راز ضحّاک در شاهنامه فردوسی
بخش نخست - گودرز گودرزی(مجید)
 

«هستی» از همان آغاز پیدایش، یک‌دست و یکپارچه نبوده است. اگر در جهان هستی، تنها نور بود، آنگاه نور به خودی خود و به تنهایی چَم و پنداره‌ای نداشت. نور زمانی معنادار می‌شود که روبه‌رویش تاریکی باشد. خوبی هنگامی زیباست و شیرین، که بدی هم جایی داشته باشد تا بتوان زیبایی و شیرینیِ خوبی و نیکی را دریافت و آن را ارج گذارد. از همین روست که آفرینندۀ دادار، از همان آغاز، نور را از دل تاریکی آفرید۱و جهان، میان خوبی و بدی؛ روشنایی و تاریکی؛ زیبایی و زشتی؛ پاکی و پلیدی؛ داد و بی‌داد؛ اهورا و اهرمن دوپاره گشت. این دوپارگی هیچگاه به دور از ستیز و پیکار نبوده است؛ و آدمی در درازنای زندگانی خود در این جهان، پیوسته و همواره یک‌پای این پیکارها و هماوردها بوده است.

تا آدمی دراین گذرگاهِ زندگی، از چه گونه ای باشد و در کدامین راه گام نهد. گرچه «نباشد همی نیک و بد پایدار»؛ ولی «همان بهْ که نیکی بوَد یادگار». آدمی به گفتۀ فردوسی، فرشته نیست و گون و گونۀ او از مُشک و عنبر نیز نیست؛ لیک می‌تواند برتر از فرشته شود و بسیار خوش‌بوتر از مشک و عنبر؛آن هم تنها با داد و دهش. همو نیز می‌تواند اهریمن شود، بل فروتر از آن؛ اگر جفتِ اهریمنِ بداندیش و بدسگال گردد. ۲

نه هر آدمی‌زاده از دد به است

که دد ز آدمی‌زادۀ بد به است۳

در نوشتار پیش‌روی کوشش شده است تا بخشی از زندگی یکی از زشت‌خوترین و بدکردارترین شخصیت‌های اسطوره‌ای شاهنامۀ فردوسی بازگو شود: «ضحّاک». کسی که نمایندۀ بی‌چون و چرای اهریمن(ابلیس)است. نماینده‌ای که خویشکاری‌اش ستیز با راستی و درافتادن با روشنایی است؛ با کمک جنگ‌افزارهایی چون بدی و شرّ و جادو و دروغ و رنگ و نیرنگ. و نیز تنها یادی شود به رازِ مادرِ او با یک پرسش؛ که در پایان نوشتار درمیان گذاشته خواهد شد.

***

در «شاهنامه»، نخستین کسی که دستش به خونِ نه بیگانۀ متجاوز و دشمنِ بدخواه که به خون پدر؛ کسی که«همی پروریدش به ناز و به رنجر بدو بود شاد و بدو داد گنج» آلوده می‌شود، ضحّاک است. اوست که نخستین پدرکشِ تاریخ آدمی است. ولی چرا پسر، پدر را می‌کشد و او را ازپای درمی‌آورد؟ آیا پدر، آدمی بدسرشت بوده و فرزند خود را در رنج و شکنج می‌گذاشته است؟

در اثر مانا و جاودانۀ فرزانۀ ایران‌زمین، فردوسیِ فرمند، می‌خوانیم که در پایان دوران پادشاهی «جمشید»، ضحّاک در گوشه‌ای از جهان می‌زیست. در سرزمینی دیگر، در خاک تازیان. (۴)جمشیدِ پیشدادی که تخت و تاج پادشاهی را از پدر به‌دست آورده بود، در زمان دراز پادشاهی‌اش «جهان سرتاسر رهی و فرمانگزار او گردید و دیو و مرغ و پری نیز به فرمان وی درآمدند و زمانه از ستیز و آشوب و کشاکش برآسود.»۵ او سوای این‌که شاه بود، موبد نیز بود.

منم گفت: با فرّهِ ایزدی

همم شهریاری، همم موبدی۶

جمشید، شهریاری بود اندیشه‌ورز و خردمند؛ چنان‌که ابزارهای جنگی و رزمی چون شمشیر و زره با پیشنهاد او برای نخستین بار ساخته شد. نیز در زمان پادشاهی وی بود که پارچه‌ها و رخت‌هایی از جنس ابریشم و کتان پدید آمد و تن‌پوش مردمان گشت. و بدین‌سان، ساخت‌آوریِ«رشتن و تافتن» پاگرفت.

