛ بدون مقدمه و آماده‌باش، تن به یک مسافرت سه روزه دادیم…بامداد پنج‌شنبه بیست و سوم خردادماه ۱۳۹۲ خورشیدی به سمت قم و به نیّت زیارت و ادای نذر حرکت کردیم: ازنا و از آن‌جا اراک و بکوب به‌طرف قم.
یک ساعت مانده به ظهر به قم رسیدیم. خانة معلّمِ ساحلی، ما را احاله کرد به بیست قدم پایین‌تر؛ اسکان فرهنگیان. و آن‌ها با گرفتن مبلغی ما را پرت کردند آن گوشة شهر قم: زاویه! کوچة ۲۱؛ مدرسة راهنمایی دخترانة شهید آوینی! و تا بخواهیم زاویه را پیدا کنیم، زیر برق آفتاب کویری قم، کلی عرق ریختیم و کلافه شدیم.
اتاق ۱۰۷ را به ما دادند؛ کلاسی بود در طبقة دوّم که سهر چهار خانوادة دیگر هم به راحتی می‌توانستند در آن اتراق کرده بساط‌شان را پهن کنند. شاید هم می‌شد یک تور والیبال، وسط آن عَلَم کرد! یعنی از بس درندشت بود! بچه‌ها پسندیدند.
دو تخته فرش و دو تخته پتو نه نو و نه نیمدار، تنها اثاث و اسباب موجود اتاق ۱۰۷ بود؛ البته با دو تا پنجرة دنگال و پُرهیبت! همة اتاق‌ها چنین بود: بدون امکانات. توالت‌ها در آن گوشة حیاط بود و از صابون و مایع صابون خبری نبود. یا باید فقط به آب ِ تنها رضایت می‌دادی (که من و اهل‌بیت رضایت‌بده نبودیم) و یا این‌که با خودت هِلِک و هِلِک صابون و یا مایع دست و یا شامپو می‌بردی.
همین که بار و بنه را گوشة اتاق زمین گذاشتیم، تصمیم گرفتم وقتی رفتیم حرم، هتل و یا دست‌کم مسافرخانه‌ای را سراغ بگیرم که اگر جای خالی داشتند لااقل این دو شب را آن‌جا سپری کنیم. این کار را کردم، امّا بی‌نتیجه؛ یعنی به هر دری زدم بسته بود؛ دست از پا درازتر! اتاق خالی کجا بود؟
عصر رفتیم حرم. گنبد عشق را که دیدم بی‌اختیار دل‌ام لرزید و چشم‌هایم‌ تر شد… ایمان، اعتقاد و عشق من به «فاطمة معصومه» – سلام‌الله‌علیها- بی‌حدّ است؛ کرامات چندی از او دربارة خودم دیدم که بی‌شباهت به معجزه نبود…
بامداد جمعه بیست و چهارم خرداد رفتیم جمکران. تا ظهر آن‌جا ماندیم. عصر دوباره حرم؛ و این‌بار با تاکسی رفتیم و شب هم پس از آن‌که شام‌مان را در یکی از غذاخوری‌های جمع‌وجور صرف کردیم، با تاکسی به مدرسه بازگشتیم؛ بدون دردسر و بدون نشانی پرسیدن و آدرس گرفتن و حرص خوردن! راننده گفت که خانمش فرهنگی است و قرار است همین روزها بروند مشهد…
بامداد شنبه باز راهی حرم شدیم و زیارت و الوداع… و بعد جاده کاشان را در پیش گرفتیم. باید حدود یک‌صد کیلومتر را بتازی تا به کاشان برسی. مسئول همیشه خواب و منگ مدرسه گفته بود که تا کاشان ۴۰ کیلومتر بیش‌تر فاصله نیست!
