قصه‌های ایران
کشفیات سپهر
سیدرضا تولایی‌زاده

حوصله‌اش سر رفته بود. چند هفته‌ای از خانه بیرون نرفته بود. همه چیز اینترنتی شده بود. فروشگاه اینترنتی، خرید اینترنتی، کلاس اینترنتی و حتی دوست و فامیل هم اینترنتی شده بودند! همه چیز و همه‌کس در لب‌تاب و تلویزیون فرو رفته بود!
دلش برای مدرسه، دوستانش، مهمانی‌های دورهمی، مغازه اصغر آقا که هر روز از آن شیر و کره و پنیر می‌خرید، رودخانه تجریش و قورباغه‌هایش، امامزاده صالح(ع) و … خیلی تنگ شده بود.
روزها را با نوشتن تکالیف مدرسه که حتی در تعطیلات هم تمام‌شدنی نبودند، بازی‌های خانگی و رایانه‌ای، فیلم دیدن، آشپزی کردن و … می‌گذراند.
ولی تعطیلات طولانی بود و این سرگرمی‌ها نمی‌توانست همیشه او را راضی و خوشحال نگه دارد و گاهی چنان کسل می‌شد که با مشت به بالش می‌کوبید و فریاد می‌زد: آخه این «کرونا» چه موجودیه که تونسته برنامه‌های همه مردم دنیا رو به هم بریزه؟!
تا این که یک روز وقتی برای کمک به مادرش و جمع‌کردن لباس‌ها به بالکن رفته بود، چشمش به جوجه کلاغ بامزه‌ای افتاد که یک گوشه‌ ایستاده بود و با چشمان سیاه‌ و شفاف، به او نگاه می‌کرد.
خیلی خوشحال شد؛ چون بعد از مدت‌ها یک موجود زنده به خانه آنها آمده بود و آن‌قدر هیجان‌زده بود که دلش می‌خواست جوجه کلاغ را بگیرد و بغل کند!
اما همین که به طرف او رفت، جوجه کلاغ قار قار کرد و لحظه‌ای بعد درخت‌های چنار کوچه – که بعضی از شاخه‌هایشان توی بالکن خانه آن‌ها آمده بود- پر شد از کلاغ‌های بزرگی که با قارقارشان یک هشدار جدی به سپهر می‌دادند!
سپهر ترسید و از نزدیک شدن به جوجه کلاغ منصرف شد. چون در فیلم‌های مستند دیده بود آنها نوک‌های قوی و نیرومندی دارند و موقع احساس خطر و برای دفاع از خود می‌توانند با جدیت و بدون شوخی نوک بزنند و حمله کنند!
هنوز محو تماشای کلاغ‌ها بود که چند بلبل خرما، گنجشک و قمری هم در شاخه‌های درخت پیدا کرد.
آنها هم مرتب و بی‌وقفه، بین زمین و شاخه‌های درختان بالا و پایین می‌پریدند و هرگاه صدای قار قار کلاغ‌ها قطع می‌شد، آواز آنها به گوش می‌رسید.
سپهر که با دیدن آن همه پرنده به کلی یادش رفته بود برای چی به بالکن آمده، زمانی به خودش آمد که مادر به پشت شیشه زد و با مهربانی گفت: سپهر جان لباسارو جمع کردی؟
همان موقع همه کلاغ‌ها، گنجشک‌ها و … و حتی جوجه کلاغ، پرواز کردند و رفتند!
سپهر دوباره غصه‌دار شد. با عجله لباس‌ها را جمع کرد و به اتاق برد.
کمی دیگر از تکالیفش مانده بود ولی حوصله نداشت آنها را انجام دهد و اگر اصرار مادرش نبود، قطعا بی‌خیال می‌شد.
تکالیفش را تمام کرد و دوباره به بالکن رفت و با کنجکاوی لای درخت‌ها را جستجو کرد.
چقدر لانه لابه لای درخت‌های چنار کوچه بود!
هنوز از دیدن آن‌ها سیر نشده بود که مادرش دوباره او را صدا زد: سپهر جان بیا تو. در بالکن باز است و گرد و خاک می‌آید!
سپهر با خودش گفت: ای بابا! گرد و خاک کجا بود! تو این کرونا اصلا باید در باز باشد. چرا همیشه پشت سه لایه پرده و شیشه دوجداره و در و پنجره بسته، حبس می‌‌شویم در خانه؟
اصلا برای چی این بالکن‌ها را ساختند؟ مگر خودتان گلدان نگذاشتید اینجا؟ خب غیر از لحظه آب دادن، نباید کنار اینجا بمانیم و از هوا و فضا لذت ببریم؟
سپهر به اتاق برگشت ولی تصمیم گرفت بالکن و محیط اطراف آن را بیشتر کشف کند.
صبح روز بعد که برای آب دادن گلدان‌ها به بالکن رفت، سوسک سیاهی را دید که مشغول راه رفتن روی لبه بالکن بود اما ناگهان یک گنجشک پروازکنان او را با نوکش گرفت و برد!
سپهر با تعجب و کنجکاوی بیشتر به آسمان، زمین و اطراف نگاه کرد.
داخل کوچه دو گربه‌ روی لبه پنجره آشپزخانه همسایه روبرویی با آرامش لم داده بودند و از نوازش نور آفتاب روی سبیل‌ها و پوست مخملی‌شان لذت می‌بردند.
خر خاکی، خرمگس و سوسک درختی (سن) هم روی گلدان‌ها در حال حرکت یا پرواز بودند.
در آسمان آبی هم که در دوران «کرونا» کمی رنگش بهتر شده، پرندگان مختلف چرخ می‌زدند و از پروازشان لذت می‌‎بردند.
سپهر از خوشحالی و هیجان دیدن این صحنه‌ها، متوجه گذر زمان نبود.
دوباره با صدای مادرش به خودش آمد: پسرم! در را ببند، بیا داخل اتاق. دوستت تماس گرفته و پای تلفن منتظر است.
سپهر برگشت و با حوصله و شوق؛ شروع کرد به تعریف کردن جزئیات کشفیات جدیدش برای دوستش پارسا.
مادرش هم شنید و مثل سپهر توجهش به شگفتی‌های طبیعت اطرافشان جلب شد؛ چیزهایی که همیشه در کنارشان وجود داشته‌ اما فرصت دیدن و لذت بردن از آنها را نداشتند و پشت پرده‌های ضخیم و درها و بسته‌های بسته و کارهای روزمره و تکراری و دود و صدای ترافیک و … پنهان مانده بودند.
*
چند روز گذشت. اوضاع عوض شده است. سپهر تا فرصت می‌کند با یک دوربین دوچشمی نیمه حرفه‌ای، یک ذره‌بین و یک دفترچه برای یادداشت روی صندلی کنار بالکن می‌نشیند. تماشا می‌کند. عکس می‌گیرد. در اینترنت نام و شرایط زیستی آنچه را دیده، جستجو می‌کند. در دفترچه یادداشتش چیزهایی می‌نویسد و بعد یک تکه میوه می‌خورد و دوباره ادامه می‌دهد.
مادرش هم او را صدا نمی‌زند؛ در عوض گاهی کنارش می‌آید و با خوشحالی از منظره رو به درخت و آسمان لذت می‌برد.
سپهر این روزها نه تنها حوصله‌‌اش سر نمی‌رود و غر نمی‌زند؛ بلکه وقت سر خاراندن هم ندارد.
غرق دنیای حشرات و پرندگان شهرش شده است و منتظر است پرواز یکی از انواع پرندگان شکاری که در اطراف تهران زندگی می‌کنند را بالای سرش ببیند.
کسی چه می‌داند؛ شاید داستان «کشفیات سپهر» کتاب جالبی شود!