بیاموخت‌شان رشتن و تافتن

به تار اندرون پود را بافتن

چو شد بافته شستن و دوختن

گرفتند ازو یک‌سر آموختن

چو این کرده شد ساز دیگر نهاد

زمانه بدو شاد و او نیز شاد

او بود که مردم را به چهار لایه بخش و دسته بندی کرد:

۱ـ روحانیان(آتورْنیان)؛کارشان، نماز و نیایش و پرستش اورمزدِ کردگار

۲ـ ارتشیان(تیشتاریان)؛کارشان، جنگ درمیدان‌های رزم و نبرد

۳ـ دامداران و کشاورزان(پَسویی)

۴ـ درودگران و آهنگران (اُهْتوُخُشی)

دربارۀ خِرَد و دانایی و تیزهوشی جمشید، زیاد سخن رفته است. چنان‌که گفته‌اند:«جمشید، دیوان ناپاک را که در فرمانش بودند، فرمود که آب را با خاک درآمیزند و گِل را در کالبد بیفکنند و خشت بسازند و به یاریِ دانشِ اندازه‌گیری، با خشت و سنگ و گچ، دیوار برافرازند و گرمابه و کاخ‌ها و ایوان‌های بلند بنیاد نهند. سپس از سنگ سخت، گوهرهایی گوناگون چون یاقوت و بیجاده و سیم و زرّ را به‌در کشید و خوشبوهایی چون بان و کافور و مُشک و عود و عنبر و گلاب را به مردمان شناسانید. هم او دانشِ پزشکی و درمان دردها و بیماری‌ها را به آنان آموخت و با کشتی، دریا را درنوشت و از کشوری به کشوری دیگر رفت.» ۷

باری؛ جمشید به این همه خرسند نبود. دست‌یافتن به آسمان را نیز در سر پروراند. پس آهنگ خویش را به انجام رساند. بدین‌گونه تختی ساخت؛ بر تخت می‌نشست و دیوان، او را به آسمان می‌بردند. مردم، ناباورانه از دور به این پدیدۀ شگرف می‌نگریستند. آنان روزی دورتادورِ تخت گرد آمدند؛ و آن روز را به‌شوند تازگی این پدیده،«روز نو» نام نهادند. آن روز که نخستین‌بار مردم گرداگرد تخت گوهرینِ آسمان‌پیمای جمشید، انجمن کردند، نخستین روز فروردین‌ماه بود. «چنین بود که به پاسِ آن رخداد، جشن نوروز پدید آمد و برای ما ایرانیان به یادگار ماند.»

شگفتی فرومانده از بخت او

جهان انجمن شد بر تخت او

مران روز را «روزِ نو» خواندند

به جمشید، بر گوهر افشاندند

روزگارِ مردم در زمامداری جمشید، روزگاری پر از شادمانی بود و لبالب از آسایش و آکنده از تابندگی و انباشته از درخشش. مردم در ناز و نوش بودند و از رنج و مرگ به‌دور. جمشید، چون دید باد به پرچمش می‌وزد، سخت بادْسر شد و رفته‌رفته خودکامگی در جان و روانش راه یافت و گرفتار خودشیفتگی گردید و از راه راست درپیچید و ایزد را از یاد برد و غرق در«من» شد۸ و«گیتی جز از خویشتن کس ندید»؛ تا آنجا که خود را آفریدگار شمرد: «مرا خواند باید جهان‌آفرین».

پس نگاه ایزد دادار از او دریغ و سایه‌اش از وی دور گشت و جمشید از«چرخ بلند» به «خاک نژند» درافتاد و از بلندای فرّ و شکوه به‌زیر افتاد:

چو این گفته شد فرّ یزدان ازوی

گسست و جهان شد پر از گفت‌وگوی

هر آن‌کس ز درگاه برگشت روی

نماند به پیشش یکی نامجوی۹

و چنین شد که از آن پس، جمشید- آن شاه جهان‌بخت- روز خوش به خود ندید و روز روشنش تیره و تار گردید و روزگارش باژگون.

«من»ی چون به‌پیوست با کردگار

شکست اندر آورد و برگشت کار

در سدۀ پایانی فرمانرواییِ هفت‌صد سالۀ جمشید، آنگاه که او خود را در گرداب سهمگینِ خودستایی افکند؛ در زمانی که می‌پنداشت او پروردگار است و آفریدگار؛ در سرزمینِ تازیان شاهی می‌زیست که«مَرداس نام داشت. شاهی گرانمایه و خدایْ‌ترس و با داد و دهش. او رمه‌ای پرشمار داشت؛ زیرا از هرچارپای دوشیدنی و دام و ستور، هزارسر زاده می‌شدند… هرکس به هر اندازه که می‌خواست، از شیر آنها بهره می‌برد.» ۱۰

به شیر آن کسی را که بودی نیاز

بدان خواسته دست بردی دراز

این پادشاه، فرزندی داشت ضحّاک‌نام که از نام و نشان و سرشت و خوی پدر بهره‌ای نبرده بود و مغزش از خِرد و دانش تهی. بل همساز دیوان بود و اهرمن. در سر، آشِ جهان‌خواری می‌پخت. چنان‌که روزی اهرمنِ نیرنگ‌ساز به ریخت آدمیان درآمد و در گوش او برخواند که پادشاهی تو را سزاست. پدرت سالیان سال زنده خواهد ماند و دست تو از تاج و تخت او کوتاه، مگر آن‌که «تو زمان زندگانی او را درهم‌پیچی و او را ازمیان برداری.»

