تفسیر دکتر دینانی از «گلشن راز»
رازِ راز
گفتگو از: کریم فیضی -۲۱۶
 

دنیای عمل و دین
لحظه زادنش، همان لحظه مرگش است و از دل پیر، جوان و از دل مرگ، زندگی بیرون می‌آید. هر لحظه قیامت است و قیامت باطن این عالم است. با این حال، هنوز «طامه الکبری» نرسیده است و روزی دیگر خواهد رسید. امروز روز کار کردن است و روزی دیگر، مخصوص ثبات و دیدن نتیجه است. دین یعنی ثبات، ثبات ابدی. باید به این نکته توجه کرد و خود را نباید گرفتار کرد.
* از بیت پایانی معلوم می‌شود که فرق دو دنیای عمل و دین، در اجمال و تفصیل است و باید به آن توجه داشت.
اینجا اجمال است و روز دین، تفصیل خواهد بود. برای فهم این اجمال و تفصیل باید به لحظه و روز و ماه و سال توجه داشت. طامه کبری سال است و تغییر و حرکت به آن راه ندارد و حرکت در آن نیست. ما از این اجمال به طرف آن تفصیل در حرکت هستیم و باید به این اجمال و تفصیل توجه داشته باشیم.
* شبستری با این گمان که دیدگاهش را به صورت کامل تشریح نکرده است، تمثیل بعدی خودش را به این صورت آغاز می‌کند:
اگـر خـواهـی کـه ایـن معنی بدانی
تو را هم هست مرگ و زندگانی
هر آنچـه در جهـان از زیر و بالاست
مثالش در تن و جان تو پیداست
جهان چون توست یک شخص معیـن
تو او را گشته چون جان، او تو را جان
عقیده قدما این بود که هر آنچه در جهان قابل دریافت و مشاهده است، در جان آدمی‌نیز وجود دارد.
* برای فهم معنای عرض و جوهر و نقش عرض در نابودی عالم، این مثال را می‌زند که فقط جهان نیست که مرگ و حیات را تجربه می‌کند. انسان نیز مرگ و زندگی دارد.
همانگونه که جهان فصول دارد و مرگ و زندگی را تجربه می‌کند، انسان نیز فصول دارد. هرآنچه در جهان ملک و ملکوت هست، مثالش در انسان هم وجود دارد. انسان تن و جان دارد. تنش ملک است و جانش ملکوت. ملک جهان، همین ساحت محسوس است و ملکوتش، نامحسوس است و در باطن است. انسان، مثال هستی است. فراتر از این، می‌توان جهان را یک شخص دید، چون عالم یک عالم است، درست مثل انسان که شخص است و تشخص و هویت معین دارد. نسبتی که انسان با جهان دارد، این است که عالم تن انسان است و انسان، جان عالم است. پس انسان، جان عالم است.
* این حرف البته بی‌سابقه نیست و هم قدما این حرف را زده‌اند، هم متأخرین، از جمله‌ هاید‌گر.
اشکالی که امثال‌ هاید‌گر دارند، این است که می‌گویند: ما نمی‌دانیم عالم چیست و چه معنایی دارد. انسانها معنای عالم را نمی‌دانند و فکر می‌کنند بیرون از خودشان، هرچه که باشد، همان عالم است. اما اگر عالم در ادراک ما نمی‌آمد. چه معنایی داشت؛ عالم اگر مدرک نبود، درباره آن چه می‌توانستیم بگوییم؟ اگر هیچ ادراکی وجود نداشت و جهان ادراک نمی‌شد، نه در ادراک آدمی‌و نه در ادراک خدا و نه در ادراک کائنات، هیچ معنایی نداشت. پس‌، عالم، عالم ادراک ماست و عالم مدرک، عالم است. ادراک بدون مدرک هم عالم نیست. مدرک بدون ادراک هم بی‌معنی است.
* پس باید گفت که عالم عبارت است از ارتباط انسان با جهان.
این عالم، عین ارتباط انسان با جهان است به همین جهت، عالم، عوالم است و عالم هر فردی با عالم شخص دیگر مختلف است. انسان در حالت خواب عالمی‌دارد، در حالت بیداری، عالمی‌دیگر. مست عالمی‌دارد و هشیار عالمی‌دیگر. ما در زندگی عالمی‌داریم و در مرگ عالمی‌دیگر داریم. انسان جان عالم است و منهای انسان، عالم عالم نیست.

code

نسخه مناسب چاپ