سرایه
سر از البرز برزد قرص خورشید

چو خون‌آلوده دزدی سر ز مکمن

به کــردار چراغ نیــم مــرده

که هر ساعت فزون گرددش روغن

برآمد بادی از اقصای بابل

هبوبش خاره در و باره افکن

تو گفتی کز ستیغ کوه سیلی

فرود آرد همی احجار صد من

ز روی بادیه برخاست گردی

که گیتی کرد همچون خز ادکن

چنان کز روی دریا بامدادان

بخار آب خیزد ماه بهمن

برآمد زاغ رنگ و ماغ پیکر

یکی میغ از ستیغ کوه قارن

چنانچون صدهزاران خرمن تر

که عمدا در زنی آتش به خرمن

بجستی هر زمان زان میغ برقی

که کردی گیتی تاریک روشن

چنان آهنگری کز کوره تنگ

به شب بیرون کشد تفسیده آهن

خروشی برکشیدی تند تندر

که موی مردمان کردی چو سوزن

بلرزیدی زمین لرزیدنی سخت

که کوه اندر فتادی زو به گردن

فرو بارید بارانی ز گردون

چنان چون برگ گل بارد به گلشن

منوچهری

code

نسخه مناسب چاپ