ساعت ۶:۳۰ بامداد
نویسنده:سروین تاجداری - قسمت اول
 

کارگاه داستان شنبه‌ها بزرگتر شده است و فرقی نمی‌کند که عده‌ای شنبه‌ها به کلاس می‌روند در بابل و عده‌ای در تهران چهارشنبه‌ها. عده‌ای خانه دارند و عده‌ای دانشجو و بعضی‌ها هر روز هفته سخت کار می‌کنند. همه شان دغدغه نوشتن دارند و همین کافیست برای این که نام کارگاهشان را عوض کنند و بگذارند: داستان‌های از شنبه تا چهارشنبه.‏
رودابه کمالی

سکوتى که توى عمارت پیچیده بود، دلهره‌ام را بیشتر می‌کرد. صداى تیک تیک ساعت مثل بمب توى سرم صدا می‌داد.
هر لحظه منتظر این بودم که از در تو بیاید و کرواتش را شل کند و ازم بخواهد تا سوییچ ماشین و کارت بانکى‌ام را تحویلش بدهم. براى اولین بار بود که راس ساعت نه، سر میز شام، توى سالن اصلى حاضر نشده بودم و در اتاقم را روى خدمت کارى که صدایم می‌کرد باز نکرده بودم. ‏
صداى پایى که هر لحظه به در اتاقم نزدیک می‌شد، افکارم را پراکنده می‌کرد. در اتاق باز شد، پشت به در نشسته بودم و در چهارچوب در تصورش می‌کردم. پدرم را می‌گویم! قد بلند، کروات قرمز و کت و شلوار مشکى. به سمت در که برگشتم، از این که پدرم را ندیدم
خوش حال شدم. پیر بود که جلوى در ایستاده بود و چشم‌هاى ریز و ریش سفیدش بهم آرامش می‌داد.
از زمان جوانى پدرم پیر براى او کار می‌کرد و قدیمى‌ترین کارمند عمارت بود. براى همین پیر صدایش می‌کردیم.‏‎
‎با صداى خش دارش گفت: «سام، اومدم آمپولت رو بزنم.» روى تخت افتادم و چشم به پرده دوختم و منتظر خنکى پنبه الکلى روى پوستم بودم. پرده‌هاى اُکر بلند با خط‌هاى مشکى، با روتختى ست شده بود. یادش بخیر بچه که بودم، آرزو داشتم رو تختى‌ام آبى باشد و رویش عکس ماشین داشته باشد اما پدرم مخالف بود.
می‌گفت ترکیب عمارت به هم می‌خورد و همه‌ى روتختى‌ها یک رنگ هستند و روتختى آبى حالش را به هم می‌زد. سوزش سوزن ذهنم را به زمان حال برگرداند. دوباره نشستم و آهسته گفتم: «هنوز نیامده است؟»
پیر گفت: «فعلا که براى جلسه فردا حاضر می‌شود. سام بهتر است این روز‌ها بیشتر مراقب رفتارت باشى. خودت بهتر میدونى که چى میگم.» ‏در را پشت سرش بست و صداى سرفه‌هایش تا پایین پله‌ها هم هنوز شنیده می‌شد.‏
ضربان قلبم داشت کم کم آرام‌تر می‌شد که با صداى خنده‌ى دنیز، حالم عوض شد. دنیز بچه برادر بزرگم است. امیر فرهاد را می‌گویم! حضور کمرنگى توى عمارت دارد و یک گوشه‌اى با همسرش زندگى می‌کنند. نسـبت به رفتـار پـدرم بی‌تفاوت است و مهم‌ترین چیز برایش پول و آرامش است که دارد. ‏‎ ‎بى خوابى، باعث سردرد‌هاى همیشگى شد. پلیورم را برداشتم و به حیاط عمارت رفتم. ولى این بار بدون لباس رسمى! توى عمارت پدرم، فقط اجازه داریم در اتاق‌هایمان، با لباس راحتى بگردیم و داخل سالن‌ها و محیط عمارت، همه باید مرتب و رسمى ظاهر شوند. ‏‎