گنجشک کوچولو
فریبرزلرستانی(آشنا)

توی کتاب من یک خاله پیرزن برای گنجشک‌ها دانه می‌پاشد. گنجشک‌ها هم با خوشحالی جیک‌جیک می‌کنند.
می‌گویم: خاله پیرزن! خاله پیرزن!
خاله پیرزن مرا نگاه می‌کند و می‌گوید: عزیزم، چه کار داری؟
سریع می‌گویم: من هم دوست دارم برای گنجشک‌ها دانه بپاشم.
خاله پیرزن لبخند می‌زند. با مهربانی می‌گوید: بیا عزیزم. تو هم دانه بپاش.
بعد کاسه دانه را جلوی من می‌گیرد. من با خوشحالی دستم را توی کاسه می‌کنم و برای گنجشک‌ها دانه می‌پاشم.
گنجشک‌ها مرا نگاه می‌کنند و برایم جیک‌جیک آواز می‌خوانند.
خاله پیرزن با خوشحالی به آن‌ها نگاه می‌کند و می‌گوید: کوچولوهای من.
من به خاله پیرزن نگاه می‌کنم و می‌گویم: من هم بلدم جیک‌جیک کنم.
خاله پیرزن می‌گوید: تو هم جیک جیک کن.
من فوری می‌گویم: جیک‌جیک، جیک‌جیک.
خاله پیرزن موهایم را نوازش می کند و آهسته به من هم می‌گوید: کوچولوی من!
و من لبخند می‌زنم.

من و کلاغ پاییزی

توی کتاب من یک کلاغ به برگ های زرد یک درخت منقار می‌زند. وقتی که برگ‌ها می‌افتند می‌گوید: قار ! قار!
من می‌گویم: سلام کلاغ پاییزی .
کلاغ می‌گوید: سلام کوچولو ، تو از کجا دانستی من کلاغِ پاییزی هستم؟
فوری می‌گویم: چون به برگ‌های زرد منقار می‌زنی و با خوشحالی قار قار می‌کنی.
کلاغ می‌گوید: آفرین . بعد مرا نگاه می‌‍‌کند، توی فکر می‌رود و می‌گوید: خُب، تو هم یک کار پاییزی انجام بده.
من به برگ‌های زرد نگاه می‌کنم و با خوشحالی آنها را فوت می‌کنم.
برگ‌ها قلقکشان می‌آید. با هم می‌خندند و می‌گویند: خش خش.
و کلاغ پاییزی هم می‌گوید: قار قار.

code

نسخه مناسب چاپ