گشتی داخل شهر زدیم و چون وقت‌تنگ بود، یک‌راست رفتیم سروقت قتلگاه و مشهد امیرکبیر: باغ و حمّام فین. باغی که پیشینه‌اش برمی‌گردد به صفویه؛ برخی هم فراتر رفته و آن را به «آل بویه» نسبت داده‌اند. باغی، سرسبز، پُرآب، زنده و بانشاط؛ که همان لحظة اوّل از ذهنم گذشت «بهشتی در حاشیة تفتة کویر مرکزی!». باغی که شاهد و ناظر خموش قتل غیرت و وطن‌خواهی بوده. ورودیِ هر نفر ۲ هزار تومان. سوراخ سنبه‌هاش را حسابی گشتیم؛ شاید بیش از ۲ هزار تومان! از کوشک صفوی تا کوشک قاجاری؛ همه ساخته شده از آجر و بعضی جاها مزیّن به کاشی و نگارگری؛ و سقف‌ها همه غرق در رنگ و شکل. حمّام و نقطه‌ای که رگ میرزا تقی‌خان امیرکبیر را زدند: میرزا نشسته بود و دست چپش را داوود خان (خاصه‌تراش امیر) گرفته بود و داشت رگ امیر را می‌زد؛ و حاج علی‌خان مقدّمِ مراغه‌ای (حاجب الدوله) با آن ریش و پشم و کلاه ناظر قطع شدن رگ امیرکبیر بود؛ و جناب میرغضب – جلاّد دربار- شمشیر به‌دست با آن سبیل درشتِ آویزان. روبه‌روی آن خزینه بود؛ و جاهای دیگر حمام… و جبه و کفش و کلاه امیرکبیر… امیرکبیری که توانست بلواها و شورش‌های این‌جا و آن‌جای مملکتِ به‌خودوانهادة عصر ناصری- عصر سُرسُره‌بازی در حمام‌های بلورین و بذل و بخششِ تکه‌هایی از مام وطن برای جبران سفرهای «قبلة عالم»!! به اروپا و خوش‌گذرانی و گاه زیارت! (۱)- را با سیاست و کیاست بخواباند و کشور را از پاره‌پاره‌‌شدن نجات دهد؛ که از آن‌میان می‌توان به شورش شهر اصفهان که نزدیک به سه ماه به درازا کشید و نیز بلوای شهرهای کرمانشاه و بروجرد و شیراز و یزد و کرمان و استان‌های کردستان و بخش‌هایی از غرب کشور اشاره کرد. به جز آن باید دانست که امیرکبیر بر استقلال کشور و وابسته‌نبودن به کشورهای بیگانه، اصرار می‌ورزید و بر این عقیده بود که؛ آن‌چه را که می‌توان در کشور ساخت و تولید کرد، مورد استفاده قرار نداد و از بیرون آورد، خیانت به ملّت و کشور است‎.‎‏ روی این حساب دستور داد، برای حمایت از صنایع داخلی، لباس نظامیان‎ ‎از شال پشمین مازندرانی تهیه شود. این مرد بود که ۲۰ سال جلوتر از ژاپنی‌ها، مدرسه‌ای بنانهاد موسوم به «دارالفنون»؛ مدرسه‌ای که به‌هنگام گشایش آن، او در تبعید بود و در زندان!
نیازی به یادآوری این نکته نیست که کارها و خدمات امیرکبیر نسبت به زمان صدارتش که کم‌تر از ۴ سال بود و باوجود آن همه دسیسه و کارشکنی، بدون اغراق شگفت‌آور است. از اصلاحات سیاسی و اقتصادی و فرهنگی و مذهبی و قضایی بگیر تا تأسیس پست‌خانه و روزنامه و گریه‌کردن به حال و روز مردم و جداکردن سر از تنِ «سیّد علی‌محمد باب» که ابتدا ادعا کرده بود نایب امام زمان است و بعد گفت که اصلاً خودِ امام زمان است و سپس عَلَمِ نبوّت برافراشت که خاتم پیامبران است!
ناگفته نماند که بسیاری از اصلاحات نیمه‌کارة امیرکبیر پس از کشته‌شدنش، عملاً متوقف شد و اغلب طرح‌های سازندة وی نیز به‌دست فراموشی سپرده شد. تنها به این منظور که نام آن تاریخ‌ساز از صفحة تاریخ زدوده شود.
دربارة امیرکبیر زیاد گفته و نوشته‌اند که به یکر دو نمونه از آن همه قناعت می‌کنم. در کتاب «تاریخ روابط سیاسی ایران و انگلیس» که نویسندة آن یک انگلیسی است؛ درخصوص پاک‌دامنی و درستی امیرکبیر چنین می‌خوانیم: «امیرنظام دشمن فسادِ اخلاق بود و بر ضدِ این دشمنِ عمومی جدّاً مبارزه می‌کرد… چیزی که بیش از همه اسباب تعجبِ خودِ ایرانیان بود، آن بی‌طمعی میرزاتقی‌خان امیرنظام بود که نه تعارف قبول می‌کرد و نه رشوه می‌گرفت و نه اعتنایی به تجملات داشت؛ و همین مسأله باعث زوال و خرابی [عزل و قتل] او شد. به این معنی که آن تعارف‌ها و پول‌هایی را که به‌عنوان رشوه و تعارف [هدیه] به او می‌دادند و او قبول نمی‌کرد، صرف خرابی و شکست او شد و برای برانداختنش به‌کار رفت.» (۲)
وزیرمختار وقت دولت بریتانیا هم در یکی از گزارش‌هایش ضمن اشاره به دغدغة امیرکبیر که همانا سربلندی ایران و ایرانی است؛ از پاک‌دستی او می‌گوید و می‌نویسد: «پول‌دوستی که طبع ملّی ایرانیان است، در وجود امیر بی‌اثر است و او یکی از افراد انگشت‌شمار در این مملکت است که فقط و فقط سعادت و نیک‌بختی وطنش را در دل دارد.» (۳) ‏
حیفِ فرهاد که با این همه شیرین‌کاری
شد به‌خوابِ عدم از تلخی افسانة خویش!