‎کنار مجسمه نقره‌اى که پدرم از منچستر وارد کرده بود نشستم و سیگارم را روشن کردم و گوشه لبم گذاشتم. با پا‌هایم برف‌ها را لگد می‌کردم و به خاطر برفى که همه جارو سفید کرده بود، دود سیگارم دیده نمی‌شد.
یکم که گذشت دست گرمى رو روى پایم احساس کردم. بانو بود که کنارم ایستاده بود. خواهر دبیرستانى‌ام. کنار رفتم تا او هم بشیند. گونه‌هایش از سرما سرخ شده بود و با هر پک سیگارم سرفه می‌کرد. ‏‎
‎گفت: «از کارى که می‌کنى مطمئنى؟»
گفتم: «خیلى عصبانى بود مگه نه؟»‏
گفت: «بیشتر رنجیده خاطر بود تا عصبانى. به هر حال، شام رو بعد از ۲۰ دقیقه تاخیر سِرو کردند و تو باز هم نیومدى! اى کاش می‌فهمیدى دارى چیکار میکنى! سام تو مریضى میفهمى، دستم رو روى دهنش گذاشتم و گفتم: «خودم می‌دونم. همه چیز درست میشه!» ‏
‏ ‏چند دقیقه از رفتن بانو گذشت که پدرم را جلوى چشمم دیدم. از ترس بود یا هیجان نمی‌دانم اما یک دفعه بلند شدم و ایستادم! پاهاى از شلوارک بیرون زده‌ام توى چشم می‌زد و زیر نور لامپ لب بالاى پدرم که از عصبانیت می‌پرید دیده می‌شد. منتظر صداى بلندى بودم که روى سرم دادبکشد! ولى آرام گفت: «شنیدم با مسئول بخش ادارى دعوا کردى.»‏‎
‎گفتم: «پدر اون یه شیاده و من قبلا هم به شما گفته بودم که…»‏
حرفم رو قطع کرد و گفت: «و یقه‌اش رو جلوى همه کارگر‌ها گرفتى و کتکش زدى.»‏
گفتم: «پدر حرف‌هاى بودار میزند شما باید یکم بیشتر حواستون رو…»
باز هم نگذاشت حرفم تمام شود و با داد گفت: «اونجا محل کار منه! و اسم من روى اون کارخونه خورده. پاى آبروى من وسطه! دفعه بعدى، مثل یه آشغال از اونجا میندازمت بیرون.»
جوابى ندادم و به زمین خیره شدم. کمى مکث کرد و بعد از کنارم رد شد و آرام و خیلى مهربانانه گفت: «پسرم! از این که امشب سر شام همراهمون نبودى دل چرکین شدیم. بهتر نیست دفعه آخرى باشه که این اتفاق میفته؟»‏
آروم سر تکون دادم و دستش رو از روى شونم پس زدم.‏
با گلوى پر بغض و بدن لرزان به اتاقم برگشتم.‏همه ازش متنفر بودند. فقط ترس و چاپلوسى بود که دست و پایشان را بسته بود و باعث می‌شد هر روز تا کمر جلوى پاش خم شوند.‏
فقط من بودم که مقابلش ایستاده بودم! اولین بارى هم که روى حرفش حرف زدم، زمانى بود که اولین قانون خاندان «کیهان» رو نقض کردم.از دانشکده پزشکى انصراف دادم و توى بخش مهندسى شروع به تحصیل کردم. با افتخار مدرک مهندسى‌ام رو بین صد مدرک پزشکى که روى دیوار افتخارات عمارت بود جا کردم! ‏‎ ‎تنها مدرکى که از دانشکده پزشکى بیرون نیومده بود و مهر نظام پزشکى نداشت، مدرک
من بود.‏‎ ‎

code

نسخه مناسب چاپ