ترس بر ضحّاک چیره گشت و روی از آن زشت‌اندیش برتافت(برگرداند)؛ لیک این باک و ترس، دیری نپایید. اندیشۀ پادشاهی و شیرینی فرمانروایی، تار و پود جان تیرۀ ضحّاک فرومایه را درنوردید تا آن‌که تن به کشتن پدر داد.۱۱ «بدین‌سان آن فرزندِ ناپروای بی‌پرهیز، در خون پدر که او را به ناز پرورده و بالانیده بود، با دیوِ دُرْوَند همداستان شد» و بر تختِ پدر نشست.

که فرزندِ بد گر شود نرّه شیر

به خونِ پدر، هم نباشد دلیر

مگر در نهانش سخن دیگر است

پژوهنده را راز با مادر است

اهرمن از این که ضحّاک از او فرمانبرداری می‌کند، پاداش این حرف‌شنوی را برآورده‌کردن همۀ آرزوهای او نهاد و در پایان نیز افزود:«اگر همچنان از من فرمان‌ببری، بر سراسر گیتی فرمان خواهی راند….» و:

جهان سربه‌سر پادشاهی تو راست

دد و دام با مرغ و ماهی تو راست

ضحّاکِ نابخرد و ناشسته‌روی، به اهریمن گفت:

– از من چه می‌خواهی؛ بگو!

اهریمن که خود را چون جوانی زیباروی درآورده بود، پاسخش داد:

– می‌خواهم که بر شانه‌هایت بوسه زنم.

چندی نگذشت که بر شانه‌های ضحّاک، دو مار سیاه- به سیاهی شب- سربرآورد. بیم و ترس، دل ضحّاک را لرزاند. ماران را از بُن برکند؛ لیک بی‌درنگ دو مار دیگر چون ماران پیشین بر شانه‌های او سبز شد. شاه جوان هرچه کرد و پزشکان هر ترفندی را به‌کار بستند، سودی به‌دست نیامد. تا آن که اهرمن دیگر بار بر ضحّاک رو نمود. این‌بار ولی در رخت و ریخت پزشک. او را گفت که چاره‌ای نیست جز این که با ماران کنار آیی تا این‌که راه و اندیشه‌ای ریشه‌ای یابیم. چارۀ کار در این است که ماران را از مغز مردم خوراک دهی تا هم به تو آک و آسیب نرسانند و هم بدین‌گونه بمیرند.

به جز مغز مردم مده‌شان خورش

مگر خود بمیرند ازین پرورش

ضحّاک این‌بار نیز گردن به این نیرنگ و ترفند اهرمنِ بدنهاد نهاد. چندی سپری شد. ضحّاک با ماران خو گرفت و یار شد۱۲ و هر روز مغز دو جوان را به آنان می‌خوراندند. به‌راستی، مارها نماد و نشانۀ‌ خودخواهی، خشم، ستم، شهوت، ویرانی و هراس‌انگیزی است؛ که هر فرمانروای کوته‌اندیشِ جهان‌زده را در چنبرۀ خود اسیر و گرفتار می‌کند. و چنین فرمان رانانی، کاغذ بردگیِ مردم را می‌پیچند.

این است که ضحّاک، رهی و بردگی «انسان» را می‌خواهد. او که ارادۀ رفتاریِ ابلیس گردیده، روباروی آدمیان می‌ایستد. و مگر اهریمن نبود که سوگند خورد دست از سر انسان برنخواهد داشت تا او را از راه راستی و درستی به‌در کند و وی را در ژرفای تباهی و تاریکی و نادانی و خیره‌سری بکشاند و سرانجام در نیستی چالش کند؟ باری؛ اینک ایران دیگر از آن همه رامش و آرامش و روشنایی و سپیدی تهی شده بود و«سیه گشت رخشنده روز سپید»؛و داشت تکّه‌تکّه می‌شد. زیرا هر کسی از هر گوشه‌ای، سپاهی فراهم می‌آورد و سخن از فرمانروایی می‌کرد و بر طبل خود می‌کوبید و پرچمِ خود را برمی‌افراشت.

پدید آمد از هر سوی خسروی

یکی نامداری ز هر پهلوی

سپه کرده و جنگ را ساخته

دل از مهر جمشید پرداخته

ایرانیان که از جمشید که روزگاری پادشاهی بود نیک‌اندیش و دادگر؛ و اینک تن به بداندیشی و بی‌دادگری داده بود، روبرتافتند و با دلی خسته و سینه‌ای پر درد، در اندیشة شهریاری دیگر شدند. این اندیشه، بیشتر در کلّۀ شاهان و فرمانروایان شاهنشاهی پهناور ایران تاخت‌وتاز می‌کرد. پس سران و سواران، دست به‌سوی ضحّاک و یاریِ او دراز کردند. زیرا پیش‌تر آوازۀ پاک‌دستی پدر ضحّاک را بسیار شنیده بودند. پس ضحّاک که از تخمه و پشتۀ اوست،لابد همچون پدر نیک‌دل است و خداجوی.

سواران ایران همه شاه‌جوی

نهادند یکسر به ضحاک روی

ادامه دارد

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* پی نوشت ها در بخش دوم مقاله خواهد آمد.

نسخه مناسب چاپ