داستانک
به‌خاطر ‌‌هانیه…
وقتی خبر مرگ شوهرش را شنید، زمین و زمان در نظرش‏‎ ‎تیره و تار شد. چندین روز به مراسم دفن و ترحیم گذشت و هنوز چهلم مرگ‎ ‎همسرش نشده بود که در همان کارخانه‌ای که شوهرش کار می‌کرد، به عنوان‏‎ ‎کارگر ساده مشغول به کار شد. دخترش‌‌ هانیه ۴ ساله بود و روزش را‏‎ ‎با مادر بزرگ پیر و مریض‌اش سپری می‌کرد. صبح زود ساعت پنج‌ونیم از خواب برمی‌خاست و صبحانه‌ هانیه و مادرش را آماده می‌کرد و ساعت ۶ همراه ‎خیل دیگر کارگران، در فلکه نزدیک خانه‌شان منتظر سرویس می‌شد.

چندین سال به این منوال گذشت، تا اینکه مادر هم رفت. اینک ‌‌هانیه ۱۰‏‎ ‎ساله بود و خودش به تنهایی کارهایش را راست و ریست می‌کرد. مجتمع ‎آپارتمانی که در یکی از واحد‌هایش مستاجر بود، جای بدی نبود و‏‎ ‎ساکنان‌اش آدم‌های سالمی بودند، بخصوص همسایه دیوار به دیوار که ‎معلم بازنشسته‌ای بود که دخترش هوای‌‌ هانیه را داشت و در درس‌ها‏‎ ‎کمک‌اش می‌کرد.

آرام آرام گرد پیری بر چهره‌اش می‌نشست؛ کارگری و‎ ‎دریغ از یک روز استراحت. حالا‌‌ هانیه در رشته پرستاری قبول شده‎ ‎بود و قرار بود از مهر ماه درس‌اش را در دانشگاه شروع کند: «معصومه ‎خانم! چرا بعد فوت همسرت ازدواج نکردی؟». «به خاطر‌‌ هانیه، ترسیدم‎ ‎خدای نکرده ازدواج من لطمه‌ای به زندگی و درس‌اش بزند، خودت که‏‎ ‎می?دانی، آدم‌ها را از ظاهرشان نمی‌شود شناخت!» ‏

بهروز گنج جو ـ ارومیه‏

نسخه مناسب چاپ