… یک لحظه باخودم فکر کردم: بله! حیف که خورشید امیرکبیر در عصر تاریک ناصری ‌طلوع کرد! اما دیدم، نه! شاید بهترین زمانِ ظهور چنین شخصِ مدبّر و وطن‌دوستی، همان دوران تار و افتضاحِ ناصری بود. چه بسا اگر امیرکبیر نبود، ایران الآن «گربه» نبود؛ شاید «موش» بود!… تا رفتیم موزة ملّی کاشان؛ بنا نهاده شده در سال ۱۳۴۶ خورشیدی، دلم باز شد. و این‌جا هم ورودی گرفتند؛ نفری یک هزار تومان. تپانچه‌ها و دشنه‌های عهد قجر و فرمان مظفرالدین شاه و سکّه‌های قاجاریه و یکی از تابلوهای کمال‌الملک- که با دوربین عکس‌اش را گرفتم- ظروف برنجی و قرآن خطی و کتابی خطی از مجلسیِ دوّم و…
همین‌که از باغ و حمّام فین با آن درختان کهن و قطور و سر بر آسمان کشیده و شمشادها و بوته‌های گل و آب زلال و روان و حوض‌خانه‌ها و جوی‌های پُرآب‌‌اش خارج شدیم، رفتیم تا با چیزی خنک گرما را از خودمان دور کنیم. چند سفره‌سرای سنتی نزدیک مجموعة فین بود. روی یکی از تخت‌های سفره‌خانه سنتی، زیر سایة نه چندان خنک درختان یله شدیم و بستنی سفارش دادیم که چنگی به‌دل نزد و جالب نبود… گلاب و چند شیشه عرق نسترن و نعناع و نمی‌دانم چی‌چی را که بار زدیم؛ از گلاب فروش، طولِ مسافت تا مشهد اردهال را پرسیدم که او مشهد اردکان شنیده بود و گفته بود:
– خیلی راهه؛ هزار کیلومتره!
سرِ خر را به طرف مشهد اردهال کج کردیم.
تو آن گرما جاده را اشتباه رفتم و حالا باید اشتباه را جبران کنم!…
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
زیرنویس‌ها:
۱٫ در حالی که تهران و بسیاری از شهرهای ایران، گرفتار گرانی و گرسنگی شده بود و چنگال قحطی، گلوی مردم پایتخت و هر جای دیگر از مملکت را فشار می‌داد؛ شاه ویارش می‌گیرد یک سفرِ پُر خرج و هزینة سیاحتیر زیارتیر تفریحی به عتبات داشته باشد! روی این حساب، طبع شعر مردم قحطی‌زده هم گُل کرد و دربارة شاه و سفر شاهانه، چنین ساختند: «شاه کج کلاهر رفته کربلار نان شده گرانر یک من یک قران!»
۲٫ نقل از: مکّی، حسین؛ «زندگانی میرزاتقی‌خان امیرکبیر»؛ انتشارات ایران؛ چاپ دوازدهم؛ ۱۳۷۳٫این که امتناع امیرکبیر از گرفتن هر نوع رشوه (هدیه)ی داخلی و خارجی، زمینه‌ساز برکناری و قتل او گشت؛ خواه‌ناخواه آدمی را به‌یاد بعضی جمله‌ها و عبارت‌های بزرگان ادب و دانش می‌اندازد دربارة علت شهادت امام علی «علیه‌السلام»؛ مانند این جملة «توماس کارلایل (نویسنده و زبان‌شناس و تاریخ‌نگارِ اسکاتلندی- انگلیسی)»: «مرگ [امام] علی بر اثر شدّت دادگری‌اش بود.»
۳٫ همان.

code

نسخه مناسب چاپ